تنگه واشی،افطاری، سالگرد ازدواج دایی رضا

هستی سوار بر کالسکه![]()

سوار بر ماشین قدیمی وسط پارک![]()


جمعه صبح٬ساعت ۵
تو میدون آرژانتین بودیم٬ تا همراه توری که گرفته بودیم٬ با یک دوست عزیز وبلاگیم
سه تایی بریم تنگه واشی
راه زیاد بود و برای محمود خیلی خوب شد که ۶ ساعت رانندگی نکرد و کلی تو ماشین خوابید
ساعت ۱۱ رسیدیم به آبشار آخر
و ساعت ۳ از اونجا راه افتادیم و ساعت ۶ تهران بودیم
خیلی خیلی روز خوبی بود و بهمون خوش گذشت٬البته بی نهایت خسته شدیم و تا امروز هنوز تمام بدنم درد میکنه
٬ ولی روی هم رفته ٬خیلی مفرح بود
٬ خیلی وقت بود یه تفریح اینجوری نداشتیم
البته من و دوستم٬ همش در حال حرف زدن بودیم و محمود در حال عکس گرفتن از ما
خیلی هم ملاحظه ی ما رو کرد و با فاصله ی کمی ازمون راه میرفت که راحت صحبت کنیم و بهمون بیشتر خوش بگذره
(محمود عزیزم٬ ازت ممنونم که همیشه خوشحالی من خوشحالت میکنه و اینقدر به فکرمی و میدونستی چقدر به این همدلی نیاز دارم
)اینهم٬ عکسهایی از طبیعت قشنگ تنگه ی واشی ![]()

خوشگله نه؟؟؟![]()

فاصله ی بین دو تنگه![]()

یک آبشار کوچولو وسطای تنگه![]()
ی
اینم یکی از کتیبه های دوران قاجاریه ؟؟که همه ازش عکس مینداختن![]()

اینم آبشار آخر که رفتیم کنارش و کلی عکس خوشگل انداختیم![]()

روز شنبه ٬افطار خونه ی عمو وسطی دعوت داشتیم که حدود ۴۰ نفری میشدیم(تمام فامیل پدریم بودن
)من تا شب استراحت کردم و همراه محمود رفتیم
٬هستی و مامان و بابام زودتر رسیده بودند٬دلم نمیخواد بگم که از برخورد سرد هستی خوشم نیومد و خیلی ازش دلگیر شدم؟؟
جوری که وقتی نشستم و اومد بغلم کرد علی رغم میل باطنیم٬منم زیاد تحویلش نگرفتم و ...
چون اصلا بهش حق نمیدم بابت یک روز گردش رفتن ما٬ اونم جایی که به هیچ وجه مناسب سنش نبود(من با بقیه کاری ندارم کاری که فکر کنم درسته اونو انجام میدم٬وقتی خودمو محمود از سردی آب بغض کرده بودیم و درد وحشتناکی احساس میکردیم و اونهمه خطر و لیز خوردن و .....
)با من یا محمود سرد برخورد کنه؟؟؟من توقع داشتم مثل همیشه وقتی ما رو بعد از دو روز میبینه٬ بیاد جلو و بپره بغلمون و ...
نه اینکه بشینه بین خاله و مادر جونش و انگار نه انگار مامان و باباش اومدن؟؟؟
اونم مامان و بابایی که دیشبش با اونهمه خستگی و ...برده بودنش پارک تا .....
یه جورایی دلم ازش شکسته؟؟
امروز بهش گفتم ٬حالا که دلت برای ما تنگ نشده بود٬ منم از این به بعد٬ بیشتر با پدرت دو تایی بیرون میریم تا حد خودت رو بدونی
٬همه جا نمیشه تو رو برد و ما هم عمر نوح نداریم و از همین الان پادرد و کمر درد و ...
تو رو هم٬ کم بیرون نمیبریم .....![]()
دیشب خیلی خونه ی عموم خوش گذشت
٬ مخصوصا که شب دومین سالگرد ازدواج داداش رضا و سمیرا جون هم بود
٬و داداش رضا یک کیک خوشگل سفارش داده بود تا همه دور هم باشیم
جالبش میدونید چی بود؟؟؟دقیقا موقعی که رضا رفت کیک رو بیاره تو اتاق٬برق رفت
یعنی مثل شب عروسیش٬ که برق مشکل پیدا کرده بود و هی میرفت و میوفت٬ دوباره برق رفت
همین مسئله کلی برامون خاطره ی اونشب رو زنده کرد
و تو همون تاریکی با شمع و چند تا گردسوز قدیمی٬هستی برای داییش چاقو آورد و شاباش گرفت
و کلی عکس با فلش انداختم
دقیقا موقعی که کیک رو بریدیم و مراسمشون تموم شد برق اومد
اونموقع پسر عموم(صاحبخونه)که تولد ۲۳ سالگیش بود٬ همه رو به چای و قلیون تو کن دعوت کرد٬ که به جز چند نفر٬ همگی رفتیم و خیلی خیلی خوش گذشت و شبمون تکمیل شد![]()

رضا و سمیرای عزیزم٬ سالگرد ازدواجتون مبارک(۳۱ مرداد)
خیلی دوستتون دارم و امیدوارم صدمین سالگرد ازدواجتون رو جشن بگیرید![]()

اینم خانومی من توی تاریکی![]()


پی نوشت ۱:احتمالا فردا صبح٬با هستی میریم مدرسه تا مانتو شلوارش رو بگیریم![]()
پی نوشت ۲:از اینهمه دعا و خلوص نیتتون
بسیار ممنونم و امیدوارم همیشه سلامت و موفق و خوشبخت باشیدددددددددددددددددددددددددددد![]()
من هستي هستم، متولد 81/2/16، با اومدنم شيريني زندگي مامان نوشين و بابا محمود رو صد چندان كردم.