سلامممممممممممم٬خوبید خوشید سلامتید انشالااااااااااا٬ما هم ایییییییییی٬وضع زندگیمون الان از اون چیزی که دیدید صدبرابر بدتره٬ولی خب چون خودمون خواستیم ناراحتی نداره و باید هر جور هست طاقت بیاریم تا تموم بشه٬البته حداقل یکماهی کار داریم٬خدا خودش صبرمون رو افزایش بده شدیددد٬اصلا نمیخوام پست ناله و غرغری برای شما خواننده های عزیز و دوست داشتنیم ٬که وبلاگ هستی خانوم رو دوست دارید بزارم٬خدا رو شکر که تنمون سالمه و ...(البته اگر بشه با وجود سردردها و گردن درد و زانو درد و ...گفت سالم)سه شنبه ی پیش ٬کارنامه و نتیجه ی یکسال تلاش خانومی ما رویت شد

فریزر رو باز کردم که گوشت بردارم٬ دیدم این تو یخچاله٬گفتم حتما شلوغ پلوغه خونه٬به جای سطل آشغال ...برش که داشتم دیدم بلههههههه٬هستی خانوم جای قرصها آب ریخته و برای خودش یخ گذاشته تو فریزرررررر٬خداییش قالب یخ این شکلی دیده بودید؟؟

من تو خونه زندانی شدم و نمیتونم دربیام٬درسته زیاد اهل بیرون اومدن نبودم٬ ولی هر وقت دلم میخواست میرفتم پیش مادام٬خرید٬کلاسهای هستی و ...الان تو خونه هم٬ صبح تا شب ٬زندانیم تو این گرمااااا٬پارکتهای پذیرایی به اتاق خوابها منتقل شد و اتاق ما و هستی که قبلا کاغذ دیواری نبود٬کاغذ دیواری شد و ...٬اگر فکر کردید این لباسها رو محمود و امیر٬ ساعت ۲ نصفه شب به اتاق هستی منتقل کردن٬ تا من جا به جاشون کنم٬سخت در اشتباهید٬ چون اونا اینقدر فکر من بودند که٬ اصلا لباسهارو مچاله و ...نکردن و مرتب و تاکرده جابه جاشون کردند و ...خدا شاهده فردا صبحش٬ فقط دو ساعت نشسته بودم و فکر میکردم از کجا شروع کنم و ...

بالای تخت خواب٬ که دیگه کتابهاشو کلا از این قسمت برداشتم٬بعد از کلی کم کردن عروسکها و اسباب بازیهاش و بخشیدنشون٬اینارو که بیشترشون هدیه و کادو بود٬به سختی جا دادم تو اتاق

فعلا چند تا عکس میزارم چون قسمت کمد دیواری و ...هنوز تکمیل نشده٬خیلی وقت برد تمیز و مرتب کردن و جابه جایی اینا که هر کدوم یه جا رفته بود

اینم میز تحریر٬ که کلا جابه جا شد و اومد کنار بالکن و پرده٬عکس منم زده اونجا ٬که هر وقت درس میخونه منو بالای سرش احساس کنه بچه امممم

حتما از کاغذ دیواری نارنجی و جای جدید عروسک صورتیا و کل اتاقش و...بازم براتون عکس میزارم٬دو روزه نجار داره تو خونه کار میکنه و تمام خونه و بالکن٬خاک اره و ...

عکسهای نهایی رو٬ آخر سر با هم میزارم٬وقتی خونه تکمیل شد و من خلاص٬اینا رو دیگه از بس حالمون رو پرسیدید٬ گذاشتم که بدونید برام عزیزیدو زیاد منتظر نمونید

پی نوشت ۱:روز کارنامه٬برنامه ی تابستونی مدرسه رو دادند٬ که متاسفانه کلاس زبان و شنا که مورد نظر من بود٬ دقیقا با کلاسهای ق ل م چی یک زمان میوفتاد که از خیرش گذشتیم٬امروز هم کلاس شنا تموم شد و طرح سباح به خیر و سلامتی گذشت٬یعنی در حال حاضر هستی خانوم ٬هیچ کلاس دیگه ای ثبت نام نشده و شدیدا در خدمت من هستش و تا میتونه و در توان داره رو اعصاب من ...البته خودم دنبال کلاسهای دیگه نرفتم ٬چون خونه هنوز کار داره و من واقع تو بردن و آوردن و ...مشکل دارم و چون باید کلاسهای مختلف بره که پشت هم نیستند٬ نمیتونم به آژانس و ...بسپارمش و با آرامش به کارهام برسم٬برای همین فعلا همینجوری مونده تا ببینم چه میکنم ....

پی نوشت ۲:پنجشنبه ۱۹ خرداد ۹۰ ٬س ر با زی دایی امیر هستی خانوم٬ تموم شد و از جمعه اومده پیش خواهر کوچیکه و داره تو کارهای مردونه کمکمون میکنه٬اینقدر خوشحالم که بالاخره تموم شد٬یادتونه اومدم و نوشتم داره میره سر با زی و جاش خوب نیوفتاده و ...؟؟؟وای که چقدر زندگیمون داره تند تند میگذره و ...البته همونطور که گفتم جاش اصلا خوب نبود و این بچه اینقدر صبوری کرد که نذاشت ما و مخصوصا مامانم متوجه بشیم ٬که تو این مدت چقدر با لباس ضد گ ل و ل ه(این لباسش رو هیچ وقت خونه نیاورد و کسی ندیدش ٬البته تو آخرین ماموریت به گفته ی خودش وقتی برای جلب یک نفر با یک سرباز دیگه میرن٬ ۲۰ نفر میریزن سرشون و تو تنش لباس پاره میشه و راهی ...) تو ماموریتهای خطرناک شرکت کرده و از اراذل و اوباش کتک خورده و دو سه روز بیمارستان بستری بوده٬یکبار تصادف بدی کرده و بیهوش شده٬یکبار گلوله از بغل گوشش همچین رد شده که بادش رو حس کرده و تا دو هفته شنواییش کم بوده(هرچند تو این چند روز با صدای تی وی فهمیدم که همچنان خوب نمیشنوه)٬چقدر در معرض گرفتن ر شوه و ...بوده و چه صحنه های وحشتناکی دیده(کلی جنازه و چاقو خورده و نبش قبر و دعوا و آدم دست و پا بریده و غرق در خون٬آدمی که کنارش مغزش گلوله خورده و ریخته بیرون٬آدمی که ۱۰ روز از مرگش میگذشته و وقتی خواستن بلندش کنن صورتش به زمین ...)همه ی اینا جز ش ل و غ ی ها و آماده باشها و ...بود٬وای از دست محمود که هی سوال کرد و این بچه جوابشو داد٬اگر جیغ نمیزدم که بسته نمیخوام بشنوم٬همچنان خاطره بود که پشت هم داشت ...٬امیر ما٬ تو بدترین زمان و شرایط٬تو بدترین قسمت خدمت کرد(نیروی ان ت ظ ...٬اونم بهشت زهرا که همش درگیری بود و کفن و دفن و ...) و مسلما خدا خیلی ما رو دوست داشت که این دوران هم به سلامتی گذشت و عزیز دل خواهر ٬تونست با موفقیت و سربلندی ازش بیرون بیاد٬خدایا شکرت شکرت شکرت شکرتتتتتتتتتتتت٬خودت پشت و پناه تمام جوونهامون باش٬ که امید خوانواده هامون هستنددددددددددددددددددددددددددد

پی نوشت ۳:امشب امیر میره خونشون٬دستش درد نکنه٬ من اصلا راضی نبودم زمانی که فقط تا ۶ مرداد وقت داره برای کنکور٬حتی یک ساعتشم به خاطر ما از دست بده٬با اونکه برای امسال روش حساب نمیکنه ٬ولی امیدوارم این ته تغاری ما بتونه رشته ی سخت خودش(مهندسی تعمیرات و نگهداری هواپیما) رو ادامه بده و مثل همیشه بتونه باعث افتخار هممون باشه٬ما هم شب نشینی٬ میریم خونه ی عمو بزرگه ی خودم٬ که تازه با خانومش از مکه برگشتند

پی نوشت ۴:یا جایی نمیریم یا وقتی جایی دعوت میشیم٬ دوتا دوتا جور میشه٬پنجشنبه هم مولودی مادام دعوت دارم٬که برام رفتنش خیلی مهمه و خیلی وقته منتظرش بودم ٬هم تولد دختر عمه ام(فقط جوونها هستند،یه چیزی تو مایه پارتی)حالا موندم چه کنم؟؟؟٬خونه هم که هیچی رو هوا٬همه ی درهای کمد دیواری ها رو برداشتن امروز٬تا یه هفته همه چی اپن هستشاحتمالا یه جوری برم که به هردوش برسمممممممم

فردا ۲۴ خرداد٬تولد ۲۳ سالگی دایی امیر٬ داداش کوچیکه هستش(همه بهار ٬من زمستون)٬که از همینجا بهش تبریک میگم و یک دنیا خوشبختی و موفقیت و سلامتی براش آرزومندم

امیر عزیزم٬تولدت مبارککککککککک

دایی امیر تولدت مبارک(هستی)

گلهای گلدون