سلاممممممممم خوبید خوشید سلامتید دوست جونای خودمممممممممممممممممممم،دلم براتون یکذره شده بود و حسابی برای نوشتن و کنارتون بودن دلتنگ بودم

بعد از چند ماه صدای خودمو میشنوید، نوشین مامان هستی خانوم ،دختری در استانه ی چهارده سالگی

پنج اردیبهشت تولد نه سالگی وبلاگ هستی خانوم بود و وبلاگمون نه ساله شد

امروزم که تولد خود هستی خانومه ،دیدم به امید تنبل خانوم بمونم سالی دو سه تا پستم نخواهیم داشت ،همش میترسیدم وبلاگ رو بدم خودش بنویسه هر روز هر روز بیاد سراغش و از درساش بمونه، ولی دیدم نههههههههه ازین بخارا نداره ،حتی حال نداشته کامنتای کمشم تایید کنه،اینقدر ننوشت تا خواننده های خوب و مهربونمون رو از دست دادیم ،ولی اشکالی نداره ما برای همون چند نفری که هنوز به اینجا سر میزنن گهگداری مینویسیم ،با دو ماه تاخیر سال نو و سال 95 مبارک ،انشالا که سال خیلی خوبی رو شروع کرده باشید و همینطور تا اخر سال پیش برید ،ما هم خوبیم خدا رو شکر ،دارم فکر میکنم چه جور یه خلاصه و اهم اخبار چند ماهه رو براتون بنویسم ،یه مدت ننوشتن نمیزاره فکرم جمع بشههههههههه

 i306_726637vmjq6sbxey[1].gif

امسال عید مثل هر سال هفته ی اول و سال تحویل خونه خودمون بودیم و به گشت و گزار و مهمون بازی گذشت و هفته ی دوم رفتیم سفر ،هتل بام سبز رامسر بالای تله کابین ،واقعا جای قشنگ و رویایی بود،همش مه و هوای ابری ،ما هم تو کلبه ی جنگلی ،تجربه خاص و دوست داشتنی بود به خصوص برای هستی که همش در حال دابسمش درست کردن بود با تیپ ها و حالتهای مختلف

7zil_img_3402.jpg

کلبه شماره 115 مال ما بود

m3fc_img_3409.jpg

شباش بیشتر مه بود

ke2_img_3555.jpg

روزاش گاهی مه غلیظ ،گاهی یهو اینجور صاف

f1ry_ha888888888888888888888888.jpg

i306_726637vmjq6sbxey[1].gif

آخرای فروردینم هستی خانوم با مدرسه دو روزی رفت اردوی ابیانه که اولین تجربه ی سفرش بدون ما بود ،ولی گویا خیلی هم خوش گذشته بود بهشون و کلی خاطره ساختن کنار هم (خدا شانس بده ما برای یکساعت سینما رفتن با مدرسه چند ساعت باید التماس میکردیم تا بابام اجازه بده،آخرشم یه چیزی از توش درمیاورد و نمیذاشت بریممممممممممممممممم )

wr7m_ha5555555555555555555555.jpg

هستی خانوم در کویر

w978_ha66666666666666666666666.jpg

یعنی اگر شما تو عکساش روشو دیدید منم دیدم،تو تمام عکساش پشتش به دوربینه

i306_726637vmjq6sbxey[1].gif

اردیبهشتم همینجوری اومد و به نیمه رسید،همچنان عید دیدنی های عیدمون ادامه داره و دوستامون موندن،که خدا بخواد تا اخر تابستون تمومش میکنیم ،سوم اردیبهشت مهمون بودیم خونه دایی امیر و زندایی سمیه ی هستی خانوم، که هستی رو با یه تولد سورپرایزی عالی حسابی هیجانزده و خوشحال کردن ،البته مهمونا در جریان تولد بودن و هستی کلی کادوهای خوشگل ازشون گرفت ،موند روز اصلی تولدش شونزدهم که قرار شد یه تولد مشترک با دختر عموی هشت ساله ش ،خونه پدربزرگ پدریش براشون بگیریم با خانواده ی اونوری،که تولدش یکم با هرسال فرق کنه و جذاب تر بشه براشون ،درسا خانوم پونزده اردیبهشت دنیا اومده و با هستی یکروز تولدشون فرق میکنه ،کیک تولدشون رو خودم سفارش دادم و ....

n7x0_ha444444444444444444444444444.jpg

سوم اردیبهشت خونه دایی امیر

ajze_ha11111111111111111111.jpg

 یک تولد سورپرایزی عالی دست دایی و زندایی درد نکنه

i306_726637vmjq6sbxey[1].gif

px1_img_1119.jpg

اینم کیک تولد مشترک درسا و هستی،پنجشنبه 16 اردیبهشت

927s_320cvb-yplwcgrifwwrqeg_r.jpg

گلهای قشنگ تولدتون مبارک

 i306_726637vmjq6sbxey[1].gif

هستی حسابی امسال درساش سنگین شده و مشغوله ،کلاسای همیشگیش رو هم داره ،پیانو و زبان و نقاشی ،29 اردیبهشت امتحاناتش شروع میشه تا 17 خرداد ،ماه سختی در پیش داره که انشالا مثل همه ی بچه های گل شما بتونه نتیجه ی خوبی بگیره و کلاس هشتم رو تموم کنه 

i306_726637vmjq6sbxey[1].gif

مهمترین خبر و اتفاق این مدت ،عمه شدنه منههههههههه، که بالاخره منم عمه شدم و خدا بخواد تیرماه ،دختر دایی امیر و سمیه جون دنیا میاد و بسیار بسیار ما رو خوشحال خواهد کرد ،اسمشم به نفع عمه کوچیکه یعنی خودم رفتن کنار و سمیه گفت هر چی عمه نوشینش بگه همونو میزاریم ،با این کار مهر خانوم کوچولو صدبرابر در دل عمه بیشتر شد و بی صبرانه منتظره تا دنیا بیاد و بغلش کنه ،خدا رو شکر اسفند ماه امیر اینا اسباب کشی کردن و اومدن نزدیکمون و با کار و شغل امیر که مدام شب کاره و پرواز داره،سمیه زیاد تنها میمونه و ما تند تند میریم پیشش که تنها نمونه و تو بچه داری قراره کمکش کنیم من و هستی ،هستی کلی خوشحاله که نی نی مون بعد از تعطیل شدنش دنیا میاد و حسابی میتونه سه ماه اول نی نی بازی کنه ،خلاصه گفتم که بدونید تیر به بعد از ما خبری نشد بدونید سرمون کجا گرمههههههههههههههههههههه

 i306_726637vmjq6sbxey[1].gif

پی نوشت رمانی :دیگه اصلا حال و حوصله و وقت رمان خوندن ندارم ،یه رمان چند ماه تو دستم میمونه مخصوصا اگر جذبم نکنه،نه میزارمش کنار نه میخونمش ،مثل رمان عشق به توان 6  ،که اینقدر نویسنده ضعیف نوشته این کتاب رو از اسماشون بگیر تا برخوردا و نحوه حرف زدن و لوس بازیاشون که دو ماهه هفتاد صفحه بیشتر نخوندم ،بهتونم توصیه نمیکنم طرفش برید 

i306_726637vmjq6sbxey[1].gif

خدا رو شکر با اونکه وبلاگستان مثل قبل نیست و کمتر کسی حس و حال نوشتن داره، ولی تقریبا از بیشتر دوستان و بچه های گلشون بی خبر نیستم و تو برنامه های گوشی و شبکه های اجتماعی در خدمت هم هستیم و روز و شبامون رو کنار هم میگذرونیمممممممممممممممم ،انشالا هر کدوم هر جا هستید همیشه خوب و خوش و سلامت باشید و دلتون لبریز از خوشی و آرامش 

i306_726637vmjq6sbxey[1].gif

نه آرامشت را
به چشمـﮯ
وابسته کن،
نه دستت را
به گرماے دستـﮯ
دلـــــــــخوش…
چشمها بسته میشوند و
دستــها مشت میشوند…
و تو مـﮯمانـﮯ و
یک
دنــــــــیا
تــــــــــنهائی…

5j90_222222222222.jpg

ﺣﺲ ﻗﺸﻨﮕﯿﻪ
ﯾﮑﯽ ﻧﮕﺮﺍﻧﺖ ﺑﺎﺷﻪ،
ﯾﮑﯽ ﺑﺘﺮﺳﻪ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﺍﺯ ﺩﺳﺘﺖ ﺑﺪﻩ.
ﺳﻌﯽ ﮐﻨﻪ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﺖ ﻧﮑﻨﻪ،
ﺣﺲ ﻗﺸﻨﮕﯿﻪ …
ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺯﺵ ﺟﺪﺍ ﻣﯿﺸﯽ:ﺍﺱ ﺍﻡ ﺍﺱ ﺑﺪﻩ
ﻋﺰﯾﺰ ﺩﻟﻢ ﺭﺳﯿﺪ؟
ﻗﺸﻨﮕﻪ: ﯾﻬﻮ ﺑﻐﻠﺖ ﮐﻨﻪ،
ﯾﻬﻮ . . . ﺗﻮ ﯼ ﺟﻤﻊ .. ﺩﺭ ﮔﻮﺷﺖ ﺑﮕﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ،
ﺑﮕﻪ ﮐﻪ ﺣﻮﺍﺳﻢ ﺑﻬﺖ ﻫﺴﺖ.
ﺣﺲ ﻗﺸﻨﮕﯿﻪ ﺍﺯﺕ ﺣﻤﺎﯾﺖ ﮐﻨﻪ،ﻭﻗﺘﯽ ﺣﻖ ﺑﺎ ﺗﻮ ﻧﯿﺴﺖ …
ﺁﺭﻩ …
ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺯﯾﺒﺎﺳﺖ!!!

cjr9_33333333333333333.jpg

“ﺁﻫﻨﮓ” ﺯﻧﺪﮔﻴﺖ ﺭﺍ،
ﺧﻮﺩﺕ ﻣﯽ ﻧﻮﺍﺯﯼ !…
ﺑﻪ ﺯﻭﺩﯼ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﻓﻬﻤﻴﺪ،
ﻣﻬﻢ ﻧﻴﺴﺖ ﭼﻨﺪ ﻧﻔﺮ ﻣﻬﻤﺎﻥ “ﻣﻮﺳﻴﻘﯽ” ﺯﻧﺪﮔﯾﺖ ﻣﯽ
ﺷﻮﻧﺪ …
ﻣﻬﻤﺎﻥ ﻫﺎ ، ﻣﯽ ﺁﻳﻨﺪ ﻭ ﻣﯽ ﺭﻭﻧﺪ …
ﻭ ﻓﻘﻂ ﺧﻮﺩﺕ ﺗﺎ ﺁﺧﺮ ” ﺷﻨﻮﻧﺪﻩ” ﺧﻮﺩﺕ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﻣﺎﻧﺪ !…
ﻳﺎﺩﺕ ﺑﺎﺷﺪ ،
ﻣﻬﻢ ﺍﻳﻦ ﺍﺳﺖ ﻃﻮﺭﯼ “ﺑﻨﻮﺍﺯﯼ”
ﻛﻪ ﺗﺎ ﺁﺧﺮ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ” ﻣﻮﺳﻴﻘﯽ” ﻟﺬﺕ ﺑﺒﺮﯼ
ﻭ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﻮﯼ !…
ﻭ ﺑﺮﺍﻱ ﺧﻮﺩﺕ ” ﺩﺳﺖ” ﺑﺰﻧﯽ !!