ماهی قرمز خونه ی ماااااااااااا
،از روز اول به این ماهی توجه خاصی نشون میداد و هر وقت از سر کار میومد میرفت باهاش حرف میزد و غذا میریخت و ...
،من چندباری گفتم که از ماهی قرمز تو خونه خوشم نمیاد و آبش رو عوض نمیکنم و ...
،حتی چندباری که زنگ زدم دیدم جواب نمیده مخصوصا تو یه ماموریتش ،زود بهش اس ام اس زدم که تسلیت میگم ماهی کوچولوت مرد
،بلافاصله از وسط جلسه یا دانشگاه سر کلاس زنگ زد و ...
،یه بارم قایمش کردم گفتم مرد انداختمش دور
،طفلی کلی ناراحت شد و بعد از یکی دو روز که نشونش دادم یه ذوقی کرد که خدا میدونه
،راستش از عوض کردن آبش بدم میاد و یکجورایی چندشم میشه ،از طرفی جز ماشینش، ندیده بودم محمود به چیزی یا کسی اینجوری علاقه و حساسیت نشون بده و ...
،خلاصه اینا رو گفتم که بگم سه چهار روز پیش ،صبح قبل از رفتن تو خواب و بیداری بهم گفت بیدار شدی آب ماهی رو عوض کن
(فک کن تو خواب ناز به من سفارش چی داد
)،منم تا بیدار بشم و کارامو بکنم و برسم روی میز که ماهی رو ببینم ظهر شده بود،وقتی دیدم ماهی کوچولو یکوری رو آب افتاده و تکون نمیخوره خیلی بیشتر از اونی که فکر میکردم ناراحت شدم
،سریع بردم و آبش رو عوض کردم ،دیدم خیلی آروم دهنش تکون میخوره و داره تقریبا جون میده
،یه کم یخ انداختم تو آبش که خنک تر بشه ،یه حبه قند هم انداختم توش که فشارش بیاد بالا
،ماهی همونجور یکوری داشت تکون میخورد ،ظرف غدامو گرم کردم که بخورم ولی نتونستم در حالی که اون داشت جون میداد غذا بخورم
،دو سه تا دونه برنج انداختم تو آبش(محمود همیشه براش میریخت)غذا رو گذاشتم کنار و شروع کردم به حرف زدن با ماهی کوچولو (بعد که یاد حرفام افتادم کلی خندم گرفت و تعجب کردم که چیا بهش گفتم
) ،ماهی کوچولو ماهی چشم قشنگم پاشو مامان پاشو شنا کن ،تو نباید بمیری عزیز دلم تو هفت ماه با ما بودی گرمای تابستون رو تحمل کردی حالا که هوا داره خنک میشه و قشنگتر، باید بمونی کنارمون،ماهی عسلم پاشو مامانی بابا بیاد ،تو نباشی غصه میخوره هااااااااااااااااا
و کلی حرف دیگه ...
،حدود ده دقیقه باهاش حرف زدم و راستش ف ر ا درمانی هم براش اعلام کردم
و به محمود زنگ زدم که دعواش کنم که چرا تو که صبح دیدی آبش باید عوض بشه گذاشتی و رفتی و ...
،گوشی رو جواب نداد که فهمیدم رسیده دانشگاه و سر کلاسه احتمالا ،همون موقع تلفن زنگ زد یکمی با دوست خواهری صحبت کردم و بلافاصله زنعموم زنگ زد که با اونم حرف زدم و وقتی تلفنهام تموم شد و اومدم آشپزخونه سر وقت ماهی، دیدمممممممممممممممممممم وای خداااااااا ماهی کوچولوی قرمز مثل فرفره داره تو آب شنا میکنه
،خداییش اینقدر خوشحال شدم که کلی براش دست زدم و قربون صدقش رفتم ،گذاشتمش رو میز پذیرایی و چندتا ازش عکس گرفتم و از اون روز کلی هواشو دارم
،از اونروز بیشتر حس کردم برگشتن و زنده موندن و نفس کشیدن هر موجود زنده ای ،وقتی ازش ناامید شدی، اینقدر لذت بخشه که خدا میدونه و بســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ...

رازهایت را فاش نکن,
بعضی ها در آرزوی صید یک اشتباه در انتظار تو نشسته اند ...

دلم یک فصل " تو " می خواهد
و خیابان بی انتهای برگ
که فقط " من " باشم و " تو "
و " مایی " که بیش از این تاب ندارد این آشفته حالی را ...

یک بار که تنها بمانی یک بار که بشکند
دلت، غرورت، اعتمادت،
همین یک بارها کافیست
تا یک عمر از پشت نگاهی ترک خورده به آدم ها بنگری! ![]()

اگر تو نبودی،
من کاملاً بیکار بودم!
هیچ کاری در این دنیا ندارم …
جز دوست داشتن تـــــــــــــــــــــــــــــــــو ! ![]()

هر وقت توانستی به کسی آرامش ببخشی،
بدان عاشق شدی وگرنه عشقی که آرامش معشوق را بگیرد،
خودخواهیست … ![]()

از دنیـــای ِ واقــعـی و نــامــردیــاش !
پنــــاه آوردیــــم بــه دنیــای ِ مـجــازی !
غــافـل از این کــه ، آســمون ، هـــمون آسـمونــه
بعضیـا رو بــایـد تــو همین دنیای مجــازی نگــه داشت
حقیقی کـه میشن تــازه می فهمی کـه از آدم بـودن فقط لبــاسشو دارن ... ![]()

پی نوشت: دیشب دارم میام بالا که نگهبان با ذوق صدام میکنه که خانوم ... با خیال راحت برید بالا و شوفاژ حموم و پکیجتون رو روشن کنید
،که همه چیز سرویس شده و ...
یهو گفتم وای نهههههههههههههه
،گفت چرا؟؟؟ گفتم آخه ما هنوز کولر روشن میکنیم الان خاموش کردم رفتم بیرون
،گفت نهههههههه شوخی میکنید
،گفتم شوخیم چیه شما آب گرم رو باز کردید یعنی کولر ما دیگه کار نمیکنه و دستگاه زنت الان گرما میده؟؟
گفت والا نمیدونم اینو از آقای مهندس فلانی بپرسید،گفتم نمیخوام میرم از مهندس خودمون میپرسم
،محمود که اومد ازش پرسیدم گفت کولر نشه ازین به بعد بهتره ،ولی ما تا آب گرم خودمون رو باز نکنیم میتونیم ...
چیه خب خنده نداره ،ما گرممونه هنوززززززززززززززززززززز ![]()
تا میتونید از هوای بارونی و ابری لذت ببریــــــــــــــــــــد دوستان عزیزم
دلتون همیشه شاد و بهاری ![]()
من هستي هستم، متولد 81/2/16، با اومدنم شيريني زندگي مامان نوشين و بابا محمود رو صد چندان كردم.