در اولین ساعات روز دوشنبه ۱۶ اردیبهشت مامان نوشین اومده تا از صمیم قلبش بگه:

هستي گلم تولدت مبارك

مامان نوشين و بابا محمود عاشقانه دوست دارن و برات آرزوي سلامتي و سر بلندي و عمر

طولاني و با عزت از خداي منان آرزومندند

 

هستي خانوم 6 سالگيت مبارك باشه عزيز دلم 

امروز٬ تولد عزيزترين کس زندگي مامان نوشین و بابا محمود ،و 6ساله كه٬ هستي خانوم مثل اسم قشنگش به ما زندگي تازه و احساس مادر و پدر بودن رو بخشیده٬ كه از اين بابت از خداي مهربون سپاسگزاريم.

قراراست که ما٬ براي هستي ،روز جمعه 20 ارديبهشت يه جشن 35 نفره به صرف شام و شيريني و كيك و....بگيريم كه جاي همه شما رو هم خالي ميكنيم و حضور گرمتون رو حس ميكنيم.

هفته بعد هم ميام و عكساي روز جمعه رو براتون ميزارم. 

امروز، ميخوام عكساي تولد سالهاي گذشته هستي رو براتون بزارم كه اميدوارم خوشتون بياد ،البته، اكثر اين عكسارو قبلا گذاشته بودم ولی الان٬ براي اون دسته از دوستان جديدمون كه تازه به ما پیوستند و تعدادشون هم کم نیست٬ اونها رو دوباره ميزارم.

 

پنج شنبه صبح، من و هستي رفتيم براي آزمون مدرسه آفرينش و ديگه هستي مهد نرفت و اومديم خونه تا روز دوشنبه خبرش رو بهمون بگن،عصر پنج شنبه، سه تايي رفتيم تئاتر( من اگه نباشم)تو اريكه ايرانيان ،كه نسبتا قشنگ بود و كلي خنديديم ،به شما هم اگه تئاتر دوست داريد پيشنهاد ميكنم ببينيد،حتما خوشتون مياد.

جمعه هم ،سه تايي رفتيم نمايشگاه كتاب كه اگر چه شلوغ بود (جاي پارك ماشين خيلي دور بود)و هستي زود خسته شد و با غر غر كردنش اذيتنمون كرد ولي تونستيم خريدمون رو انجام بديم،چند تا كتاب من خريدم و يك سري خريد هم مثل سالهاي گذشته، براي هستي خانوم انجام داديم،اما پارسال كه نبرده بوديمش٬ راحت تر و بيشتر براش خريد كرديم و از همه مهم تر فاطمه جويكار عزيز و مهربون (نويسنده وبلاگ ترلان پروانه)رو كه باهاش قرار گذاشته بوديم، تو سالن كودك و نوجوان ديديم و كپي هر چند كوتاه با هم زديم و فاطمه جون هم از هستي عكس انداخت ،من و هستي از ديدن دوست به اين عزيزي خيلي خوشحال هستيم و بيشتر از گذشته دوستش داريم.......Love Coupleساعت 5 تا 7 اومديم خونه و استراحت كرديمو براي هوا خوري و شام و قليون ،رفتيم فرحزاد كه اونجا هم شلوغ بود ولي بهمون خيلي خوش گذشت و هوا هم كه خنك و عالي بود.اينم عكساي روز جمعه هستي:

پي نوشت 1:در مورد مدرسه خانومي بايد بگم كه شنبه نتونستم طاقت بيارم(ميخواستم زودتر بفهمم كه بين دو مدرسه اولويتمون يعني آفرينش و سعادت آباد كدومشو بالاخره ميره) و به مدرسه آفرينش زنگ زدم و فهميدم گل دخترم تو اين مدرسه هم قبول شده و من و بابايي رو خوشحال كرده،و قرار شد روز يكشنبه با بابا محمود (که ماموریتش به سه شنبه و چهارشنبه افتاده)بريم براي ثبت نام تو مدرسه آفرينش كه يك مجتمع آموزشي (از پيش دبستاني تا پيش دانشگاهي)دو زبانه با مساحت بيش از 2000 متري هستش، و مدير مهدشون هم خيلي به ارجحيت داشتن اين مدرسه نسبت به سعادت آباد تاكيد داشت٬(هر دو مدرسه درجه يك تو رتبه بندي مدارس ايران هستند)رفتيم و خانومي رو بعد از كلي.............ثبت نام كرديم.

من نمیدونستم کدوم عزیزی از مدرسه سعادت آباد وبلاگ منو میخونه و برام بعد از دعوت نامه از طرف مدرسه ٬الان دوباره کامنت مهربانانه ای گذاشته ٬ولی امروز وقتی با کلی خجالت و شرمندگی از محبت خانوم روغنی ٬برای اعلام انصرافمون رفته بودم ٬فهمیدم خانوم سنجری عزیز ٬مسئول سایت مدرسه بوده که از همین جا بینهایت از لطفش ممنونم و باید بگم با اونکه من مدرسه سعادت آباد رو هم خیلی دوست داشتم ولی با پدرش صلاح رو در این دیدیم که در مجتمع آموزشی ثبت نامش کنیم و از اینکه نتونستیم در خدمت شما و خانم روغنی عزیز باشیم خیلی شرمنده ام ولی این نمیتونه از لطف و محبت شما نسبت به ما کم کنه و امیدوارم بازم به وبلاگ ما بیایید و برامون کامنت بزاریدواقعا که اینترنت و وبلاگ نویسی چه دنیای بزرگیه٬اصلا فکرش رو هم نمیکردم کسی از مدرسه ای که میخوام هستی رو ثبت نام کنم ٬باهام در تماس غیر مستقیم باشه و از این بابت خوشحال و متحیرم

پي نوشت 2:تو پست قبلي چند تا كامنت بي ادبانه داشتم(يكي دو تا شو تاييد كردم)كه به جز بي ادبي گفته بودن من خودم ميرم و براي ديگران كامنت ميزارم كه بيايد هستي رو ببينيد و يا فكر كردي مدرسه دختر زشتت و...........اينقدر مهمه كه مدام از مدرسه اش نوشتي و..........خلاصه كلي حرفاي قشنگ ديگه كه نميخوام بگم،من ميدونم هميشه و همه جا آدمهايي پيدا ميشن كه خوشي و آرامش آدم رو خراب كنند و باعث ناراحتيش بشن ولي من ديگه برام مهم نيست و به كوري چشم اونايي كه نميتونند خوشي من و بقيه دوستانمون رو ببينند تا زماني كه لازم بدونم مينويسم و ميدونم اونقدر دوستاي خوب و مهربون داريم كه منتظر آپ كردنمون هستند و اين خودش به من انرژي مثبت ميده و انرژي منفي اون دو سه تا مزاحم رو محو ميكنه ولي در اينجا ميخواستم بگم كه ديگه منتظر كامنت من براي آپ جديدمون نباشيد و خودتون هر وقت دلتون خواست بياين و وبلاگ هستي رو بخونيد ،فكر ميكنم اينجوري خيلي بهتره و ديگه اجباري در كار نيست.

پي نوشت 3:تا حالا شده اونقدر سرتون به يك مساله گرم شده باشه كه بعضي چيزارو فراموش كنيد،من امسال براي اولين بار روز معلم رو فراموش كردم و چون محمود و هستي هم يادآوري نكرده بودن و من در گير هستي بودم و پنج شنبه هم تا ظهر با هستي بيرون بودم و ديگه هستي مهد نرفت ،اصلا نفهميدم روز معلم هستش و شب وقتي محمود با يك دسته گل خيلي قشنگ (از دانشجوهاش گرفته بود)اومد خونه، كلي خجالت كشيدم كه حتي يك تبريك هم بهش نگفتم(هر سال كادو هم براش ميخريدم)و از طرفي براي مهد هستي هم چيزي نبردم.............اين بود كه شنبه ،براي مدير مهد گل و براي مربيهاش كارت فرستادم ولي براي محمود عزيزم....................

محمود جان همسر عزيزم،I Luv Uميدونم كه تو منو بخشيدي و شرايطمو درك كردي ولي اگه من بودم حتما خيلي از دستت دلخور ميشدم،آخه به اين مسائل خيلي اهميت ميدم،با تمام اين حرفا و گذشت تو٬

روز معلم رو به تو استاد مهربان و زحمتكش تبريك ميگم Luv Ya و اميدوارم هميشه در كنارمان سلامت و شاد باشي عزيزمHearts n Kisses٬هزار شاخه گل مریم خوشبو تقدیم تو بادBlinking Love

 

اینم دسته گل دانشجوها به همسر گرامیMad

پی نوشت ۴:یکشنبه٬ یعنی دیروز خیلی روز خسته کننده و پر کاری برای من و بابا محمود ( مرخصی گرفته بود)بود٬از ساعت ۹ صبح که هستی رو گذاشتیم مهد تا ساعت ۹:۳۰ شب که رسیدیم خونه بیرون بودیم و هلاک شدیم٬بعد از ثبت نام در آفرینش و اعلام انصراف از سه مدرسه منان و شکوفه ها و سعادت آباد٬یه ناهار دو نفره خوردیم و برای سفارش کیک هستی رفتیم٬بعد چند تا نمایشگاه ماشین رفتیم (محمود میخواست ماشینها رو ببینه و قیمت کنه)٬بعد هستی رو برداشتیم و به دکتر پوستی که من برای خودم وقت گرفته بودم رفتیم و بعدش رفتیم جمهوری تا برای هستی کادو تولد بخریم(سورپیریز تا پست بعدی)ویه خط تالیا برای محمود خریدیم و....................الان دارم از خستگی و پادرد بیهوش میشم ولی چه کنم که یه مامان عاشقمو..................

هستی خوشگلم تولدت مبارک 

Luv Ya