مراسم عمه کوچیکه و هستی خانوم

هستی جون٬ شب حنابندان عمه کوچیکه![]()

قربونش برم٬ اینجا داره گل عمه رو٬ که شکل یک توپ خیلی خوشگل بود درست میکنه![]()

روز جمعه صبح٬ساعت ۱۰ بابایی من و هستی رو گذاشت آرایشگاه و خودش رفت آرایشگاه مردونه تا موهاشو درست کنه
بر عکس اوندفعه موهای هستی رو شینیون نکردم و دادم جلوش رو راه راهی جمع کنه و پشت موهاش رو باز گذاشت(سشوار کشید و چند تکه رو لول لول کرد)که دخترونه تر باشه
خودمم که ...
ساعت ۲ آماده شدیم و رفتیم آتلیه و کلی عکس انداختیم و اومدیم خونه تا من لباسم رو عوض کنم
بعدشم رفتیم عقد و عروسی عمه
شب خوبی بود و به هستی که بین سالن آقایون و خانومها و دم در٬ با دختر عموها در رفت و آمد بود حسابی خوش گذشت
وقتی عروس رو بردیم خونه ی پدرش تا از خانواده خداحافظی کنه
و دست به دستشون کنن٬همه تو حالت بغض و اشک بودیم که یهو هستی با صدای بلند گریه کرد که عمه مو نبریددددددددد
عمه که داشت گریه میکرد گریه اش بیشتر شد و خلاصه نفهمیدیم کی از کی خداحافظی کرد
اول پدر و مادرش و بعد ۵ تا برادر(هزار هزار ماشالا
) به ترتیب سن و دو تا خواهرها و ۵ تا زنداداش ها
به گفته ی فیلمبردار رفتیم و براشون آرزوی خوشبختی کردیم
و تمام مدت هستی با صدای بلند گریه میکرد و هر کاری کردیم ساکت نشد
دونه دونه عموها که خیلی دوستش دارند نازشو کشیدند
٬ ولی تا خودم یواشکی ...
ساکت نشد٬آخرشم از عمه قول گرفتیم که هر وقت ما رفتیم خونه ی پدر بزرگ٬ اونم بیاد تا هستی به رفتن عمه خانوم رضایت داد
متاسفانه هستی مثل خودم٬ خیلی عاطفی و حساسه(اگه یادتون باشه دایی امیرم که میخواست بره سربازی هستی تو بغلش خیلی گریه کرد
)و من از این بابت خوشحال نیستم
٬ چون خودم خیلی بابت حساس و عاطفی بودنم اذیت شدم....
ساعت ۱۲ تازه همه خونه ی مادر داماد جمع شده بودند و ارکستر اومده بود٬ که ما به خاطر امتحان شنبه صبح خانومی و مدرسه از همه خداحافظی کردیم و اومدیم خونه ....![]()

خانوم کوچولو روز عروسی عمه
٬البته اونروز با اینکه هر کاری کردم تا راضی و خوشحال باشه
خیلی به خاطر رقابت با من ریز ریز و غیر مستقیم اذیتم کرد و بهانه گرفتتتتت
٬همش میگفت تو خوشگل تر از من شدی
با وجود یک دختر گل مثل هستی٬ جای خالی هوو را هرگز احساس نخواهید کردددددددددددددددددددددددددددددددددددد![]()

هستی٬ بعد از تعویض لباس تو آتلیه
نمیدونم چرا عکسها با دوربین خودمون تو آتلیه سیاه میشد![]()

شنبه صبح ٬موقعی بیدار شدم که هستی باید میرفت پایین برای سرویس
زود به راننده زنگ زدمو گفتم کجایید؟؟؟گفت چند دقیقه ای میشه منتظر هستی هستم
گفتم تو رو خدا منتظر بمونید هستی تو آسانسوره
در عرض ۵ دقیقه هستی رو آماده کردمو انداختم از خونه بیرون
طفلی بچه میگفت مامان ج ی شششششششش دارم
گفتم قربونت برم من خوشگلم٬ برو مدرسه دستشویی
یک کیک و آبمیوه هم بهش دادم که تو ماشین بخوره
هستی رفت مدرسه(البته اگر اولین امتحان ریاضی ماهانه نداشت نمیذاشتم اونم بره ولی از خوش شانسی هستی٬ از چهارشنبه گفته بودن که ....
) ولی باباش خواب موند و نرفت سر کار
ساعت ۱۲ محمود رفت دنبالش و آوردش خونه٬ تا استراحت کنه و درساش رو بخونه و با من بیاد پا تختی تا عمه رو ببینه
(اینم از اخلاق بد من هستش که نمیزارم به هر بهانه ای هستی از درس و مدرسه بمونه
البته به خودم بیشتر از هستی فشار میاد ٬چون از چهارشنبه باهاش ریاضی و درسای شنبه رو کار کردم٬ تا آماده بشه
روز شنبه هم کلی دیرتر رفتم٬ تا درساشو بخونه و من دیکته بگم و بعد بریم
)قبل از رفتن٬ دیدم بازم میخواد اونجا گریه کنه
که کلی باهاش حرف زدم و از محاسن ازدواج و شوهر کردن و ....گفتم٬ تا دلش برای عمه نسوزه و قول بده دیگه گریه نکنه
تا ساعت ۷ خونه ی مادر شوهر عمه بودیم و از اونجا رفتیم خونه ی پدر بزرگ و همگی شام خودمون رو انداختیم اونجا
٬آخه طبق رسم آقای داماد٬ همون شب عمه و شوهرش اومدن مادر زن سلام
من نمیخواستم بمونم چون هستی باید میرفت حموم و سرش رو میشست(شب عروسی نتونست بره و مثل خودم با همون موهای درست کرده شب خوابید و فرداش رفتیم پا تختی
)ولی هستی خیلی اصرار کرد و قول داد هر وقت برگشتیم بره حموم
اما وقتی ساعت ۱۱ رسیدیم خونه زد زیرش و گفت خوابم میاد
منم مجبور شدم با کلی ناز و نوازش خودم برم بشورمش![]()

پی نوشت ۱:پدر جون هستی خانوم(بابای خودم
)٬سه شنبه ظهر٬ میره مکه برای حج تمتع(۳۵ روز)٬فردا شب میریم خونه ی مادر جون اینا ٬تا هستی از پدر جون خداحافظی کنه
(خدا کنه اونجا گریه نکنه
) و خودمون اگر خدا بخواد ٬سه شنبه ظهر میریم فرودگاه٬ تا راهی سفری که خیلی انتظارش رو کشیده بکنیمش
انشالا هر کسی آرزوی این سفر رو داره خدا قسمتش کنه![]()
پی نوشت ۲:عمه کوچیکه رو به سلامتی و دل خوش راهی خونه بخت کردیم٬
انشالا همیشه خوشبخت و سلامت باشند و یک عمر در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی کنند![]()
پی نوشت ۳:گل دختر من
٬از ۸ تا دیکته ی گفته شده٬جز همون ۱۷ که برادر ۲۰ بود
همه رو ۲۰ گرفته و امروز بابت ۵ تای اولی یک کارت امتیاز .....
فعلا از نتیجه ی آزمون ریاضی شنبه ٬که خوابالو خوابالو٬ گشنه و ج ی ش نکرده فرستادمش مدرسه خبری نیستتت![]()
من هستي هستم، متولد 81/2/16، با اومدنم شيريني زندگي مامان نوشين و بابا محمود رو صد چندان كردم.