عروسی و پای تختی و ...
سلام به روی ماه همه ی شما دوستان عزیز و مهربونمون
که همچنان جویای احوال زنداداشی من هستید،خدا رو شکر بهتره و چند روز یکبار میره آزمایش تا کراتین خونش اندازه گیری بشه ،هر بار که میره کراتینش پایین تر اومده و داره به حد نرمال میرسه
،البته هنوز سر کار نمیره و داره استراحت میکنه چون کماکان کمر دردش کامل خوب نشده و تا خسته میشه اذیتش میکنه ....
خیلی سرم شلوغ بود و نتونستم بیام و بنویسم،اما هر وقت میتونستم میومدم و وبلاگهای قشنگتون رو میخوندم و کامنت گذاشته ، نگذاشته میرفتم؟؟؟؟؟![]()

پنجشنبه ساعت 1 ظهر با هستی رفتیم آرایشگاه،هستی اشتیاقش برای درست کردن موهاش از من بیشتر بود و مدام میرفت سراغ خانوم آرایشگر و میگفت کی موهای منو شی می موم (شینیون)میکنید؟؟؟
آرایشگاه شلوغ بود،هر سه تا دختر عمه ی خودم که خواهرای داماد بودند و خاله بیتا هم اونجا بودند برای همین تا ساعت 5 اونجا بودیم
،بدو بدو اومدیم خونه و لباس پوشیدیم و رفتیم آتلیه(یکی از اونایی که شماها معرفی کرده بودید
)اما چون دیرمون شده بود و عکاسی هم شلوغ بود خیلی هول هولکی ازمون عکس انداختند و فکر نکنم خوشگل شده باشه؟؟؟
از اونجا رفتیم سر عقد که به موقع رسیدیم و ....
خیلی خیلی عروسی خوب و قشنگی بود،به همه مخصوصا هستی و کیان و کیارش که تمام مدت در حال بدو بدو بودند کلی خوش گذشت
،سمیرا جون هم اومده بود (البته درد داشت)اما جای دایی امیر خیلی بین جوونها و پسر عموها خالی بود و گویا ب ه ش ت ز هرا اصلا پنجشنبه و جمعه مرخصی نمیده
و هفته ای یک شب ساعت 6 میاد و 4 صبح میره....
ساعت 12:30 شب ٬عروس و داماد رو رسوندیم خونشون و دست به دست شدند و اومدیم خونه
،مادر جون هم با ما اومد تا جمعه با هم بریم پای تختی......![]()

جمعه صبح هستی با باباییش رفتند برای آزمون ق ل م چی
،ساعت 4:30 محمود رفت برای گرفتن نتیجه ی آزمون و ما رفتیم پای تختی،تو راه زنگ زد و گفت هستی بخوانیم بنویسمش رو 100 زده و ریاضی و علومش هم خیلی خوب بوده و رتبه ی کشوریش دو رقمی شده و ....
خلاصه کلی خوشمان آمد و خوشحال شدم که سر و کله زدنهای اون هفته ی من با اونهمه کار و مشغولیت
(دوره کردن تمام دروس از اول) جواب داده و ....
اونجا هم خیلی خیلی خوش گذشت(خواهری و زنداداشی هیچ کدوم نیومدند
،زنداداشی که کمر دردش زیاد بود،خواهری هم از قبل جای دیگه ای قرار داشت
)، کنار زنعموها و عمه ها و دخترا کلی لذت بردیم،خونه ی داماد طبقه پایین خونه ی عمه هستش ،وقتی من و مامان و هستی برای دیدن جهیزیه ی عروس رفتیم پایین،هستی کلی آبرو ریزی کرد
و خیلی راحت در مورد هر چیزی سوال میکرد؟؟؟
این ماشین ظرفشویی هستش؟؟؟؟مادر جون دلتون میخواد شما هم همه چیزتون نو باشه؟؟؟
و ....
همچین تو حموم کله کشید که ببینه چه خبره،کلی خجالت کشیدم و با چشم غره کنترلش کردم و بعدا تو خونه حسابی از خجالتش ....
همه چیز قشنگ و عالی بود و خانواده عروس کم و کسری نذاشته بودند،هر دو خانواده تو برگزاری جشن عروسی و جهیزیه و ....سنگ تموم گذاشتند
و همه از شرکت تو جشن هاشون لذت بردند،امیدوارم حمید و سمیرای عزیز(هم اسم زنداداشی من
)خوشبخت و سلامت ،زندگی خوبی رو در کنار هم شروع کرده باشند و یک عمر در کنار هم با عشق و خوشبختی زندگی کنند ....
بیشتر خانواده ی پدریم شام موندند خونه ی عمه،اما چون من خودم با هستی رفته بودم و محمود خونه تنها بود،نموندم و اومدم خونه
اما همش دلم اونجا بود![]()

دیروز شنبه،تا ظهر خوابیدم و کمبودهام رو جبران کردم
بعدش یکله تا خود 10:30 شب کار میکردم
،توی این مراسمها محمود و هستی حسابی کمدها رو هم زده بودند
و من دوباره تمام کمدها رو مرتب کردم،ماشین لباسشویی و ظرفشویی رو روشن کردم،یخچال اتاق کار رو تمیز کردم(خیلی وقت گرفت
)،همه ی خونه رو گرد گیری کردم و تی کشیدم،شام درست کردم(پاستا) و .....![]()

پی نوشت 1:یک سری خرید دارم که باید با هستی دو تایی بریم چون محمود عمرا نمیاد
(فقط برای خرید شیرینی و میوه و هفت سین عید میاد خرید
)،چند تایی عیدی باید بخرم و مقداری خرده ریزه ...
شاید فردا برم مدرسه دنبال هستی و ....![]()
پی نوشت 2:یک مقدار هم کار ریزه میزه تو خونه دارم که باید تا دو سه روز دیگه تمومش کنم
و بمونه گردگیری و چیدن شیرینی و آجیل و تی و سفره هفت سین و ...
شب عید،که خودش خیلی زیاده
،به قول مامان تا خود سال تحویل بدو بدو ادامه داره؟؟؟؟![]()
پی نوشت 3:هستی هم به هوای آزمون ق ل م چی تمام درسهاش رو دوره کرده و خیالم راحته
،مدرسه و معلمهاشم خدا رو شکر ازش راضی تر هستند
،خودشم که عاشق مدرسه و دوستها و ....
امروزم جشن سفره هفت سین و عکس و ...داشتند که با لباس محلی جدیدش رفت مدرسه و بالاخره افتتاحش کرد ...![]()
پی نوشت ۴:خداییش دیگه بوی عید همه جا رو گرفته و من دارم با تمام وجودم حسش میکنم و لذت میبرم٬
عاشق اسفند و شور و هیجان مردم هستم و خیلی بیشتر از خود عید دوستش دارم
٬دلم میخواد این هفته دیر بگذره و کش بیاد
برای اولین بار خواستم خودم سبزه درست کنم و از روی دستور سحر جون مامان تندیس
شروع به کار کردم٬تا مرحله ی آخر خوب بود ولی وقتی تو ظرف اصلی ریختم اصلا سبز نشد و هر کاری کردم خشک شد و انداختمش دور
محمودم کلی مسخره ام کرد که مگه نگفتم برو بخر تو نمیتونی ....![]()
بعدا نوشت:الان از کهریزک برام پاکت اومده که نوشته نیکوکار محترم سر کار خانم....
این کارت توش بود و پشتش نوشته بود:
شما بیائید جمع مون جمع میشه![]()
هفت سین از روی ماهتون به روشنی هزار تا شمع میشه![]()
قلبهامون با صدای یا مقلب القلوب شما شاد میشه![]()
غم ها و غصه ها همه بر باد میشه![]()
دست مون تو دست گرم شما دوباره جوون میشه![]()
عید میاد٬بهار میاد٬دنیا مثل رنگین کمون میشه![]()
عیدتون مبارک منتظرتونیم٬اینجا٬کهریزک![]()
الان چشمهام خیسه و ....
چقدر تنهایی و پیری و بی کسی و یتیمی و نداری و ....تو این روزها بیشتر به چشم میاد و چقدر سخته ؟؟؟؟؟
خدایا هیچ کس رو تنها و بی کس و ....نکن![]()
اگر محمود حرفی نداشته باشه حتما سری بهشون میزنم ....![]()
من هستي هستم، متولد 81/2/16، با اومدنم شيريني زندگي مامان نوشين و بابا محمود رو صد چندان كردم.