کارنامه ی ترم اول هستی و تاریخ عمل مادر جون

خسته نباشی هستی خانوم![]()

پنجشنبه شب یه سر رفتیم هایپر ٬موقع صندوق حساب کردن فهمیدم ساعتم دستم نیست٬خیلی ناراحت شدم مخصوصا که سابقه ی گم کردن هم زیاد دارم و این ساعتم هدیه ی دو سه سال پیش محمود به من بود
٬رفتم امور مشتری و حراست و ...
٬خبری نبود٬ ناامید و غمگین اومدیم تو ماشین٬محمود گفت خسته نباشی اینم گم کردی
٬گفتم تو رو خدا تو دیگه هیچی نگو که یه حلقه ی ازدواج دستته اونم دو بار گم کردی ٬باز حداقل ساعت و دستبند و گردنبند و ...یه قفلی چیزی داره که ممکنه باز بشه و بیوفته ولی انگشتر ؟؟تا حالا که انگشتر گم نکردم هر وقت گم کردم بگو
٬گفت فدای سرت که گم کردی ٬بدهکارم شدم
٬خودم همیشه تو اینجور مواقع بیشتر از محمود ناراحت و کلافه میشم و تا اندازه ای شرمنده
٬اومدیم خونه محمود داشت خریدارو میاورد خونه ٬که رفتم جلوی میز آرایش و دیدم بلههههههههههههههههههه ساعتم اونجاس و اصلا من ساعت نبسته بودم
٬دیگه خودتون تجسم کنید چه جیغ و بدو بدو و ....
٬این دومین بار بود که من این مورد برام پیش میومد٬اون بار از این خیلی ضایع تر بود
٬بار اول تو سالن تئاتر بعد از تموم شدن و کلی خندیدن ٬دستمو بردم به گوشمو دیدم یه گوشوارم نیست٬گفتم وای محمود گوشوارم افتاده
٬دیگه با داداش رضا اینا بودیم کلی سالن رو گشتیمو تمام جاهایی که من رفته بودم(دستشویی و ...
اونم ساعت یک نصفه شب)٬محمود اونجا هم گفت اشکال نداره دیگه٬ خوب شد زودتر نفهمیدی و گرنه تئاتر کوفتت میشد و اینقدر نمیخندیدی
٬اومدیم خونه رفتم اون گوشواره رو بندازم تو جعبه که دیدم واییییییییی من فقط یه گوشواره انداخته بودم و اون یکی سر جاشه
(البته اینا تقصیر هستی هم هست که تا من میرم تو اتاقم حاضر بشم میپره تو اتاق و صدام میکنه بیا موهامو درست کن٬ این لباسو بده٬ اینو نمیپوشم و ...کلا حواسم پرت میشه و ...
)٬اون شبم زود زنگ زدم به رضا و گفتم گوشوارم خونس ٬کلی هم اون ....
٬حالا شما حساب کنید من خودم آخر حافظه
٬تو خونه هم٬ اینا هر چی گم میکنن یا نمیدونن کجا گذاشتن از من میخوان
٬از خصوصی ترین و شخصی ترین لوازمشون بگیر تا ....
٬هر چی میگم رو من حساب نکنید و خودتون حواستون به لوازم خودتون حداقل باشه٬ گوش نمیدن که....![]()

دیشب دایی امیر هستی خانوم گفت که دوتا عکس داره که من ندیدم
٬شب برام فرستادشون٬عکس هستی رو ندیده بودم
٬ ولی عکس کیان و کیارش رو دیده بودم![]()

قربونت برم که معلومه تو حیاط مادرجون اینا٬ قبل از این عکس چه آتیشی سوزوندی که موهات خیس عرقهههههههههههه
٬دایی امیر مرسی مرسی![]()

الهی خاله فداتون بشه ![]()
٬شیرین عسلای من![]()
![]()
فرفری سمت راست کیارش
(قل دوم)٬سمت چپی کیان(قل اول)![]()
خداییش شباهت دوقلوهای ما٬ مثل مامان و خاله شونه که هیچ کس با دیدنمون نمیفهمه خواهریم![]()

پی نوشت ۱:و اما ماجرای مادر جون و عملشششششششش
٬که دیگه داره سوژه میشه برای خودش٬سه شنبه بعد از چکاپ کامل دوباره از هر گونه عفونت و ...
٬براش وقت عمل رو گذاشتن ۱۴ اسفند(تازه اون موقع هم باید سرما خورده نباشه و دوباره یه چکاپ واسه عفونت پنهان بده اگر هیچی نبود اون تاریخ عمل میکنن ٬یعنی بازم معلوم نیست)٬شاید زمان خوبی نباشه نزدیک عید و دم عروسی دختر عمه ی عزیزم(۱۷ اسفند)٬که مسلما مامان نمیتونه بره و ما هم معلوم نیست و بعید میدونم که بریم٬اما ایناش برای من مهم نیست عید میاد و میره و انشالا عروس و دامادمون بدون حضور ما هم خوشبخت خواهند شد
٬نگرانی و دلشوره ی من از عمله٬ عملی که معلومه سخته و نتیجه اش هم بستگی به شانس و بدن بیمار و ...داره
٬از وقتی وقت عمل رو بهم گفت ناخواداگاه استرس گرفتم٬جمعه هم که رضا و امیر و بابا رو دیدم٬با بیتا و مادر بزرگم حرف زدم٬تو نگاه و صدای هممون اضطراب و دلشوره موج میزنه و هممون مثلا به روی هم نمیاریم
٬خیلی ها که دانشی از علم پزشکی دارن ٬بهش گفتن نمیشه مدارا کنی؟؟ نمیشه عمل نکنی؟؟ولی وقتی مامانی که اینهمه ترس از عمل داره با تمام این حرفا میگه دیگه نمیتونم این درد رو تحمل کنم٬حتی اگر بمیرم و از عمل درنیام راحت میشم و راضیم به نتیجه ی عمل و ریسکش رو میپذیرم٬تازه اونجاس که تا عمق وجودم درد میگیره از دردی که میکشه و ما نمیتونیم حتی ذره ایش رو کم کنیم یا درک کنیم
٬وقتی میگن جون از جون جداست واقعا حقیقت داره٬ما هر چقدرم از درد عزیزامون(دور از جون همشون)ناراحت باشیم و درد بکشیم٬ اون آدمه بیمار خودش داره رنج درد و بیماری و سوزن و شیمی درمانی و دیالیز و ...رو میکشه و روزی هزار بار میمیره و زنده میشه
٬پس واقعا نمیتونیم بگیم عمل نکن و تا آخر عمرت که تازه پنجاه و چند سالته همینجوری ناتوان و دردمند بمون٬مخصوصا منی که با این دردا نا آشنا نیستم خودم
٬از روز بعد از مهمونی کمر درد شدید و زانو درد امانمو بریده و سخت باهاش درگیرم
٬دیگه چاره ای جز عمل نداره و خودش رو برای هر چیزی آماده کرده٬البته میدونم حالا موقع عمل و روزای آخر باز میره تو فاز وصیت و نصیحت و ...
٬خب منم جای اون باشم قبل از هر عملی دلم میخواد حرفامو بزنم٬ پس این موردشم شدیدا درک میکنم
٬خودم قبل از عمل سزارین کلی اشک و آه همه رو دراورده بودم
٬فقط میتونم بگم خدایااااااااااااااااا به امید تووووووووووووووووووووووووو![]()

من هستي هستم، متولد 81/2/16، با اومدنم شيريني زندگي مامان نوشين و بابا محمود رو صد چندان كردم.