شنبه 23 شهریور همونجور که گفتم رفتیم نمک آبرود و سه شب اونجا بودیم،هستی حسابی خوش گذروند و با باباییش موتور سواری و جت اسکی و بادبادک هواکردن و تاب پرنده و شن بازی و ... یه کمی هم از فروشگاههای خوب و زنجیره ای که اونجا هست مثل سالیان و مستر پیچ و سها و کتان و ... خرید پاییزی براش کردیم که از تمام وقتمون استفاده ی مفید کرده باشیــــــــــــــــــــــم ...

هستی شیرین (کلاه صورتی)محو دختر شجاعی که با چتر نجات قایق بردش بالا و بعد از یکربع برگشت پایین،مهارتشون توی اینکار با توجه به امکاناتی که فکر میکنم حداقل بود٬ عالی بود و جالب(پاهاش به آب نرسیده بلافاصله از رو زمین بلند شد و خیلی قشنگ فرود آمد همونجا )

مهم نیست که چند بهار را در کنار هم زندگــی کنید !

مهم آن است که

لحظات بی شماری را

بهاری زندگــی کنید …



بعضی عکسهاش رو خیلی دوست دارم که یکیش اینهههههههههه

پدر و دختر و جت اسکیییییی(من که دیگه تحمل هیچ هیجان و استرسی رو ندارم )

عزیز دل مامان٬ آماده برای خوردن صبحانه

هستی در حال نواختن پیانو تو لابی هتل حدود ساعت ۱۱ شب ٬که باعث شد کم کم مسافرها از اتاقها بیان بیرون و براش دست بزنند (روی پیانو نوشته بود لطفا دست نزنید یعنی فقط دکوری بود ٬ولی هستی رفت و دست زد هیچ اتفاق بدی هم نیفتاد ٬گفتیم شاید مسئولین خجالت بکشند و خودشونو یه تکونی بدن برای قشنگتر شدن شبهای مسافرهااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

گم شدیم؛ گر در میان خویشتن...


جستجویی لازم است!

نازنین ها...

از سیاهی تا سپیدی را سفر باید کنیم...!

هستی خانوم قبل از سوار شدن تله کابین نمک آبرود (هستی تا حالا سوار اون تله کابین قدیمی تره نشده و هر بار رفتیم خط جدید رو سوار شدیم٬کلی هم اصرار داشت که اونو سوار بشیم٬ اما باورتون نمیشه اگر بگم صف اون خط قدیمی تره تا کجا بود و حداقل باید دو تا سه ساعت تو صف میموندیم ٬که راضیش کردیم همون جدید رو که صفی نداشت وقتی ما رسیدیم سوار بشیــــــــــــــــــــــــــم و ....)


 
یادم باشد، حرفی نزنم که به کسی بربخورد!

نگاهی نکنم؛ که دل کسی بلرزد!

راهی نروم؛ که بیراه باشد!

خطی ننویسم؛ که آزار دهد کسی را!

یادم باشد؛ که روز و روزگار خوش است!

همه چیز رو به راه و بر وفق مراد است و خوب !

تنها...

تنها دل ما دل نیست!
 
سه شنبه صبح هم ،با هتل تسویه کردیم و به سمت هتل جنگلی س ا ل ار دره که ساری بود حرکت کردیم و بعد از خوردن اکبر جوجه بین راه ،حدود ساعت 3 بعد از ظهر به مقصد رسیدیم و دو شب هم اونجا بودیم ،این هتل رو من اصلا شناختی ازش نداشتم و خود محمود از تو نت سرچ کرده بود که به گفته ی خودش یه جای جدید رو هم تجربه کرده باشیم ،یه هتل جنگلی که مناظرش بینهایت زیبا و دل انگیز بود و با وجود معایبی که از نظر من کل هتلهای داخل کشور داره (سر ساعت یازده شب کل هتل تقریبا تعطیل میشه و چراغها یکی یکی خاموش که یعنی پاشید برید تو اتاقهاتون لالا،درسته اینجا ایرانه و برنامه ی بزن و بکوب و خیلی چیزها نداره ،ولی میتونه خیلی شبهای سفر قشنگتر بگذره ،یه موسیقی زنده ای تئاتری فیلمی برنامه شادی، یه چیزی که مسافر بهش خوش بگذره نه اینکه سر ساعت یازده همون دو سه تا کافی شاپ الکی و آلاچیق و سرویس دهی و چراغهای محوطه و لابی و ... خاموش کردن ،آخه کی تو سفر ساعت یازده میخوابه ؟؟اگر اون نت نفتی و بی سرعتش هم نبود شباش اصلا نمیگذشت ...)،بازم به رفتن و دیدنش می ارزید ،یه جورایی مثل رویا بود،من خیلی دلم میخواست تو اون چند روز کلی بارون ببینم و لذتش رو ببرم ،ولی اصلا بارونی در کار نبود و ما به بارونش نرسیدیم ،هوا خیلی خوب و خنک بود اما سرد هم نبود،باز چهارشنبه بعد از ظهر،با طی مسافتی یک ساعت و نیمه (هتلمون با دریا فاصله داشت و تو دل جنگلی بود) خودمون رو به دریای ساری رسوندیم و بعد از کمی تامل و دیدن غروب بسیار زیبا کنار دریا ،با دریا خداحافظی کردیم و برگشتیم هتل و پنجشنبه ظهر اتاق رو تحویل دادیم و راه افتادیم به سمت خونه و حدود ساعت 6 عصر خونه بودیمــــــــــــــــــــ
 

دستت که بلرزد اشتباه می نویسی

پایت که بلرزد اشتباه می روی

دلت که بلرزد …

وامصیبتا …

هستی وقتی این تاب و دو تا الاکلنگ رو تو محوطه دید همچین گفت وای مامان شهر بازی هم داره،آی خندیدیم آی خندیدیمـــــــــــ  ٬همین شهربازی مجهز هم٬ از ساعت ۱۱ شب در ظلمات بود و ...

تا خود زمین شبا هوا مه داشت و بی نظیر بود

تفال زدم نیمه شب به قرآن...

کتابی که از وحی شیرازه دارد!

برای دلم آیه ی صبـــــر آمد...!


رویایی رویایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

برای زندگی بهتر، فقط در این لحظه باش! و لحظات را دریاب...!

غروب خیلی قشنگی بود

هستی خیلی اصرار کرد قایق سوار بشیم ٬ولی من سوار نشدم و گفتم خودشون دوتا برن که اونام نرفتن



عکس هنری که مامان از هستی خانوم گرفت و همونجا گفت که این عکس و قلب رو بزارم تو وبش و تقدیم به دوستان مهربون و همیشه حاضرش کنم ....



ای پناهگاه قلب‌ها و ای جایگاه تو در آن‌ها!

ای هر آنچه به وصف آید و هر آنچه نیاید!

به دیدارت آمده‌ام؛ تا همین یک سخن دلم را برایت بازگو کنم:

تشنگانت را اگر سیراب نکنی گله‌ای نیست!

بگذار دل به دریایت بسپارند!

بگذار غریق بی‌کرانگی‌ات بمانند...!

پی نوشت 1: به پیشنهاد هستی قبل از سفر، بازی pou رو دانلود کردم تو گوشیم و تو این سفر همش کش مکش با هستی داشتیم سر غذا دادن و خوابوندن و بازی و حموم کردن پو ... دو روزی میشه که به خاطر هستی گذاشتمش خودمم کنار، که هستی هم جای پو بازی ،فکر درس و مدرسه باشه (عجیب بازی ها اعتیاد آوره فرقی هم نمیکنه چه بزرگ باشی چه بچه ،من خودمم ... )پیشنهاد میکنم دانلودش کنید بازی بانمکیه و ما دوتا رو تو این سفر بسیار سرگرم و درگیر کرده بود و همش من و هستی دعوا و محمود غر به ما که پاکش کنید خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو ....

پی نوشت 2: در مورد دکتر غدد خیلی هاتون پرسیده بودید و شماره و آدرس میخواستید ،من همینجا شماره تلفن رو براتون میزارم زنگ زدید آدرس دقیق هم خودشون بهتون میدن ،دکتر آریا ستوده ۸۸۹۶۹۷۸۳

اینم ویتامین و دارویی هست که من نتونستم پیدا کنم (آیزن پلاس) و با راهنمایی یکی از دوستان عزیزم بعد از کلی گشتن تو داروخانه های ساری ،نصف اونی که دکتر نوشته بود یعنی سی تا دونه پیدا کردم و باید تو تهران بگردم و بقیه شو بخرم،داروی نسخه نیاز هم نیست چون آهن هستش و آزاد


منتظر واکسن آنفولانزا هم هستم و به محض پیدا کردنش (پارسال خیلی سخت پیدا کردم) باید به هستی بزنم که مدرسه شروع میشه خیالم راحت باشه،لطفا اگر پیدا کردید تو محدوده ی غرب تهران منم خبر کنید که بگیرم و زودتر به هستی بزنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم  

پی نوشت 3: مهر و پاییز و فصل مدرسه و دانشگاه هم رسید و بدو بدوها بیشتر شد،دخترک ما هم آماده برای شروع کلاس ششم ،از همینجا به تک تک بچه های کلاس اولی و عزیزانی که امسال دانشگاه قبول شدند و مرحله ی جدیدی رو تو زندگیشون شروع کردند تبریک میگم و براشون آرزوی موفقیت روز افزون دارم و ازشون میخوام قدر لحظه لحظه ش رو بدوند که حتی یک ثانیه ش قابل برگشت نیست و ...

پی نوشت 4:ما پنجشنبه رسیدیم و هستی جمعه صبح ،بدون هیچ آمادگی رفت و آخرین آزمون تابستان رو داد و برگشت خونه،با اونکه به زور رفت و آماده نبود بازم خوب بود که ترازش از هفت هزار پایین نیومد ...

پیچک می شـــوم

وحشـــی …!

می پیچـــم

به پـــر و پای ثانیه هایت

تا حتی نتـــوانی

لحظه ای ، بی مــــــن

“بــــودن” را

زندگی کنـــی . . . !

 

 من همیشه تا جایی که در توانم بوده دلم خواسته شما رو تو شادی ها و تجربه های خوبمون شریک کنم و وبلاگ هستی پر باشه از شادی و انرژی مثبت ،برای همین از مریضی و ناراحتی و خیلی چیزهای دیگه فاکتور گرفتم و ترجیح دادم باز هم تو قسمتهای خوبــــــــــــــــ شریکمون باشید ...
شروع پاییز دل انگیز ،اما دلگیــــــــــــــر برای من  و فصل مدرسه مبارکـــــــــــــــ
شاد و سلامت و موفق باشید