نقشه ی ایران عزیز
.
پنجشنبه عصر٬قبل از رفتن به خونه ی مادر جون![]()

جمعه میخواستیم از ظهر بریم بیرون٬ولی چون هستی خانوم بیشتر وقتش رو پنجشنبه خونه ی مادرجون هدر داده بود
و هیچ کدوم از درسهاش رو٬ اونطوری که من میخوام نخونده بود
٬تا ساعت ۳ موندیم خونه و من درسهاش رو (اجتماعی-هدیه ها-فارسی)پرسیدم٬بابایی هم نقشه ی ایران رو بهش کمک کرد تا نقاشی کنه و همه رو حفظ کنه
تازه ساعت ۳:۳۰ رفتیم فرحزاد تا ناهار بخوریم
اونجا هم٬ یکی من استان میپرسیدم یکی محمود
٬تا بتونه اونهمه مرکز استان رو یاد بگیره![]()

جمعه عصر![]()

مثلا هستی هم بلهههههههه![]()

اینم نقشه ی هستی٬ از ۳۰ استان و مراکزشون با کمک بابایی![]()

دیشب هستی٬ کلی رنگ آمیزی تو کتاب هدیه های آسمانی داشت٬ که احساس کردم اصلا حوصله ی انجامش رو نداره
برای همین خوشحالش کردمو گفتم ٬تو برو بخواب
٬ من اینبار درس ۶ رو برات رنگ میکنم
٬ ولی از دفعه ی بعد٬ هر روز یک صفحه رو رنگ کن ٬که اینهمه نمونه برای یکروز(۷ صفحه پر از نقاشی های ریز ریز که حدود دو سه ساعت وقت خودم رو گرفت)
٬اینقدر خوشحال شد که پرید بغلم و بعد از کلی ماچ و بوس
٬رفت و این دستمال کاغذی رو آورد
٬خیلی خوشم اومد از اینهمه احساسش
وقتی ازش پرسیدم چرا دستمال؟؟؟گفت در کمد دیواری باز نمیشه
(راست میگفت هنوزم نتونستیم بازش کنیم
) که کاغذ بردارم٬منم از دستمال کاغذی استفاده کردم
نکته بعدی این بود که باباییش این وسط چه کار کرده بود که همپای من اسمش اینجاست؟؟؟
(البته اینو اصلا به روش نیاوردم
چون خودم میدونم عاشق باباشه٬جالبه که از وقتی رفته مدرسه٬ شبی یکساعتم باباش رو نمیبینه و بابایی که قرار بود امسال زبان هستی رو به عهده بگیره٬اینقدر شبا دیر میاد٬ که هنوز ما چیزی ندیدیم
٬هر شب میگه فردا شب فردا شب فردا شب....
دو ماهه هنوز فردا شب بابایی نیومده
)

چیز خاصی ننوشته٬موندم این خیلی و بیشمار چه ربطی داره![]()

پی نوشت ۱:دیدم حسابی بازار خبر چ ا ق و ک شی تو م ی دون ک ا ج داغه٬هر کاری کردم نتونستم کنجکاویم رو بیخیال بشم
٬گفتم من هر جا میرم٬ باید یک دور این میدون رو رد کنم٬ بد نیست بدونم این اتفاق بیخ گوشم چه جوری پیش اومده؟؟؟؟
امروز با هزار بدبختی از تو اینترنت دانلودش کردم و دیدم
چقدر وحشتناک و درد آور بود٬میدونم شاید اگر ما هم بودیم میترسیدیم جلو بریم
ولی یعنی اینهمه آدم دور و برش بود نمیشد چند نفری و با کمک هم کاری کرد؟؟؟؟یعنی میون این جمعیت دو تا ورزشکار و ....نبود؟؟؟بدترین قسمتش این بود که کاملا زنده بود و مدام تکون میخورد٬ ولی اینقدر اونجا موند تا ....
بعضی اتفاقها چقدر تلخ و چقدر بهمون نزدیکه ....
از عصر تا حالا کلافه ام و نتونستم یک چایی بخورم و همش تو فکرمه
ببین وقتی خانواده اش انواع و اقسام فیلمها رو میبینند و جان کندن عزیزشون رو٬ چه حالی میشونددددددددد
خدایا خودت صبر بده....![]()
پی نوشت ۲:خوشبختانه تمام پالتوها و کت و کاپشنهای زمستونیم شدیدا گشاد شده
و باید یک خرید خیلی کوچولوی زمستونی برای خودم برم
که هنوز فرصتش پیش نیومده٬ما یک پنجشنبه عصر و یک جمعه داریم و هزار کارررررررررر
قرار بود امشب بریم که باز هم جلسه و کار و ...
اگه خدا قسمت کنه و برنامه ی دیگه ای پیش نیاد و همسری مثل بقیه ی پنجشنبه ها خیلی خسته نباشه و ...
انشالا پنجشنبه بریم برای خرید .....
البته مامانم٬ که حسابی دلش میخواست٬ تو این مدت که بابا نیست تو خونه استراحت کنه
بعد از اینکه تو این ۱۰ روز کارگر آورد و خونه رو تمیز کرد
٬ یهو مشکل ترکیدن لوله های آب و اتصالش با برق خونشون پیش اومد٬ که مجبور شد٬ فلکه ی آب رو ببنده و بره خونه ی مادر بزرگم
٬امروزم که کارشناس اومده٬ گفته چون لوله ها قدیمی هستش باید تمام لوله ها و سیمکشی های برق عوض بشه(دیوارها و زمین کنده بشه
) که پروژه ی بزرگیه
و بهتره بمونه تا خود بابا بیاد که تصمیم بگیره میخواد چی کار کنه؟؟(کسی جرات درست کردنش رو نداره از بس بابام سختگیر و ...
)اما باید فلکه ی آب همچنان بسته باشه و کسی خونه نمونه
با اونکه به مامان گفتم بیا خونه ی ما٬ ولی راضی نشده فعلا
و میخواد نزدیکه خونه ی خودشون باشه که تند تند سر بزنه٬برای همین دوباره رفت خونه ی مادربزرگم
٬ اما احتمالا تا پنجشنبه بیارمش خونمون ....![]()
پی نوشت ۳:راستی نتیجه ی دکتر چشم هستی٬ خدا رو شکر خوب بود
و خانومی ما٬ اصلا چشمش ضعیفتر نشده و فعلا همون قبلی مونده٬ قرار شده ۶ ماه دیگه ببریم ببینیم چی میشه![]()
من هستي هستم، متولد 81/2/16، با اومدنم شيريني زندگي مامان نوشين و بابا محمود رو صد چندان كردم.