اين هفته هم با تمام خاطراتش گذشت و چقدر روزا زود ميگذره، عمرمون چه زود تموم ميشه و....

سه شنبه شب عيد،دو ساعت برقمون رفت و تو همون موقع ،هستي با گريه و اصرار از محمود خواست كه دندون سومش رو هم كه لق بود بكشه(من اصلا نميتونم)،محمودم بعد از كلي توضيح و دليل براي هستي،خودش راضي شد و دندون رو كشيد،هستي هم زود دندون رو برداشت و لاي دستمال كاغذي گذاشت و نميدونم چي شد كه دستمال رو گم كرد ،و اون موقع بود كه رازش فاش شد،كلي گريه كرد كه من براي اينكه فرشته مهربون كادو بياره الان دندونم رو كشيدم و......من كه فقط با بدجنسي غش غش خنديدم كه فرشته راحت شد و.....اما محمود دلش سوخت و تو همون تاريكي گشت و دستمال رو پيدا كرد و داد به هستي ،اونم دندون رو گذاشت زير بالشش و خوابيد،اما نميدونم چي شد كه دوباره صبح دندون رو گم كرد و فرشته واقعا راحت شد،نگيد كه خيلي بي رحمم،آخه تازه با هزار زور براش بال و تل و چوب فرشته خريدم و اصلا دوباره حوصله خريد نداشتم..............

اينم فرشته مهربون روز عيد

دندون افتاده كاملا معلومه

اينم براي اون گلهايي كه عكس هستي رو در حال ارگ زدن خواسته بودن

قبل از رفتن به خونه مادر جون،هستي كادوي روز پدر رو همراه با سه تا نقاشي به محمود داد و كلي خوشحالش كرد،محمود خيلي از نقاشي ها خوشش اومد و همه رو برده شركت و تو اتاقش زده(قراره يه روز با هستي بريم ببينيم)

از ساعت 6 خونه مادر جون بوديم و كادوي تولد سميرا جون و روز پدر رو داديم و از اونجايي كه پدر شوهر جون در سفر بود و نميخواستيم ديگه خونه اونها بريم،بيشتر تو ايوون مامان اينا نشستيم و بچه ها كلي اذيت كردن و قيافه پدر جون حسابي ديدني بود ........

شيطونكا تو حياط مادر جون

هستي با تيپ اسكيت سواري(پشت صحنه رو كه دارين)

كيان ،كيارش و هستي(مثلا هستي رو نگه داشته تا نيوفته)

اي آتيش پاره بلا

ساعت 9 شب از اونجا رفتيم زمين بازي پارك چيتگر و بچه ها كلي بازي كردند و ساعت 10 از بيتا اينا و دايي رضا جدا شديم و اومديم خونه و قرار شد هستي به خاطر اذيت هاش تنبيه بشه كه مثل هميشه به بعد موكول شد،آخه نميشه بچه اي رو كه مظلومانه تو ماشين خوابش برده تا رسيدي خونه بي مقدمه دعوا كني............

بچه ها، تو زمين بازي چيتگر

كيان و هستي

كيان،هستي،كيارش
اينجا هم كه خودشو چسبيدي،ميكشمت؟؟؟؟

ببين كيان چه قشنگ عكس ميندازه

تمام عكسها رو محمود انداخته و ما دورتر ايستاده بوديم.

پنج شنبه تا عصر ما خونه بوديم و محمود رفت سر كار،براي شام هم رفتيم خونه عمو بيژن هستي خانوم كه دو تا دختر داره كه يكيش همسن هستي،اونجا هم كلي بازي و شيطوني كرد و اونقدر بي خودي ميخنديد كه اعصابمو بهم ريخت و همچنان تنبيه به تعويق افتاد،آخه اون شب هم ساعت 1 نيمه شب رسيديم و......

جمعه خيلي روز بدي از لحاظ روحيم بود،نميدونم چرا از صبح اصلا حوصله نداشتم و خيلي كسل و غمگين بودم(بدون دليل)هستي هم از صبح همينجوري تو اتاقش مشغول بازي و به هم ريختن بود،و محمود هم پاي لپ تابش كار ميكرد،منم اصلا باهاشون كاري نداشتم،يعني حوصله شو نداشتم ،تا اينكه ساعت 4 از تلويزيون خبر مرگ شكيبايي رو شنيدم و كلي گريه و......بهانه خوبي بود تا بيشتر حالم گرفته بشه،من بيشتر از بازيش از صداش خوشم ميومد و خيلي از فوتش ناراحت شدم،محمود كه ديد من حالم خوب نيست با اصرار زياد راضيم كرد بريم بيرون،بعد از كلي فكر كردن،رفتيم پارك ارم (من همونطوري ساكت و بي حوصله)و باز هم به اصرار هستي و محمود يه بازي جديد و مسخره رو سوار شديم كه تا دو تا چرخ زد تهوع گرفتم و خودمو به زور تا اخرش نگه داشتم و وقتي پياده شديم ،محمود آبميوه خريد كه نتونستم بخورم و تهوع ولم نميكرد،هر كاري كردم محمود و هستي هم بدون من طاقت نياوردن بازي كنند و زود از پارك اومديم بيرون،و بهمون ثابت شد وقتي آدم حوصله نداره تو بهشت هم بهش خوش نميگذره و بايد تو همون خونش بشينه و....تو خيابون محمود كولر ماشين رو برام زد و همينطور چرخ زد تا حالم بهتر شد و رفتيم شام و بستني و......خلاصه وقتي اومديم خونه، خيلي بهتر بودم،خدا رو شكر شنبه صبحم كه بيدار شدم از اون حالم خبري نبودو تا عصر كلي كار انجام دادم و بعد از ظهر با هستي كمي زبان و فولوت و ارگ كار كردم.

تنها عكس هستي تو پارك ارم

پي نوشت 1:سه شنبه پيش،هستي كه باله داشت،لباسش رو برداشت و رفت مهد كودك،ساعت 1 ظهر بود كه محمود زنگ زد و گفت كه هستي لباسش رو تو ماشين جا گذاشته،ميخواستم با آژانس براش بفرستم ولي گفتم بزار تنبيه بشه و دفعه بعد حواسش رو بيشتر جمع كنه،ساعت 2(ساعت شروع كلاس باله)معاون مهد زنگ زد كه خانوم.......هستي ميگه صبح كه اومدم مهد لباسم رو گذاشتم تو كلاس و رفتم صبحانه،ولي وقتي برگشتم لباسم نيست و ما تمام مهد رو، زيرو رو كرديم و لباس پيدا نشد،من كه قيافه هستي جلوي چشمم بود و ميدونستم چقدر غصه خورده،خندمو خوردم و گفتم كه باباش يكساعت پيش گفت كه لباس تو ماشين جا مونده ولي من فكر نميكردم كه خودش فكر كرده باشه آورده،وگرنه زنگ ميزدم و خبر ميدادم ...............بعد از تلفن با كلي خنده به محمود زنگ زدم و دوتايي حسابي ...................چه مامان و باباي بد جنسي نه؟؟؟؟؟