برگشت فرشته ی کوچک خوشبختی ما و تبریک به دوستان عزیزمون
دوشنبه که عید بود و پنجشنبه ،مدام به ما زنگ میزد که نکنه من و باباش جایی رفته باشیم و اونو نبرده باشیم
٬حتی یکی دوبار پرسید مامان چی درست کردی؟؟یه چیزایی درست کن که من دوست نداشته باشماااا![]()
درسته دلم براش خیلی تنگ شده بود و جاش تو خونه خالی بود
٬ ولی دروغ چرا،اعصابم کلی آرومتر بود
،دیروز تا حالا اینقدر باهاش چونه زدم خسته شدم،یکهفته ام حسابی پشتش باد خورده و خیلی کم تی وی میدید خودش،چندتا برنامه رو هم اونجا دیده و دنبال میکنه
٬ولش کنم صبح تا شب از پای تی وی و سریالهای مسخره و بازی بلند نمیشه
،چون منم ولش نمیکنم
،اینه که همش درگیریم با هم،آزمونهای ق ل م چی از 21 تیر شروع میشه و باید خودش رو آماده کنه،جمعه کنسرت داره و یکهفته جای پیانو با ارگ تمرین کرده و اینهفته باید جبران کنه،کلاسهای ربان از دوشنبه شروع میشه و نقاشی از پنجشنبه ،تو مدرسه شون انگار چندروز کلاس اجباری خواهد داشت که ممکنه کلاسهای علوم و ریاضی ق ل م چی رو مجبور بشیم کنسلش کنیم(یعنی بیخیال پولمون بشیم و گرنه کنسل کردنی که درکار نیست)،خلاصه که من کلا با بی برنامگی و 4 ماه صبح تا شب استراحت و سرگرمی موافق نیستم و فکر نمیکنم دو سه ساعت درس و کلاس چیزی از استراحت و تابستون آدم کم کنه
،بلکه خیلی هم مفیدتر و متنوع تر میگذره (اینم از شانس هستی خانومه،مامان آدم مدیریت خونده باشه و برنامه ریزی، اینجوری میشه که نمیشه تو هیچ زمینه ای بی برنامه پیش رفت ٬امشب دارم براش برنامه مینویسمممممممممممممممم...
)
امروز از صبح درگیر تکمیل پرونده ی ثبت نام مدرسه و گرفتن عکس جدید و پر کردن دفترچه سلامت بهداشتی و دکتر عمومی و دندانپزشک و گرفتن مانتو شلوار و لباس ورزشی و کیف مدرسه بودیم،یه چیزی تو مایه های هلاک شدن
،از عصر که اومدم خونه زانو درد و خستگی نمیتونم تکون بخورم ،تا آخر اینهفته هم وقت سرخاروندن ندارم،هر روز بیرون و کلاس و تمرین گروهی و ... اگر خدا بخواد و قسمت بشه چهارشنبه هم همراه هستی و خواهری میریم خونه ی پریسا دوستم که تو پست قبلی نوشته بودم پیداش کردم
،جالب اینکه اونا هنوز تو همون ساختمان 25 سال پیش که همسایه بودیم زندگی میکنند و قراره کلی خاطرات مشترک تو اون روز ورق زده بشه
٬پریسا برعکس منه به قول محمود تنبل
، سه تا بچه ی نازنین داره که دلم میخواد زودتر ببینمشون ،دختر بزرگش امسال میره دبیرستان و دختر کوچیکش یک سالشه و پسرش هم چهار ساله ...![]()
پنجشنبه هم مامانم 40 تا مهمون داره که باید زودتر برم و کمکش کنم
،البته با کلاس زبان هستی و نقاشیش زودتر از 5 نمیرسم خونه شون .... (دختر کاملا مفیدی هستم من
)٬البته غذاشو از بیرون میاره و بیشتر کارش پذیرایی و ... هستش
٬جمعه هم کنسرته که قرار دایی امیر و خاله بیتا رو همراه ببریم ...
خلاصه که پیش به سوی یکهفته ی شلوغ و پلوغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ ![]()

نبودن هیچ کس سخت نیست
فراموش کردن یک بودن سخت است… ![]()

گاهی به زندگی عشایری ها حسادت می کنم
بی دغدغه هرکجا که آب و هوا خوب باشد کوچ می کنند
منم دلم می خواهد از این شهر بروم
دلم برای قدری آبی آسمان پاک دل ها تنگ شده… آبی آسمان پاک دل هااااااااااا![]()

آدمی را دیدم با سایه ی خود درد و دل می کرد !
چه رنجی می کشد او
وقتی هوا ابریست . . . ![]()

مثل آن مسجد بین راهی…تنهایم
هرکس هم که می آید مسافر است میشکند…
هم نمازش را ، هم عهدش را ، هم دلم را…
و می رود…. ![]()

تیریک ویژه به دوستانم :در پایان به تمام دوستان عزیزم که تو نظرسنجی بهترین وبلاگ ٬حائز رتبه شدن تبریک میگم
،مخصوصا ده نفر اول و دوستان عزیزتره خودم
٬داداش آرشام(رتبه دوم
)٬صحرا جون(رتبه هفتم
) و مریم جون(رتبه نهم
)٬که هر سه از دوستان قدیمی و خوب من و هستی هستند و از برتر بودنشون بسیار خوشحال شدم
٬معلومه وبلاگ هستی هم٬ حسابی از برتر بودن و دوست داشته شدن دور شده ٬که از رتبه ی اولی و دومی دو دوره ی قبل٬ اینهمه تنزل کرده و به رتبه ی ۴۵ رسیده٬راستش دلم گرفت وقتی تعداد رای رو دیدم که ۴۲ تا بود٬کاش تعداد رای رو نزده بودن و من متوجه نمیشدم چقدر ...
هرگز و هرگز از رتبه ی اول و دوم و ... نشدن ذره ای ناراحت نشدم و نمیشم هیچ وقت٬ولی از اینکه تعداد رای هامون اینقدر پایین براورد شده دلم گرفت٬من حاضر بودم جز صد نفر اول نمیشدم ولی تعداد رای ها و دوستانم از این بیشتر بود٬نمیدونم چقدر تونستم منظور و حسمو منتقل کنم اینجا٬امیدوارم کسی دچار سوئ تفاهم و باز کلی حرف و حدیث و.... نشه ![]()
این گلهای زیبا هم تقدیم به این دوستان عزیز و شایسته ی خودم ٬که عاشق وبلاگ و نوشته ها و قلم زیباشون هستم و جزئ خوانندگان پر و پا قرص وبلاگشون ![]()

ذهن ما باغچه است
گل نکاری ، گل من !
علف هرز در آن می روید
زحمت کاشتن یک گل سرخ
کمتر از زحمت برداشتن هرزگی آن علف است … ![]()
من هستي هستم، متولد 81/2/16، با اومدنم شيريني زندگي مامان نوشين و بابا محمود رو صد چندان كردم.