حنابندان و هستی و ....
سلام به همه ی شما دوستان عزیز و مهربونمون
،انشالا که از کار خونه و خریددددددددددددددد(که تمومی نداره؟؟
)خسته نباشید
،محمود که همین روزها منو میکشه، تا از دست خرید رفتنهام راحت بشه؟؟؟![]()

روز چهارشنبه که حنابندان داشتیم،هستی رو کلاس پیانو نبردم و منتظر شدم تا برسه خونه و دوتایی با هم بریم آرایشگاه
،من وقت ابرو داشتم و به هستی قول داده بودم که ببرمش تا اگر شد بدم موهاشو دو تا بافت خوشگل درست کنند(هفته پیش که خودم رفته بودم برای رنگ مو،دو تا کوچولو برام بافته بودن که هنوزم هست،از همون موقع هستی داشت ...
)خلاصه ساعت 3 رفتیم آرایشگاه که برعکس همیشه خلوت بود و من موهامو سشوار هم کشیدم،هستی هم دو تا بافتش رو درست کرد
،اما گفت چرا شما موهاتون رو اینجا سشوار کشیدین اونوقت به من میگی بریم خونه سشوار بکشم؟؟؟
آرایشگرم از اینهمه لطف هستی به من و رقابت شدیدش مرده بود از خنده
،این شد که گفت موهای تو رو هم سشوار میکشم عزیزم
،بنابراین هستی هم نشست و موهاش رو ....
ساعت 5:30 اومدیم خونه و حاضر شدیم و ....
شب خوبی بود و در کنار خانواده ی پدری من ....
متاسفانه دایی رضا و سمیرا جون
٬به خاطر فوت پسر عموی سمیرا
٬که تازه هفتمش تموم شده٬نیومده بودند
و دایی امیر به علت نداشتن مرخصی(سربازی)نتونسته بود بیاد
٬جای خالی این سه عزیز خیلی ما رو اذیت کرد و همش چشممون تو جمعیت دنبالشون میگشت....

خانومی قبل از رفتن![]()

خونه عمه ی مامان ![]()

در حال گذاشتن حنا![]()

چه ذوقی کرده بچه![]()

کیک و میز حنا و ...![]()

روز پنجشنبه ،تا از خواب بیدار بشیم و ساعت 12 صبحانه بخوریم
و از خونه بریم بیرون،ساعت نزدیک 1 ظهر بود،وای چه ترافیکی و چه بارون شدیدی؟؟؟
اول رفتیم و بعد از کلی لباس پوشیدن و در آوردن، لباس مورد نظر من رو خریدیم(چون خیلی از دوستان برای خرید لباس آدرس گذاشته بودند، نمیگم از کجا خرید کردیم،ولی از نظرات همتون بسیار ممنونم،حسابی مقبول افتاد
)ساعت نزدیک 4 بود که رفتیم ناهار(سفره خونه ی آبان)،هستی کم مونده بود گریه کنه از گشنگی،تا غذا رو بیارن کلی غر زد
،نمیگم چی سفارش داد که میترسم بگید چرا بچه ی تو اینقدر ....دوست داره؟؟؟
خب چیکارش کنم من،فقط به خاطر اون بود که رفتیم جایی که ....داشته باشند؟؟؟
از قبلش گفت من فقط ....میخورم و بس؟؟؟خداییشم با چنان لذت و کیفی میخوره که بیا و ببین
،شاید جون من اصلا ....درست نمیکنم؟؟(آخه روزهای تعطیل که دور هم هستیم تو خونه نمیمونم که .....درست کنم؟؟؟
)بعد از ناهار،رفتیم و برای محمود یک دست کت و شلوار و یک کت تک و یک جفت کفش خریدیم(طفلی اصلا قصد خرید نداشت
)،مبارکت باشه عزیزم، انشالا به سلامتی و دل خوش بپوشی
،خداییش خیلی زود انتخاب کرد و اصلا معطلش نشدیم
،اما بعدش که رفتیم سپهسالار تا من کفشو کیف برای لباسم که رنگ خاصی داره بخرم؟؟؟
(از لباسم نمیتونم چیزی بگم چون اینجا رو بیشتر فامیل پدری که تو عروسی تشریف دارند میخونن و اونوقت ....
)پدرمون در اومد تا یک کفش نسبتا راحت و مناسب پیدا کنیم
،آخه بیشتر کفشهای مجلسی که خوشگل هستند پاشنه های 10 به بالا دارند که من اصلا نمیتونم توشون احساس راحتی بکنم و خیلی زود خسته میشم
،از طرفی چون فاصله ی قد من با همسری، زیاد نیست، ترجیح میدم زیاد بلند نپوشم تا همسری از من بلندتر باشه
،بعد از اونجا ،رفتیم خرید میوه و سبزی و مرغ و ....برای مهمونی دوشنبه(دو تا از عموهای هستی خانوم
)رو هم انجام دادیم و سه تایی مثل جنازه
٬ ساعت 10:30 رسیدیم خونه و از اونجایی که ناهار دیر خورده بودیم هیچ کدوم شام نخوردیم
،هستی رفت خوابید
،محمود رفت سراغ کامی و فیلم دیدن و ....
منم مشغول جا به جایی خریدها و ....![]()

هستی خانوم در حال خوردن ....![]()

نمیدونم چرا از این مجسمه ترسیده بود و محمود به زور ....![]()

کلی من و باباش رفتیم و به مجسمه دست زدیم و بغلش کردیم تا خانومی اونجوری وایساده کنارش![]()

بین خریدهامون ٬از دبیرستان بابا محمود و دایی ها دیدن نمودیم
خداییش عجب مدرسه ای بود![]()

نگهبان محمود رو شناخت و گذاشت بریم تو مدرسه چرخی بزنیم![]()

با اونکه هر دو برادرم٬ اونجا درس خوندند ولی من فکر نمیکردم همچین جایی بوده باشه؟؟خیلی بزرگ و دلباز و ...
هیچ شباهتی به مدرسه هایی که دیده بودم نداشت و بیشتر شبیه جاهای دیدنی و قدیمی بود تا مدرسه
زمین فوتبال بزرگی داشت که کلی آدم داشت توی اون سرما و بارون ....![]()

یک تالار پذیرایی هم توش زدند که همونموقع یک اتوبوس اونجا مسافر پیاده کرد....![]()

جمعه ظهر،دیگه هستی رو با خودمون نبردیم تا درسهاش رو انجام بده و ...
ساعت 2 زدیم بیرون،اول رفتیم گلستان(یکی از دوستان وبلاگی آدرس داده بود
) تا از ایکیاش مدل قاشق و چنگالمون رو بخریم،اما وقتی دیدیم همون سرویس 6 نفره که ما از دبی 24 هزار تومان خریدیم، میده 80 هزار تومان؟؟؟
خیلی تو ذوقمون خورد و من حسابی به محمود غر زدم که من نباید به حرف تو گوش میدادم و به خاطر سنگین شدن بار ...
از اونجا اومدیم بیرون و رفتیم ایکیایی که دوست محمود آدرس داده بود تو خیابون خرمشهر(روبروی رستوران نوید تقریبا)اونجا همون سرویس رو میگفت 45 هزار تومان؟؟؟
خداییش پول حروم یعنی چی؟؟؟
اینهمه سود تو کار آزاد؟؟؟
دقیقا تو ایکیای گلستان هر چیزی که از دبی خریده بودیم 3 تا 4 برابر و تو این یکی ایکیا هر کدوم تقریبا دو برابر بود؟؟؟
اما چون از این سرویس که خاص هستش ،خود محمود خیلی خوشش میاد،دو دست گرفتیم با چند تا چیز کوچولوی دیگه و اومدیم بیرون
،بعدش رفتیم تواضع و آجیل عیدمون رو خریدیم و ....
ساعت 7 رسیدیم خونه
،تکلیف هستی رو ازش تحویل گرفتم و همه رو که بیشتر ریاضی بود چک کردم و کلی به خاطر خانومی و درس خونیش بوسیدمش و....![]()
بعدش اومدم تو آشپزخونه و طبق معمول یکساعتی مشغول جا به جایی و ....![]()

پی نوشت 1:امروز برای آپلود عکس مشکل داشتم و تمام سایتهایی که میشناختم ف ی ل ت ر شده بود،وقتی هم تو گ وگل سرچ کردم ،به خیلی سایتها نتونستم اطمینان کنم و نمیدونم چرا یه جوری بودن بیشترشون؟؟؟
همشون فارسی نوشته شده بود و گفته بود عکسهای شما برای همه ی کاربران قابل دیدن هستش و ....
لطفا خیلی سریع برام آدرس سایت آپلود عکسی که قابل اطمینان باشه و خود شما بهشون اعتماد دارید رو بزارید که بدجوری هنگ کردم؟؟؟
الان یکی پیدا کردم(http://www.irupload.ir) و اگه بتونم و بشه؟؟ عکسها رو آپلود میکنم(اما اصلا به دلم نشسته و اگر اینجوری باشه فعلا عکس نمیزارم)![]()
پی نوشت 2:اینهفته خیلی خیلی مشغول هستم
،دوشنبه شام مهمون دارم و این یعنی از فردا تا سه شنبه ...
روز یکشنبه با خاله بیتا وقت آرایشگاه دارم و این یعنی از صبح تا عصر ...
پنجشنبه ٬عروسی و جمعه پاتختی داریم و این یعنی از همین حالا تا ....
همون جمعه ۲۱ اسفند ٬هستی آزمون قلم چی داره که حتما باید شرکت کنه
و این یعنی باید تو این هفته درسهاش رو دوره کنه و ....![]()
پی نوشت 3:از طرف مدرسه نامه داده بودند که هر کس میخواد برای سال آینده و کلاس سوم(باورم نمیشه هستی کوچولوی من داره میره کلاس سوم و سن تکلیف و ....
وای چه زود بزرگ میشن بچه های عزیزمون؟؟؟از حالا برای روزی که عروس بشه و برای همیشه از پیش من و محمود بره دلم گرفت....
)تو همین مدرسه ثبت نام کنه،تو سایت ثبت نام کنه یا تلفنی اسم بده که از همین حالا داره ظرفیتمون تکمیل میشه و ...
با هر مادری تماس گرفتم(همون معترضها به معلم و ...
)گفتند ما رزرو کردیم و از این بهتر مدرسه پیدا نمیکنیم و معلمهاش عالیه و ...
با محمود که مشورت کردم و رفتیم از بیرون فضای مدرسه ای که بهمون معرفی کرده بودند رو دیدیم
،تصمیم گرفتیم همین جا رزرو کنیم و بچه رو اذیت نکنیم؟؟؟
آخه خود هستی عاشق مدرسه و دوستاش و ...هستش و هر روز میگه مامان تمام دوستام همین مدرسه میمونند،منم اینجا رو دوست دارم و ...
برای من هیچی مهمتر از حفظ روحیه و نشاط هستی در کنار آموزش صحیح و دوست داشتن مدرسه و فضاش نیست
،خدا رو شکر از زبان و برنامه های آموزشی مدرسه راضی هستیم ،حالا که مشکل خاصی نداریم و هستی اینقدر عاشق مدرسه اش هست،ما هم حرفی نداریم
،البته این به اون معنی نیست که مدرسه ی هستی هیچ نقطه ضعفی نداره،اما به خاطر فضای خیلی خوب و خیلی چیزهای دیگه ای که داره(رتبه یک و درجه یک تو مدارس غیر انتفاعی تهران) من راضی هستم
،کلا انتخاب مدرسه خیلی سلیقه ای هستش و بستگی به اولیا بچه ها داره،یعنی هر کس به اندازه ی توقعی که داره .....![]()
پی نوشت ۴:دایی امیر عزیزمون
بعد از کلی گریه و زاری٬شرایط جدیدش رو پذیرفت و یکشنبه صبح راهی خدمت مقدس س ر ....شد
جاش هیچ فرقی با شهرستان نداره و از یکشنبه که رفته جز یکی دو بار تماس تلفنی ٬هیچ ارتباطی با خونه نداشته
بابام برای مهمونی براش درخواست مرخصی کرده بود که تا شب چشم به راه موند و نذاشتن بیاد؟؟؟
معلوم هم نیست برای عروسی بتونه بیاد یا نه؟؟؟
طفلی امیر زانو درد داره و الان باید هر روز بعد از خلوت شدن بهشت ز هرا تازه ۴ ساعتی هر کدوم راه برن و نگهبانی بدن....![]()
من هستي هستم، متولد 81/2/16، با اومدنم شيريني زندگي مامان نوشين و بابا محمود رو صد چندان كردم.