سفرنامه ی هستی شیرین به شمال

هستی شیرین (کلاه صورتی
)محو دختر شجاعی که با چتر نجات قایق بردش بالا و بعد از یکربع برگشت پایین
،مهارتشون توی اینکار با توجه به امکاناتی که فکر میکنم حداقل بود٬ عالی بود و جالب
(پاهاش به آب نرسیده بلافاصله از رو زمین بلند شد و خیلی قشنگ فرود آمد همونجا
)
مهم نیست که چند بهار را در کنار هم زندگــی کنید !
مهم آن است که
لحظات بی شماری را
بهاری زندگــی کنید … ![]()

بعضی عکسهاش رو خیلی دوست دارم که یکیش اینهههههههههه ![]()

پدر و دختر و جت اسکیییییی(من که دیگه تحمل هیچ هیجان و استرسی رو ندارم
)

عزیز دل مامان٬ آماده برای خوردن صبحانه ![]()

هستی در حال نواختن پیانو تو لابی هتل حدود ساعت ۱۱ شب
٬که باعث شد کم کم مسافرها از اتاقها بیان بیرون و براش دست بزنند
(روی پیانو نوشته بود لطفا دست نزنید یعنی فقط دکوری بود
٬ولی هستی رفت و دست زد هیچ اتفاق بدی هم نیفتاد ٬گفتیم شاید مسئولین خجالت بکشند و خودشونو یه تکونی بدن برای قشنگتر شدن شبهای مسافرهااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ![]()

گم شدیم؛ گر در میان خویشتن...
جستجویی لازم است!
نازنین ها...
از سیاهی تا سپیدی را سفر باید کنیم...!![]()

هستی خانوم قبل از سوار شدن تله کابین نمک آبرود
(هستی تا حالا سوار اون تله کابین قدیمی تره نشده و هر بار رفتیم خط جدید رو سوار شدیم٬کلی هم اصرار داشت که اونو سوار بشیم٬ اما باورتون نمیشه اگر بگم صف اون خط قدیمی تره تا کجا بود و حداقل باید دو تا سه ساعت تو صف میموندیم ٬که راضیش کردیم همون جدید رو که صفی نداشت وقتی ما رسیدیم سوار بشیــــــــــــــــــــــــــم و ....
)

نگاهی نکنم؛ که دل کسی بلرزد!
راهی نروم؛ که بیراه باشد!
خطی ننویسم؛ که آزار دهد کسی را!
یادم باشد؛ که روز و روزگار خوش است!
همه چیز رو به راه و بر وفق مراد است و خوب !
تنها...
تنها دل ما دل نیست!

دستت که بلرزد اشتباه می نویسی
پایت که بلرزد اشتباه می روی
دلت که بلرزد …
وامصیبتا … ![]()

هستی وقتی این تاب و دو تا الاکلنگ رو تو محوطه دید همچین گفت وای مامان شهر بازی هم داره
،آی خندیدیم آی خندیدیمـــــــــــ
٬همین شهربازی مجهز هم٬ از ساعت ۱۱ شب در ظلمات بود و ... ![]()

تا خود زمین شبا هوا مه داشت و بی نظیر بود ![]()

تفال زدم نیمه شب به قرآن...
کتابی که از وحی شیرازه دارد!
برای دلم آیه ی صبـــــر آمد...! ![]()

رویایی رویایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ![]()

برای زندگی بهتر، فقط در این لحظه باش! و لحظات را دریاب...! ![]()



عکس هنری که مامان از هستی خانوم گرفت و همونجا گفت که این عکس و قلب رو بزارم تو وبش و تقدیم به دوستان مهربون و همیشه حاضرش کنم ....

ای پناهگاه قلبها و ای جایگاه تو در آنها!
ای هر آنچه به وصف آید و هر آنچه نیاید!
به دیدارت آمدهام؛ تا همین یک سخن دلم را برایت بازگو کنم:
تشنگانت را اگر سیراب نکنی گلهای نیست!
بگذار دل به دریایت بسپارند!
بگذار غریق بیکرانگیات بمانند...!

پی نوشت 1: به پیشنهاد هستی قبل از سفر، بازی pou رو دانلود کردم تو گوشیم و تو این سفر همش کش مکش با هستی داشتیم سر غذا دادن و خوابوندن و بازی و حموم کردن پو ...
دو روزی میشه که به خاطر هستی گذاشتمش خودمم کنار، که هستی هم جای پو بازی ،فکر درس و مدرسه باشه (عجیب بازی ها اعتیاد آوره فرقی هم نمیکنه چه بزرگ باشی چه بچه ،من خودمم ...
)پیشنهاد میکنم دانلودش کنید بازی بانمکیه و ما دوتا رو تو این سفر بسیار سرگرم و درگیر کرده بود و همش من و هستی دعوا و محمود غر به ما که پاکش کنید خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو ....![]()
پی نوشت 2: در مورد دکتر غدد خیلی هاتون پرسیده بودید و شماره و آدرس میخواستید ،من همینجا شماره تلفن رو براتون میزارم زنگ زدید آدرس دقیق هم خودشون بهتون میدن ،دکتر آریا ستوده ۸۸۹۶۹۷۸۳
اینم ویتامین و دارویی هست که من نتونستم پیدا کنم (آیزن پلاس) و با راهنمایی یکی از دوستان عزیزم بعد از کلی گشتن تو داروخانه های ساری ،نصف اونی که دکتر نوشته بود یعنی سی تا دونه پیدا کردم و باید تو تهران بگردم و بقیه شو بخرم،داروی نسخه نیاز هم نیست چون آهن هستش و آزاد ![]()

پی نوشت 3: مهر و پاییز و فصل مدرسه و دانشگاه هم رسید و بدو بدوها بیشتر شد
،دخترک ما هم آماده برای شروع کلاس ششم
،از همینجا به تک تک بچه های کلاس اولی و عزیزانی که امسال دانشگاه قبول شدند و مرحله ی جدیدی رو تو زندگیشون شروع کردند تبریک میگم و براشون آرزوی موفقیت روز افزون دارم و ازشون میخوام قدر لحظه لحظه ش رو بدوند که حتی یک ثانیه ش قابل برگشت نیست و ... ![]()
پی نوشت 4:ما پنجشنبه رسیدیم و هستی جمعه صبح ،بدون هیچ آمادگی رفت و آخرین آزمون تابستان رو داد و برگشت خونه،با اونکه به زور رفت و آماده نبود بازم خوب بود که ترازش از هفت هزار پایین نیومد ...![]()


پیچک می شـــوم
وحشـــی …!
می پیچـــم
به پـــر و پای ثانیه هایت
تا حتی نتـــوانی
لحظه ای ، بی مــــــن
“بــــودن” را
زندگی کنـــی . . . ! ![]()

من هستي هستم، متولد 81/2/16، با اومدنم شيريني زندگي مامان نوشين و بابا محمود رو صد چندان كردم.