تعطیلات و سفر به نوشهر
بعد از غيبت دو هفته اي
،اومديم تا براتون از تعطيلات و سفر بگيم با كلي عكس از هستي خانوم كه حسابي تو 20 روز تعطيلي شيطوني و كيف كرد .......![]()
تا 13 فروردين كه تهران بوديم و به تمام ديد و باز ديد عيد رسيديم
،13 رو هم تا عصر خونه بوديم و ساعت 4 رفتيم پارك نياوران تا هم هستي خانوم ماهي قرمزاشو تو حوض بندازه و هم سيزده رو به در كنيم
،ساعت 7 شب هم به خونه رسيديم و من وسايل سفر رو كه يهو قطعي شده بود بستم،
دايي رضا همراه خانواده زندايي سميرا (كلا 12 نفر بودن)قرار بود 14 فروردين به نوشهر بروند كه ما هم تصميم گرفتيم بريم يه جايي ٬كه نزديك اونا باشه و بتونيم اونجا همديگر رو ببينيم
و هتل نارنجستان (نزديك نور)رو در نظر گرفتيم و به قيمت بالاي هتلها در ايام نوروز هم توجه نكرديم (چون اولين سال بود كه محمود تا 17 فروردين تعطيل بود و آخراي تعطيلي خيلي كسل شده بوديم و به اصرار خودش راهي شديم).![]()
البته زودتر ميخواستيم بريم ولي چون از پارسال چند تا مدرسه بهمون گفته بودن اولين چهار شنبه بعد از 13 فروردين بايد براي رزرو مدرسه اقدام كنيد(به حق چيزاي نديده)
،ما هم بار سفر رو تو ماشين گذاشتيم و ساعت 9 صبح روز 14، تو سه تا مدرسه فورم پر كرديم و تقريبا ساعت 11 كارمون تموم شد و سفر آغاز.............![]()
يك سره تا هتل گچسر رفتيم و اونجا ناهار خورديم:![]()
هستی خانوم در حال خوردن سوپ ٬تو هتل گچسر
دوباره به طرف نوشهر به راه افتاديم و توي راه بوديم كه ساعت 2 ظهر دايي رضا زنگ زد كه ما رسيديم و شما كجا هستيد و كجا ميخوايد بريد؟؟؟؟؟
وقتي فهميد داريم به هتل نارنجستان ميريم بعد از هماهنگي با پدر خانومش بهمون گفت با معرفي پدر سميرا جون ما هم به هتل بانك مركزي پيش اونا بريم تا تو اين سفر با هم باشيم كه ما هم قبول كرديم
و ساعت 4:30 عصر پيش اونا رسيديم و بغل اتاق اونا ،اتاق گرفتيم.........![]()
تا شب هم توي خود محوطه هتل بوديم و هستي حسابي با كيميا(دختر خواهر سميرا)بازي و شيطوني كرد و طبق معمول وقتي يه بچه ميبينه ديگه ما رو .........![]()
هستی خانوم در لباس اسکیت سواری
دو اسکیت سوار ماهر در حال خوردن پفک
هستي در زمين بازي هتل
همون شب اول كنار دريا(بچه م ميترسيد شمال تموم بشه و ميخواست همون روز همه چيزو امتحان كنه)
روز پنج شنبه هم توي همون محوطه و توي شهر گشت زديم و قايق سواري و خريد و.........
البته تمام ناهار و شامارو با هم توي هتل ميخورديم......
كه براي اونا به قيمت بانك مركزي و براي ما آزاد حساب ميشد.![]()
هستي خانوم سر ميز صبحانه
هستي جونم سوار بر قايق
روز جمعه بعد از صبحانه ،همگي به پارك جنگلي سي سنگان رفتيم كه خيلي قشنگ و هواي خوبي داشت
و همگي اسب سواري كرديم و چاي و قليان و تخمه و .....
وبراي ناهار برگشتيم و دوباره عصر پينگ پنگ و ........البته هر شب بعد از شام تو اتاق سميرا جون اينا كه بزرگتر و دوبلكس بود جمع ميشديم و چاي و ميوه و ورق بازي و.......![]()
هستي تو محوطه هتل
قبل از راه افتادن به طرف سي سنگان٬هستي سوار بر اسب سفيد
خيلي زمين بازي باحالي داشت
دو يار شيطون و تنها بچه هاي جمع ۱۵ نفرمون(كيميا و هستي عسل)
هستي خانوم سوار بر اسب خاكستري
هستي شجاع٬سوار بر اسب كرم قهوه اي(نه به اوني كه سوار نميشد ٬نه به اينكه ميخواست همه اسبا رو ..................)
آخرين عكس اون روز در رستوران بعد از شام٬راست ميگن جلوي بچه ها عكس عروس دامادي نندازين
روز شنبه هم كه ما ميخواستيم برگرديم ولي به اصرار هم سفرانمون رفيق نيمه راه نشديم و مونديم
و همگي به نمك آبرود رفتيم كه خيلي خوش گذشت و توي اون هواي سرد و مه كلي كيف كرديم و من بر عكس همه، اينبار مجهز به انواع لباسهاي گرم به سفر رفته بودم
(باروني ،پالتو كه اون بالا كلي ازش استفاده كردم)كه اصلا اذيت نشديم چون كلا هواي شمال خنك تا كمي سرد بود و من واقعا از هواي شمال تو اين سفر لذت بردم..........
.موقع برگشت يه جايي براي خريد سوغاتي توقف كرديم كه بعد از يكربع از طريق تماس تلفني با هم، فهميديم كيميا تو هيچ كدوم از ماشينا نيست
و جا مونده ،پدر و مادرش با كلي دلشوره و ناراحتي برگشتند و كيميا رو كه خيلي خونسرد همونجا وايساده بود رو آوردند ولي استرسي كه به هممون وارد شد كلي حالمون رو گرفت و ساعت 4 ناهار خورديم.....
من هيچ وقت اجازه نميدم هستي از جلوي چشمم دور شه و سوار ماشين كسي شه،به همين خاطر هر جا ميرفت يا من يا محمود باهاش ميرفتيم و تنها نميزاشتيم![]()
بعد از ناهار هم بلافاصله به جنگل قشنگي كه ته يكي از روستاها (دزدك)بود رفتيمو ساعت 8 شب برگشتيم....![]()
هستي خانوم٬ سوار بر تله كابين نمك آبرود
قربون اون دل مهربونت برم هستي جونم
هستي و كيميا در حال خوردن آش و سيب زميني
اينم ميمون كوچولوي من
واي خدا٬ چقدر اون بالا قشنگ بوددستت درد نكنه
اين همون جنگلي كه گفتم محشر بود
روز يكشنبه هم ساعت 10 صبح اتاقهارو تحويل داديم و از جاده كلار دشت كه فوق العاده زيبا بود، 4 ماشين پشت هم برگشتيم به طرف تهران بزرگ،
توي جاده ،كنار يه آبشار زيبا ناهار خورديم و تا ساعت 5:30 يكسره اومديم و توي راه آش دوغ خورديم و ماست خريديمو ...........توي كرج هم از همه خداحافظي كرده و جدا شديم
تا يكسر هم به مادر جون بزنيم و سوغاتيشو بديم،
تقريبا حدود ساعت 9:30 شب رسيديم خونه و.......![]()
جاده كلار دشت كنار آبشار٬قربون اون ژستت برم خانومي
دخترا در حال آتيش روشن كردن
اينم آخريش٬هستي خانوم در حال خوردن آش دوغ تو جاده چالوس
پي نوشت 1:از كامنتهاي قشنگ و با احساستون بي نهايت ممنونم.
پي نوشت 2:فكر كنم يه چند روزي طول بكشه تا بتونم به همتون سر بزنم و وبلاگاتونو بخونم،بايد ببخشيد...![]()
پي نوشت 3:تو پست بعدي ٬ بازم عكس از ايام نوروز براتون ميزارم.![]()
پي نوشت ۴:خدا رو صد هزار مرتبه شكر
به ما كه خيلي خوش گذشت٬هم سفر به نو شهر و هم تعطيلات نوروزي٬اميدوارم به همه شما عزيزان هم خوش گذشته باشه ![]()
پی نوشت آخر:تقریبا میشه گفت به اکثر وبلاگهایی که آدرسشونو داشتم سر زدم و از اینکه به اکثریت دوستانمون خوش گذشته٬ خیلی خوشحال شدم و خدا رو شکر کردم٬اما با فهمیدن فوت غم انگیز سحر مامان پویان عزیز خیلی دلم گرفت و کلی غصه خوردم........
مخصوصا وقتی حس کردم تو تعطیلات عید که اکثر ما ها خوش میگذروندیم مادری جوان و مهربون که به قیمت جونش باردار شده بود(دکترا بعد از تصادف در زمان بارداری اول و مردن بچه اش ٬حامله شدن رو براش ممنوع کرده بودن ولی سحر به عشق مادر شدن این خطر رو قبول کرد و هنوز طعم خوش مادر شدن رو نچشیده بود که) ٬چند روز بعد از تولد پویان عزیزش و قبل از اینکه یک دل سیر اونو بغل کنه برای همیشه خاموش شد...روحش شاد![]()
![]()
من هستي هستم، متولد 81/2/16، با اومدنم شيريني زندگي مامان نوشين و بابا محمود رو صد چندان كردم.