پنجشنبه صبح ساعت ۹ ٬من رفتم جلسه ی اولیا و مربیان مدرسه٬هستی هم که تعطیل بود با محمود رفت برای گرفتن پرونده ی تحصیلیش از مدرسه ی قبلی(خدا رو شکر بعد از چند ماه بالاخره دادن بهمون)٬از اونجا دو تایی رفتند شرکت و خرید لیست مامان نوشیننننننخیلی از معلمشون خوشم اومد٬کلی در مورد دیکته ی ضعیف بچه ها و اینکه ۴ ماه از درس دور بودن حرف زد و من تازه فهمیدم هستی چه شاهکاری کرده بود ٬با اون ۲۰ دیکته ی اولش٬ که گویا ۱۲ و ۱۳ و ...(البته اکثرشون مثل هستی از مدارس دیگه اومده بودند)موقع خداحافظی خودمو بهش معرفی کردم و در مورد هستی پرسیدم که گفت هستی عالیه٬هم درسش٬ هم خودش خیلی دختر خوبیهفقط یکمی زیاد حرف میزنهگفتم لطفا خودتون هر جور صلاح میدونید همون کار رو انجام بدید منم حرفی ندارمقبلش هم از تمام اولیا اجازه گرفت که یکم به بچه ها سختگیری کنه٬که همه ی دلها پراز خدا خواسته٬بهش اجازه دادیم در تمام موارد هر جور که خودش صلاح میدونه عمل کنهبعدش رفتمو ناهار مهر ماه رو براش خریدم٬ تا ببینیم اگه راضی بود ماهیانه براش ناهار بگیریم٬ که دیگه هر روز یک ظرف با خودش بار نکنهالانم که اومده خونه٬ معلومه حسابی بهش چسبیده خیلی از غذا تعریف میکنه٬منم که خودم ناهار نداشتم کلی دلم خواستتتتتتتعصر پنجشنبه٬ کمی چرخ زدیم و اومدیم خونه

پنجشنبه شب٬پارک نزدیک خونه

اما جمعه!!!!!!!!!!!!!!!!!!خیلی اتفاق بدی افتاد٬فکر نکنم من یکی٬ هیچ وقت فراموشش کنم؟؟؟(محمود حواست هست نه؟؟)هستی آخرین آزمون تابستانی ق ل م چی رو بدون هیچ غیبتی داد٬ متاسفانه از روزی که چمدون افتاد روی سرم٬تقریبا هر روز سردرد دارمو گاهی این درد اینقدر شدید میشه که هیچ دارویی٬ جز مسکن تزریقی اثر نمیکنهجمعه صبح چون دیدم از دیروز عصر هنوز سرم درد میکنه و تمام جمعه ام خراب میشه٬همراه محمود رفتم دنبال هستی٬ تا از اونجا بریم و واکسن سرماخوردگی و مسکن بزنم٬وقتی هستی رو جلوی در دانشگاه دیدم ٬دلم میخواست پرواز کنم٬ از بس مظلوم و خانومانه و کوچولوتر از همه ...سه تایی رفتیم و آمپول و واکسن رو زدیم٬اولش تصمیم گرفتیم بزنیم به جاده٬که با دیدن ترافیک ابتدای جاده دور زدیم و برگشتیم به طرف خونهولی کاش برنمیگشتیم و تو همون ترافیک میموندیم......

اینم آخرین آزمون تابستانی

چون هستی٬ ظهر زیاد خوابیده بود٬تا ساعت ۱۱ تو فرحزاد موندیم و از هوای عالیش لذت بردیم و من هی از پدر و دختر تو بغل هم عکس انداختمبعدم اومدیم خونه و هستی لالا و من و محمود٬ اینترنت گردییییییییییساعت یک و نیم که داشتم وسایل ق ل م چی هستی رو٬ جمع میکردم٬مجله شون رو٬ که اسامی شاگردان برتر تابستان ۸۹ ٬ توش چاپ شده بود نظرم رو جلب کرد و در کمال تعجب٬ دیدم که اسم هستی هم٬ جزئ ۳۰ نفر برتر هستشچنان جیغی زدم که محمود از اتاق پرید بیرون و اونم کلی خوشحال شدمخصوصا که دیدم٬ فقط هستی(شمال تهران) و یک آقا پسر (غرب تهران)از کل تهران٬ برتر شدن و بقیه همه از شهرستان هستندخیلی تعجب کردم ٬وقتی دیدم تو تمام مقاطع٬فقط دو سه نفر از تهران هستند و بقیه از شهرستان؟؟؟؟به نظر شما چرا؟؟؟؟

 هستی و برتر شدن تو آزمونهای کشوری ق ل م چی

از صمیم قلبم٬ آرزو میکنم تک تکتون٬شاهد موفقیتهای روز افزون فرزندان عزیزتون باشید و بتونید لحظه های ناب و دست نیافتنی رو تجربه کنیدمن که با هر موفقیت کوچولو و بدون اهمیتی٬ انگار دنیا رو بهم دادنو هر بار کلی ذوق مرگ میشم

پی نوشت ۱:موردی رو که لازم دونستم حتما یکبار اینجا مطرحش کنم و به هیچ وجه منظورم به شخص یا فرد خاصی نیست و کلا باید در موردش مینوشتم اینه که٬وبلاگ هستی یک وبلاگ شخصی و خانوادگی هستش و اصلا جای تبلیغ نیست٬از وقتی آمار بازدید وبلاگ هستی بالا رفته(حدود یکسالی میشه)گهگداری دوستی عزیزی٬برام کامنت میزاره یا ایمیل میفرسته که ٬ اگر براتون امکان داره در مورد این کار یا این سایت یا ...تو وبلاگتون اشاره کنید و یا لینک بدید و ...هر کس خواننده ی این وبلاگ باشه٬ حتما تا حالا میدونه که ٬من برام سخته کسی رو ناراحت کنم یا دلی رو بشکنم٬تا امروز خیلی روی خودم کار کردم که نه گفتن رو یاد بگیرم٬ ولی هنوزم خیلی وقتها تو رودروایسی میمونم و برام مشکله بگم نهالبته تو این مورد هرگز قبول نکردم و نخواهم کرد٬چون اونوقت اینجا میشه یک وبلاگ تبلیغاتی که من اصلا اینو نمیخوامهمونطور که میبینید ٬من از هیچ تبلیغی تو وبلاگم استفاده نکردم ٬بارها بهم پیشنهاد پور سانت و کسب در آمد٬ از طریق وبلاگ هستی شده که قبول نکردم٬ چون هدف من تو وبلاگنویسی چیز دیگه ای هستش و نمیخوام از هدفم دور بشم٬حتی خودم یکبار با یک سایت کسب در آمد آشنا شدم که هر روز باید چند تا کلیک میکردی و ....به نظرم جالب اومد و گفتم حالا که اینهمه وقتم پای نت میره یه در آمدی هم داشته باشم بد نیست٬با اونکه خیلی راحت میتونستم بیام اینجا و در موردش یک پست مفصل بزارم٬تا تعدادی از دوستان ٬بیان عضو بشن و نصف در آمد اونا به حساب منم ریخته بشه و خیلی زودتر به اون عدد مورد نظر برسم ولی اینکار رو نکردم؟؟؟یکی به همون دلیل که گفتم٬یکی دیگه به دلیل اینکه وقتی خودم نمیدونستم ته ماجرا چی میشه و آیا پولی از اونور دنیا به حساب کسی ریخته میشه یا نه؟؟؟نمیتونستم همون چند دقیقه هم٬ وقت کسی رو ٬که به اعتبار و حرف من عضو شده٬ هدر بدم و احساس مسئولیت میکردمهنوزم بعد از ماهها به اون عدد نرسیدم ٬چون هر روز فقط خودم کلیک میکنم و خبری از زیر مجموعه و ....نیستبعیدم میدونم پولی در کار باشه(در مورد اون سایت و .....نپرسید که چیزی نمیگم اینجا)٬اینا رو گفتم که بدونید من دوست ندارم همچین تقاضایی ازم داشته باشید و امیدوارم بتونید منو درک کنید و ناراحت نشید٬ چون جز خودم٬ محمود هم با اینجور موارد موافق نیست(راستی٬ اگر روزی روزگاری وبلاگ رو٬ رمزی کنم رمزش رو به خواننده ی خاموش٬ بابا محمود نخواهم داد تا حسابی بمونه ....لوسسسس٬تازگیها کامنتهامم کامل میخونه)گفتم که٬ اصلا منظورم به شخص خاصی نبود٬این مسئله به شکلهای مختلف بارها و بارها مطرح شده و باید در موردش مینوشتم٬لطفا کسی به خودش نگیره و خودشو از این بابت ناراحت نکنه٬ که من راضی به ناراحتی کسی نیستم ....

پی نوشت ۲:اگر سردردهام بزاره و کمی بهتر بشه؟؟؟میخوام برنامه های پاییزی رو برای خودم شروع کنم٬در مورد زبان٬ تصمیم گرفتم فعلا با سی دی های نصرت که خیلی ها بهم معرفی کردن و با شنیدن یکمی از قسمت اولش خوشم اومد٬شروع کنم تا ببینم چی میشه؟؟؟نمیتونم همینجوری بعد از دوازده سیزده سال٬یهو برم سر کلاس بشینم٬باید یکم اعتماد به نفسم رو تقویت کنم بعد

پی نوشت 3:دوست عزیزمون٬ آقای وحید وبلاگ کارتهای در خواستی ٬یک قالب قشنگ رو٬ به هستی هدیه کردند٬که چون من میدونستم٬ هم شما و هم خود هستی٬ به قالب فعلی که زحمت دوستان عزیز دیگه ای هستش٬علاقه دارید و بهش عادت کردید٬این قالب رو٬ تو وب پرشین بلاگ هستی گذاشتم ٬که با اینجا یک فرقی داشته باشهخودم که خیلی خوشم اومد و اینجا هم٬ از طرف خودم و هستی ازشون تشکر میکنمشما هم٬ اگر دوست داشتید برید و ببینید و نظرتون رو اینجا برام بزارید٬چون همونطور که میدونید٬ نظری اونجا تایید نمیشه و وب اصلی ما اینجاست ...