عشق من،کلاس سوم رفتنت مبارک

عروسک من٬کلاس اول![]()

شکوفه ی کوچولو و شیرین من![]()

خداحافظ دو یار ۴ ساله ی هستی![]()

عسل من کلاس دوم![]()

دخمل دومی من![]()
و حالا هستی کلاس سومیییییییی![]()

قربون اون چشمای معصوم و شیطونت برم من![]()

لباس امسالش رو٬ خیلی بیشتر دوست دارم
(با کیف خودش
)

به سلامتی و دل خوش عشق من![]()

کیف و کتابهایی که مدرسه داده![]()
هستی دلش نمیخواد کیف مدرسه رو ببره(خوشش نیومده و کیف خودش رو دوست داره
)اما من و باباش راضیش کردیم٬ فعلا کیف مدرسه رو که خیلی خوشگله ببره
خدا کنه بهانه نگیره
برای جامدادی بهش اصرار نکردم و گذاشتم مال خودش رو ببره![]()

پنجشنبه ظهر که هستی اومد خونه٬
دو سری لیست٬ برای تهیه ی وسایل مورد نیاز مدرسه با خودش آورده بود٬برای همین با اونکه خیلی بی خواب بودم٬عصر سه تایی رفتیم هایپر٬ که کاش نرفته بودیم
انگار تمام مردم تهران اومده بودند اونجا خرید
٬اینقدر شلوغ بود که من فقط رفتم و چند تا از وسایل رو٬ از تو لیست برداشتم
٬ ولی یهو حالم بد شد و احساس کردم دارم بیهوش میشم(واقعا شب رو نخوابیده بودم)٬خودمو رسوندم به محمود و همون چند تا رو دادم تا زود حساب کنه و بیاد بیرون
بعدشم از خیر خرید بقیه ی وسایل گذشتیم
٬وقتی اومدیم بیرون ٬محمود گفت که یکی از همکاراش٬ عکس فارغ التحصیلی هستی(جشن الفبا)رو٬ تو تبلیغات موسسه ی زبان گویش٬ تو خیابون ...دیده
برای کاری رفته بودیم جمهوری٬یک سر هم به اون موسسه زدیم و دیدیم بلههههههههههههههههههههه
بعدشم اومدیم خونه و من ساعت ۱۰ بیهوش شدم٬اما محمود و هستی تا ساعت ۱۲ فیلم نگاه کرده بودن![]()

خانومی من٬پنجشنبه عصر![]()

عکس فارغ التحصیلی هستی ٬که تو وبش گذاشته بودم![]()

اینم همون عکس ٬که با تغییر نوشته ی روی جلد به زبان انگلیسی٬روی در ورودی و تمام کاغذهای تبلیغاتی موسسه گویش ....
البته من و محمود ناراحت نشدیم٬ هستی هم خیلی کیف کرده بود و با لذت به عکسش نگاه میکرد٬ ولی فکر میکنم اگر آدم یه خبر کوچولو بده بد چیزی نباشه؟؟؟
فکر نمیکنم هیچ کجای دنیا٬ جز کشور عزیز ما٬کسی جرات همچین کارایی بدون اجازه داشته باشه؟؟؟ ![]()

روز جمعه٬محمود از صبح سردرد بدی داشت(فکر کنم آنتی بیوتیکی که دکتر داده٬ باعث سردردهامون شده٬چون تمام این هفته ٬هر دومون سردرد داشتیم
)برای همین تا ساعت ۵ عصر ٬خونه بودیم و من کتابهای هستی رو جلد کردم و رو تمام وسایلش اتیکت زدم و اسمش رو داخل مقنعه و روپوش مدرسه نوشتم و ...
برعکس دو سال گذشته٬ جز کتاب بنویسیم که میخواد توی تمام صفحه هاش بنویسه٬کتابهاش رو نمیدم سیمی کنن٬چون پارسال مدام سیمها تو کیفش تو هم میرفت و بیشتر باعث پارگی کتاب و دفترهاش شده بود
ساعت ۵ رفتیم بوستان و تمام وسایلش رو از شهر کتاب خریدم(مداد کنته و روان نویس و مقوای پاستل و آبرنگ و ....)
از اونجا رفتیم پارک آب و آتش و گشتی اونجا زدیم(هزار ماشالا اونجا هم جای سوزن انداختن نبود
)بعدشم شام خوردیم و اومدیم تا خانومی٬ زود بخوابه و صبح زود سرحال و پر انرژی بیدار بشه![]()

هستی و پارک آب و آتش(نذاشتم خودش رو خیس کنه
)

عمر منی خانومی![]()

چون قبلا گفته بودم٬چند تا عکس از سوغاتی های هستی(البته جز لباساش که به دلایلی نمیخوام اینجا بزارمشون و مطمئنم شما درک میکنید و ناراحت نمیشید
) میذارم :![]()
گل سر و کش و تل و ....![]()

جینگیل پینگیل هاش
(ایندفعه براش عروسک نیاوردم٬یک جعبه ی موزیکال بزرگ جواهرات٬ با یک هلی کوپتر و ماشین کنترلی براش آوردیم که خیلی هم خوشش اومد
)

از این خودکارا خیلی خوشم اومد٬ براش خریدم![]()

اینم داخل جعبه که خودش چیدتش
البته دو تا کشوی بزرگ هم پایینش داره![]()

این کیف و اون جعبه٬ این روزها تمام وقتش رو گرفته![]()

اینم سوغاتی های هستی ٬که خاله کاترین عزیز
براش فرستاد و بسیار بسیار مقبول افتاد و هستی خیلی از خاله کاترین تشکر میکنه
(کاترین جون ممنونم از اینهمه مهربونیت
)البته با اجازه ات اون کیف سفید بزرگه رو ٬برای خودم برداشتم![]()

پی نوشت ۱:چیزی به ۶ مهر نمونده و من خیلی بی قرارم
سه شنبههههههههههه![]()
پی نوشت ۲:تو فکر کلاس زبان هستم
میخوام حتما تو محدوده ی خونه ی خودمون باشه
٬چون دو سه روزی تو هفته هستش٬اصلا دلم نمیخواد چند ساعت تو ترافیک بگذرونم یا یک ساعت دنبال جای پارک بگردم٬ قبلا از موسسه ی سفیر زیاد تعریف شنیده بودم که یک شعبه اش به من نزدیکه٬اما تو این دو سه روز٬دو سه نفر بهم گفتن که خیلی خوب نیست
چند جا بهم معرفی کردن که هم راهش دوره و هم خیلی سختگیره
من فقط میخوام مکالمه ام راه بیوفته و اصلا حوصله ی اینهمه سختگیری و هی افتادن ندارم
لطفا هر کسی اطلاعات خوبی در این مورد داره تو محدوده ی شهرک غرب و سعادت آباد و اشرفی اصفهانی و همین طرفها٬بهم یک موسسه ی خوب معرفی کنه که من تو کمترین مدت زمان٬ بیشترین نتیجه رو بگیرم
(اگر کسی راه تزریقی ٬بدون زحمت میشناسه حتما بگه
) و بتونم مثل کاترین عزیز انگلیسی حرف بزنم
(کاترین جون هر پیشنهادی در این مورد داری٬ حتما برام ایمیل بزن عزیزم
میخوام زودتر تکلیف خودمو مشخص کنم و گرنه باز میندازم پشت گوش
رو تو خیلی حساب میکنم
)خلاصه همسایه ها یاری کنید تا نوشین مکالمه کنه![]()
پی نوشت ۳:میخواستم یه چیزهایی در مورد تجربیات این سفر بنویسم٬ که با خوندن بعضی کامنتها که بیشتر از حد طبیعی٬ دلشون برای نبردن هستی سوخته بود
و کلی حرفهای زشت نثارم کرده بودند٬ترجیح دادم تجربیاتم رو بزارم برای خودم
تا هر کسی خودش تصمیم بگیره چی کار میکنه
مطمئنن هیچ کسی تو این دنیا هستی رو بیشتر از من دوست نداره٬اگر قبل از سفر شک داشتم که هستی رو ببرم یا نه؟؟؟الان که رفتم و خیلی چیزها رو به چشمم دیدم و تجربه کردم٬خیلی خیلی خوشحالم که هستی عزیزم رو نبردمش و مطمئنم همچین چیزهای مسخره ای باعث عقده ا ی شدن کسی نخواهد شد و وقتی خودش به سن من برسه٬خودم بچه هاشو نگه میدارم و نمیزارم تو یک سفر ۸ روزه٬دو تا پرواز ۸ ساعته و دو تا اتوبوس سواری ۸ ساعته و توالت فرنگی های بدون آب و عفونت ادرار و مریضی و...(نمیگم چیا دیدم که نگید خودتو توجیه میکنی٬ چون دلیلی نمیبینم به کسی توضیح بدم
)به یک بچه ی ضعیف و بی طاقت تحمیل کنه٬حالا هر کس برای خودش نظری داره که قابل احترامه ٬من با کسی کاری ندارم و اون کاری رو میکنم که به صلاح هستی باشه
شما هم خودتون برید و تجربه کنید٬من بیشتر از این چیزی نگم بهتره....
فکر نمیکنم بردن یا نبردن هستی٬تا این حد به کسی مربوط باشه٬ که به خودش اجازه بده همچین حرفایی به من بزنه؟؟
شما ببر با من چیکار داری؟؟؟
از طرفی بچه با بچه خیلی فرق میکنه٬و باز هم هیچ کس هستی و تحمل و بی قراریهاش رو٬ به اندازه ی من و پدرش که گفت اگر میخوای هستی رو ببری چند سالی صبر کن٬نمیشناسه؟؟
اگر خدا بهمون سلامتی بده و قسمتمون کنه٬اینقدر سفرهای خوب میبرمش که واقعا لذتش رو ببره
٬اگرم ما نبودیم٬یک دنیا زندگی خوب و عاشقونه در پیش رو داره که میتونه ....
این من و پدرش هستیم که فرصت زیادی برای همچین سفرهای خسته کننده و بدو بدویی نداریم٬بعد از یکهفته هنوز نتونستیم ...
پی نوشت ۴:خیلی وقته که تصمیم گرفتم٬ از تولد ۹ سالگی هستی(اردیبهشت ۹۰)٬بیشتر عکسهاشو خصوصی کنم٬البته محمود مخالفتی با گذاشتن عکسهای هستی نداره و میگه اینجا عکس مورد داری وجود نداره
ولی خودم فکر میکنم اینجوری بهتره
اگه تا حالا هم اینکار رو نکردم به خاطر ارزش زیادی که برای خواننده های خاموش و بدون وبلاگم دارم
چون مسلما اگر روزی اینجا رمزدار بشه من به هر ایمیلی رمز نخواهم داد و تا کسی رو واقعا نشناسم نمیتونم رمز بدم
و گرنه چه فرقی با عمومی کردن عکسها وجود داره؟؟؟
اصلا نمیشه به یک ایمیل آدرس٬ رمز داد و شما حتما اینو از من بهتر میدونید و میتونید درکم کنید
من همیشه با کلی عشق و خلوص نیت اینجا نوشتم٬ ولی همه ی آدمها مثل هم نیستند و با طرز فکرشون تمام احساس و صداقت آدم رو ...
بعضی وقتها فکر میکنم٬ انگار من به خواننده های وبلاگم بدهکارم و باید برای هر کاری بهشون توضیح بدم؟؟
پس اگر روزی عکسها و حتی کل وبلاگ هستی رو رمزدار کردم٬ به من گله نکنید و بدونید در این مورد تا امروز خیلی خیلی مقاومت کردم
٬ ولی منم یک آدمم و ظرفیتی دارم ....![]()
من هستي هستم، متولد 81/2/16، با اومدنم شيريني زندگي مامان نوشين و بابا محمود رو صد چندان كردم.