چهارشنبه ظهر(تاسوعا)٬عمو کوچیکه ی هستی خانوم نذری داشت که رفتیم اونجا ٬محمودم اینقدر دندون درد شدیدی داشت که همونجا رفت دکتر و دندون عقلش رو کشید و تا همین امروز اینقدر عذاب کشید و مسکن خورد که تا حالا اینجوری عاجز و دردمند ندیده بودمش

٬ همگی شب رفتیم خونه ی مادربزرگ هستی و تا آخر شب اونجا بودیم تا بچه ها دسته ببینند و ....

موقع اومدن هستی خیلی اصرار کرد که بمونه خونه ی مادربزرگش تا نصفه شبی با عمه ها و عموها برن سر حلیم یکی از فامیلهای دور پدریش٬اولش قبول نکردیم ولی وقتی یاد بچگی های خودم افتادم که بابام هیچ جا نمیذاشت بمونیم و از این بابت بارها و بارها ....

تصمیم گرفتم بزارم بمونه و حلیم پزون رو ببینه

فردا صبحش(عاشورا)وقتی رفتیم حلیم خورون تا هستی رو برداریم و بریم خونه ی مادرجون اینا٬هستی باهامون نیومد و گفت که میخواد تا شب اونجا بمونه و ما به مادرجون پیغام بدیم که هستی خیلی دوستت داره ولی ....

زیاد از اصرارش راضی نبودم ولی گفتم بزار جایی که بیشتر بهش خوش میگذره بمونه(خونه ی مامانم اینا دیگه دختر نداره و بی مزه س

ولی خونه ی مادر شوهر٬چون هنوز دو تا دختر تو خونه هست بیشتر خوش میگذره)مخصوصا که اینقدر عمه ها بهش سرویس داده بودن که حسابی لوس شده بوددددددددددد

من و محمود رفتیم خونه ی مامانم اینا٬اتفاق خوب اون روز دیدن دوست بیست ساله ام(اول راهنمایی تا حالا)بود که سر کوچه ی مامانش ایستاده بود

فاطمه دو تا دختر داره که یکیش یکسال از هستی بزرگتر و یکیش ۳ ساله هستش٬متاسفانه بعد از ازدواج رفت بیرجند و از اونموقع چند بار بیشتر نتونستیم همدیگر ببینیم

(کلا تمام دوستان صمیمی و قدیمی من یا شهرستانن یا خارج از کشور

)خلاصه من پیاده شدم و دو ساعتی سرکوچه با هم حرف زدیم و یاد سالهای مدرسه و تقلب و آلبالو خشکه خوردن سر کلاس و .....یه وقتی به خودمون اومدیم که ساعت ۲ ظهر بود و جز ما دو تا هیچ کس تو خیابون نبود

محمودم زنگ زد که دیگه نمیخواد بیای٬ بمون همونجا که هستی

دیگه از هم خداحافظی کردیم و اومدم خونه

تا ۶ عصر اونجا بودیم بعدش رفتیم خونه ی مادر شوهری تا هستی رو برداریم که دیدیم هستی٬ با عمه بزرگه رفته ماکارانی خریده و دوتایی با هم غذا درست کردند

خداییش اینقدرم خوشمزه بود که نگو ....

موقع اومدن(محمودم خیلی حالش بد بود و درد شدیدی داشت) دیدم هستی دوباره رفته زیر گوش عمه ها که من امشبم بمونم

اینجا بود که فهمیدم خانومی خیلی بی جنبه تشریف داره و نباید بهش رو داد

یک نگاهی به هستی کردم که فهمید دیگه ....

البته اونجا مجبور شدم بهش قول بدم که چند وقت یکبار میزارم یکشب اونجا بمونه

تا بدون گریه و زاری بیاد بیرون

ولی وقتی اومد تو ماشین حالیش کردم که دیگه نمیزارم جایی بمونه چون نباید جلوی کسی اصرار و گریه و التماس میکرده و ....

تاسوعا شب 

همون شب در حال لمیدن

روز جمعه همچنان محمود نالان و گریان از درد دندون بود٬برای همین تا عصر خونه بودیم و هستی کمی درس خوند و منم کمی کار و نت و ....
اما عصر اینقدر دلم گرفته بود که احساس کردم دارم میمیرم از دلتنگی و ناراحتی
محمود حساب کار دستش اومد و به بهانه ی تعمیر گوشی تلفنش ما رو کشوند تا خونه بابام اینا٬یک سری زدیم و برگشتیم شام خوردیم و اومدیم خونه
(بعضی وقتها اینجوری میشم یعنی اینقدر دلم میگیره و حالم بد میشه که هیچ دلیلی هم براش ندارم و ....
)

جمعه شب جلوی پیتزا ۲۰ تیکه 

از روز شنبه تا چهارشنبه٬طبق هر سال عمه کوچیکه ام ۵ روز روضه داره٬ که من شنبه و امروز رو رفتم٬ انشالا چهارشنبه هم میرم
فردا هم تا هستی بیاد٬ میریم خونه ی مامانم تا شب یلدا رو اونجا باشیم٬ البته احتمالا بعد از شام یکسر هم به پدر شوهر میزنیم ....
پی نوشت ۱:از دیروز همش جلوی تلویزیون میخ شدم که برنامه ی آقای باحال خان رو ببینم و برای هستی ضبط کنم
خیلی از دوستان هم مدام ازم سوال میکنند که خودمم دقیقا نمیدونم چرا امروزم نشون نداد؟؟؟؟؟؟؟؟فاطمه جون میگفت٬ باید از امروز پخش میشده و احتمالا مشکلی پیش اومده
انشالا از فردا دیگه حتما نشون میده
ساعت شروع برنامه ٬حدود ۹:۳۰ تا ۱۱ صبح هستش
در مورد کانال ۷ هم باید بگم٬ هم تو کانالهای زمینی میشه سرچش کرد و هم تو م ا ه ....با کانالهای شبکه های یک تا ۵ و ف ر ک ا ن س 11555 و 27500 و v میشه گرفتش
پی نوشت ۲:فردا تو مدرسه٬جشن شب یلدای هستی هستش
٬ که براش انار و شکلات و آجیل و ....تزیین کردم تا با خودش ببره
٬ ولی متاسفانه هنوز دوربین نداریم و .....
پی نوشت ۳:شب یلداتون مبارک٬امیدوارم شب خوب و خاطره انگیزی در کنار خانواده و عزیزانتون داشته باشید
با اینکه اکثر اوقات از همون زمان خونه ی پدری تا حالا٬شبهای یلدا خودمون بودیم و خودمون٬ولی شبهای یلدا رو خیلی دوست دارمممممممممممم

چه کارت قشنگیه نه؟؟؟؟
تقدیم به تک تک شما عزیزان
گلهای تو گلدونمون