عید تا عید و یک سفر غیر منتظره

هستی خانوم روز عید قربان٬ خونه ی خاله![]()

روز پنجشنبه مادر جون موند خونه(پاهاش درد میکرد و ترجیح داد نیاد با ما خرید
)٬ما رفتیم برای خرید کت و چکمه برای من٬پوتین یا چکمه برای هستی
٬که نتیجه ی خرید هستی شد اینی که میبینید
٬خرید منم گذاشته شد به حساب کادوی تولدم![]()
(حالا کو تا دی ماه
)٬ساعت ۶ اومدیم خونه و خستگی در کردیم
٬ ساعت ۹ رفتیم شام و تئاتر٬خدا رو شکر مامان کلی خندید و خیلی خوشش اومد
ساعت ۲ نصف شب اومدیم بیرون و تا بیایم خونه ...
اتفاق جالبش این بود که وسط تئاتر تو اون سکوت٬ من اومدم با شیشه ی آب هستی قرص بخورم که یهو هستی گفت مامانننننننننن
(با حالت خاصی که یعنی از آب من نخور)٬که بازیگر اصلی روی صحنه گفت جان مامان
و همه ی جمعیت زدند زیر خنده و به طرف هستی برگشتند
منم مثل یک مامان خوب آب رو ریختم تو لیوان و ...

پنجشنبه٬قبل از رفتن به تئاتر![]()

جمعه تا عصر خونه بودیم٬ساعت ۶ رفتیم خونه ی عمو وسطی٬دایی رضا و خاله بیتا و عمه بزرگه هم بودند٬شب خوبی بود
ما آخر شب اومدیم خونه و مادر جون بعد از ۹ روز از ما جدا شد و موند خونه ی عمو وسطی پیش جاری جان خودش
وقتی اومدیم خونه و دمپایی روفرشیای مامان رو جلوی در دیدیم حسابی دلم گرفت
زود بهش زنگ زدمو گفتم جاش خیلی تو خونمون خالیه
محمود و هستی هم تا فردا مدام همینو میگفتن
مامان تا فردا دوشنبه اونجاست و خدا رو شکر از صداش٬ معلومه بهش خوش گذشته و من از این بابت خوشحالم
از اون به بعد میخواد خونه ی مامان بزرگم که نزدیکه خونه ی خودشون هستش بمونه
٬ تا بتونه تند تند به خونه سر بزنه و کاراش رو انجام بده٬ چون چیزی به برگشت بابا نمونده و خدا بخواد ششم یا هفتم آذر برمیگرده...![]()

پی نوشت ۱:نتیجه ی اولین آزمون گ اج مدرسه اعلام شد و خانومی من مثل همیشه با کمی بی دقتی از ۶۰ تا سوال ٬ ۴ سوال رو جواب درست نداده بود
٬ ولی همچنان تراز کلش٬ بالای ۶۰۰۰ بود٬دو تا سوال بخوانیم رو بهش حق دادم نتونه بزنه٬ چون یکیش معنی شعر بود و یکیش جای خالی تو شعر
اما دو تا سوال ریاضی رو اصلا بهش حق ندادم و دلیلش رو بی دقتی ...![]()
پی نوشت ۲:امروز ظهر محمود زنگ زد و گفت٬ از طرف دانشگاه به اسمش یک سفر مشهد سه روزه در اومده
که خیلی خوشحال شدم
٬ چون ۱۰ ساله قسمت نشده بود بریم مشهد(ماه عسلمون رفته بودیم تا الان
) و من از این بابت خیلی ناراحت بودم٬از طرفی اولین سفر مشهد هستی خواهد بود
و حتما باید مامانم رو که نذر کرده بودم براش با خودم ببرم
البته مامانم مثل همیشه کلی بهانه آورد ٬ولی راضیش کردم که حتما باید بیاد و بیشتر از این نذر منو عقب نندازه
حالا خوبه بابا تا اون موقع اومده و ولیمه اش هم گذشته
امیدوارم مورد خاصی پیش نیاد٬ تا بتونیم بریم پابوس امام رضا![]()
پی نوشت ۳:پیشاپیش عید غدیر رو٬ به همتون تبریک میگم و امیدوارم تعطیلات خوبی داشته باشید
و سالهای سال٬عیدهای زیادی رو در کنار خانواده ی عزیزتون بگذرونید![]()

عید غدیر مبارک![]()
از کامنتدونی پرشین بلاگ بیشتر خوشم میاد٬ از این به بعد برای گذاشتن نظرات قشتگتون بفرمایید پایین![]()
من هستي هستم، متولد 81/2/16، با اومدنم شيريني زندگي مامان نوشين و بابا محمود رو صد چندان كردم.