تموم شدن سربازی دایی امیر، کارنامه ی هستی و ماااااااااا
فریزر رو باز کردم که گوشت بردارم٬ دیدم این تو یخچاله٬گفتم حتما شلوغ پلوغه خونه٬به جای سطل آشغال ...
برش که داشتم دیدم بلههههههه٬هستی خانوم جای قرصها آب ریخته و برای خودش یخ گذاشته تو فریزرررررر
٬خداییش قالب یخ این شکلی دیده بودید؟؟![]()
من تو خونه زندانی شدم و نمیتونم دربیام٬درسته زیاد اهل بیرون اومدن نبودم٬ ولی هر وقت دلم میخواست میرفتم پیش مادام٬خرید٬کلاسهای هستی و ...
الان تو خونه هم٬ صبح تا شب ٬زندانیم تو این گرمااااا
٬پارکتهای پذیرایی به اتاق خوابها منتقل شد و اتاق ما و هستی که قبلا کاغذ دیواری نبود٬کاغذ دیواری شد و ...
٬اگر فکر کردید این لباسها رو محمود و امیر٬ ساعت ۲ نصفه شب به اتاق هستی منتقل کردن٬ تا من جا به جاشون کنم٬سخت در اشتباهید
٬ چون اونا اینقدر فکر من بودند که٬ اصلا لباسهارو مچاله و ...نکردن و مرتب و تاکرده جابه جاشون کردند و ...
خدا شاهده فردا صبحش٬ فقط دو ساعت نشسته بودم و فکر میکردم از کجا شروع کنم و ...![]()
بالای تخت خواب٬ که دیگه کتابهاشو کلا از این قسمت برداشتم٬بعد از کلی کم کردن عروسکها و اسباب بازیهاش و بخشیدنشون٬اینارو که بیشترشون هدیه و کادو بود٬به سختی جا دادم تو اتاق![]()
فعلا چند تا عکس میزارم چون قسمت کمد دیواری و ...هنوز تکمیل نشده
٬خیلی وقت برد تمیز و مرتب کردن و جابه جایی اینا که هر کدوم یه جا رفته بود ![]()
اینم میز تحریر٬ که کلا جابه جا شد و اومد کنار بالکن و پرده
٬عکس منم زده اونجا ٬که هر وقت درس میخونه منو بالای سرش احساس کنه بچه امممم![]()
حتما از کاغذ دیواری نارنجی و جای جدید عروسک صورتیا و کل اتاقش و...بازم براتون عکس میزارم
٬دو روزه نجار داره تو خونه کار میکنه و تمام خونه و بالکن٬خاک اره و ...![]()
عکسهای نهایی رو٬ آخر سر با هم میزارم٬وقتی خونه تکمیل شد و من خلاص
٬اینا رو دیگه از بس حالمون رو پرسیدید٬ گذاشتم که بدونید برام عزیزید
و زیاد منتظر نمونید![]()
پی نوشت ۱:روز کارنامه٬برنامه ی تابستونی مدرسه رو دادند٬ که متاسفانه کلاس زبان و شنا که مورد نظر من بود٬ دقیقا با کلاسهای ق ل م چی یک زمان میوفتاد که از خیرش گذشتیم٬امروز هم کلاس شنا تموم شد و طرح سباح به خیر و سلامتی گذشت
٬یعنی در حال حاضر هستی خانوم ٬هیچ کلاس دیگه ای ثبت نام نشده و شدیدا در خدمت من هستش و تا میتونه و در توان داره رو اعصاب من ...
البته خودم دنبال کلاسهای دیگه نرفتم ٬چون خونه هنوز کار داره و من واقع تو بردن و آوردن و ...مشکل دارم و چون باید کلاسهای مختلف بره که پشت هم نیستند٬ نمیتونم به آژانس و ...بسپارمش و با آرامش به کارهام برسم٬برای همین فعلا همینجوری مونده تا ببینم چه میکنم ....![]()
پی نوشت ۲:پنجشنبه ۱۹ خرداد ۹۰ ٬س ر با زی دایی امیر هستی خانوم٬ تموم شد و از جمعه اومده پیش خواهر کوچیکه و داره تو کارهای مردونه کمکمون میکنه
٬اینقدر خوشحالم که بالاخره تموم شد
٬یادتونه اومدم و نوشتم داره میره سر با زی و جاش خوب نیوفتاده و ...؟؟؟وای که چقدر زندگیمون داره تند تند میگذره و ...
البته همونطور که گفتم جاش اصلا خوب نبود و این بچه اینقدر صبوری کرد که نذاشت ما و مخصوصا مامانم متوجه بشیم ٬که تو این مدت چقدر با لباس ضد گ ل و ل ه(این لباسش رو هیچ وقت خونه نیاورد و کسی ندیدش ٬البته تو آخرین ماموریت به گفته ی خودش وقتی برای جلب یک نفر با یک سرباز دیگه میرن٬ ۲۰ نفر میریزن سرشون و تو تنش لباس پاره میشه و راهی ...) تو ماموریتهای خطرناک شرکت کرده و از اراذل و اوباش کتک خورده و دو سه روز بیمارستان بستری بوده٬یکبار تصادف بدی کرده و بیهوش شده٬یکبار گلوله از بغل گوشش همچین رد شده که بادش رو حس کرده و تا دو هفته شنواییش کم بوده(هرچند تو این چند روز با صدای تی وی فهمیدم که همچنان خوب نمیشنوه)٬چقدر در معرض گرفتن ر شوه و ...بوده و چه صحنه های وحشتناکی دیده(کلی جنازه و چاقو خورده و نبش قبر و دعوا و آدم دست و پا بریده و غرق در خون٬آدمی که کنارش مغزش گلوله خورده و ریخته بیرون٬آدمی که ۱۰ روز از مرگش میگذشته و وقتی خواستن بلندش کنن صورتش به زمین ...)همه ی اینا جز ش ل و غ ی ها و آماده باشها و ...بود
٬وای از دست محمود که هی سوال کرد و این بچه جوابشو داد٬اگر جیغ نمیزدم که بسته نمیخوام بشنوم٬همچنان خاطره بود که پشت هم داشت ...
٬امیر ما٬ تو بدترین زمان و شرایط٬تو بدترین قسمت خدمت کرد(نیروی ان ت ظ ...٬اونم بهشت زهرا که همش درگیری بود و کفن و دفن و ...) و مسلما خدا خیلی ما رو دوست داشت که این دوران هم به سلامتی گذشت و عزیز دل خواهر ٬تونست با موفقیت و سربلندی ازش بیرون بیاد
٬خدایا شکرت شکرت شکرت شکرتتتتتتتتتتتت
٬خودت پشت و پناه تمام جوونهامون باش٬ که امید خوانواده هامون هستنددددددددددددددددددددددددددد![]()
پی نوشت ۳:امشب امیر میره خونشون٬دستش درد نکنه٬ من اصلا راضی نبودم زمانی که فقط تا ۶ مرداد وقت داره برای کنکور٬حتی یک ساعتشم به خاطر ما از دست بده
٬با اونکه برای امسال روش حساب نمیکنه ٬ولی امیدوارم این ته تغاری ما بتونه رشته ی سخت خودش(مهندسی تعمیرات و نگهداری هواپیما) رو ادامه بده و مثل همیشه بتونه باعث افتخار هممون باشه
٬ما هم شب نشینی٬ میریم خونه ی عمو بزرگه ی خودم٬ که تازه با خانومش از مکه برگشتند![]()
پی نوشت ۴:یا جایی نمیریم یا وقتی جایی دعوت میشیم٬ دوتا دوتا جور میشه
٬پنجشنبه هم مولودی مادام دعوت دارم٬که برام رفتنش خیلی مهمه و خیلی وقته منتظرش بودم
٬هم تولد دختر عمه ام(فقط جوونها هستند،یه چیزی تو مایه پارتی)حالا موندم چه کنم؟؟؟
٬خونه هم که هیچی رو هوا
٬همه ی درهای کمد دیواری ها رو برداشتن امروز٬تا یه هفته همه چی اپن هستش
احتمالا یه جوری برم که به هردوش برسمممممممم![]()
فردا ۲۴ خرداد٬تولد ۲۳ سالگی دایی امیر٬ داداش کوچیکه هستش
(همه بهار ٬من زمستون
)٬که از همینجا بهش تبریک میگم و یک دنیا خوشبختی و موفقیت و سلامتی براش آرزومندم![]()
امیر عزیزم٬تولدت مبارککککککککک![]()
دایی امیر تولدت مبارک(هستی)![]()
من هستي هستم، متولد 81/2/16، با اومدنم شيريني زندگي مامان نوشين و بابا محمود رو صد چندان كردم.