تولد پسر خاله ها و روزه ی هستی خانوم
بفرمایید آش عباسعلی ![]()

روز
سه شنبه 21 رمضان مثل سالهای گذشته هر سه روزه گرفتیم،من تا خود سحر بیدار
بودم و بعد از دعا و روشن کردن شمع توی بالکن خونه مون ،مثل همیشه تک و
تنها، اما یه خلوت دوست داشتنی بین خودمو خدا
،سحری برای پدر و دختر آماده کردم و بیدارشون کردم
،خودمم سحری دو سه تا قاشق بیشتر نخوردمو نیت کردم اگر صبح با سردرد بیدار نشم و بتونم روزه بگیرم
،تا بخوابم ساعت حدود 5 صبح بود و باز با سردرد از خواب بیدار شدم و همونجوری تا افطار با درد شدید دووم آوردم
و به گفته ی محمود که میگفت یه مسکن بخور اشکال نداره خدا قبول میکنه
گوش ندادم و بسیارررررر اذیت شدم و افطارمو بعد از نمک با مسکن باز کردم و تا دو روز بعدش هم ...
هستی هم خیلی سخت بهش گذشت و دو سه بار نزدیک بود چیزی بخوره که آقای پدر یادش انداخت
،بعد از افطار هم نظرش این بود که روزه خیلی سخته و جز گرسنگی و بی حالی و
بداخلاقی و گرفتن تمام حواس آدم صبح تا شب به گرسنگیش و افطار و ... چیزی
نداره
،با تمام درد و اذیتش بازم خدا رو صد هزار بار شکر که همون یکروز رو توانش رو بهمون داد
،برای افطار هم به خواست هستی خانوم رفتیم فرحزاد و با اونکه زیاد حالم روبراه نبود ولی بازم شب خوبی بود ...![]()

سفره ی افطار ما![]()

روز
پنجشنبه تابلوی جدید هستی خانوم تموم شد و به خواست خودش روز جمعه تولد
پسرخاله هاش ،به خاله بیتاش تقدیم کرد(از وقتی این تابلو رو شروع کرده بود
همین نیت رو داشت که تابلوی جدید رو برای خاله بیتا میکشم
)،اختیار
تابلوهایی که میکشه رو به خودش سپردم و با اونکه از این تابلوها یکی بیشتر
نکشیده و دلم میخواد اولینها رو برای خودمون نگه دارم، ولی بازم راضی
نمیشم غیر خواست و نظر خودش عمل کنم ...![]()
تابلوی جدید هستی خانوم که بسیار خاله بیتا رو خوشحال کرد و روی دیوار خونش نصب شد ...![]()

عزیز دلم خسته نباشی ![]()

کیک تولد پسرخاله های ده ساله ی هستی شیرین(سلیقه و انتخاب من و مامانشون
)

عزیزای خاله تولدتون مبارککککککککککککک![]()

کادوهای خوشگلتون مبارکککککک![]()

کادوی دایی امیر![]()

کادوی خاله نوشین و دایی رضا،که پیشنهاد من بود و انتخاب و سلیقه ی من و محمود و هستی،که بسیار بچه ها رو سورپرایز و خوشحال کرد![]()

ما انسانها مثل مداد رنگی هستیم
شاید رنگ مورد علاقه یکدیگر نباشیم
اما روزی برای کامل کردن نقاشیمان
دنبال هم خواهیم گشت ![]()

ﮔﺎﻫـــــﯽ ﭼﻘﺪﺭ ﺩﻟـــــﻢ ﻫﻮﺱ ﺷﯿﻄﻨﺖ ﻣﯿﮑﻨﺪ ...
ﺍﺯ ﻫﻤـــــﺎﻥ ﺷﯿﻄﻨﺖ ﻫﺎﯾﯽ ﮎ ﺣــــــﺮﻑ ﺗﻮ ﭘﺸــﺖ ﺑﻨﺪ ﺁﻥ ﺑﺎﺷﺪ ﮎ ﻣﯿﮕﻮﯾــــﯽ :
ﻣﮕﻪ ﺩﺳﺘـــــﻢ ﺑﻬــــﺖ ﻧﺮﺳـــــﻪ ...![]()

نه تو می مانی و نه اندوه
و نه هیچیک از مردم این آبادی...
به حباب نگران لب یک رود قسم،
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
غصه هم می گذرد،
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...
لحظه ها عریانند.
به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز.
سهراب سپهری![]()

سخت است حرفت را نفهمند،
سخت تر این است که حرفت را اشتباهی بفهمند،
حالا میفهمم، که خدا چه زجری میکشد
وقتی این همه آدم حرفش را که نفهمیده اند هیچ،
اشتباهی هم فهمیده اند ...![]()
شاد و سلامت و برقرار باشید ![]()
من هستي هستم، متولد 81/2/16، با اومدنم شيريني زندگي مامان نوشين و بابا محمود رو صد چندان كردم.