تقویم هستی و جشن قلم چی و تولد پریسا

این صفحه روی جلد تقویم هستش![]()

فصل بهار با تاریخ تولد هستی و تولد وبلاگمون![]()

تابستان با تاریخ سالگرد ازدواجمون(قربونت برم که اینهمه گشتی و خودت مناسبتها رو ...
)

فصل قشنگ پاییز(اون عکس تو انباری هستی
)

فصل زمستان با تاریخ تولد مامان و بابای هستی![]()

روز پنجشنبه ساعت ۴ رفتیم جشن قلم چی٬تا بچه های زرنگی رو که پشتیبانشون دعوت کرده بود٬تشویق شده و جایزه بگیرند
٬کپی کارنامه ترم اول هستی رو دادیم اونجا و رفتیم نشستیم٬خیلی شلوغ بود و ما جای خوبی پیدا نکردیم٬
خود آقای قلم چی هم بودند و کلی حرفهای مفید و قشنگ هم زدند٬در ابتدا از تمام پدر و مادرهای فرهنگی اعم از معلم و دبیر و استاد دانشگاه خواستند که برن بالا و صحبت کنند٬اما محمود نرفت بالا و این باعث شد٬بچه ام اشکی بریزه مثل ابر بهار ؟؟؟
که مگه بابای من استاد نیست٬پس چرا نمیره بالا؟؟؟
از محمود خواستم به خاطر هستی بره ولی نرفت
٬هستی هم اینقدر ناله کرد که با کلی ناز کشیدن و ....آروم شد
بعدش اسم هر پشتیبان رو اعلام میکردند و بچه های اون خانوم میرفتند بالا و خودشون رو معرفی میکردند و پشتیبان دلیل انتخاب و پیشرفتشون رو میگفت و بچه ها جایزه میگرفتند و میومدند پایین
٬تو هر اکیپ اگر بچه ای سازی بلد بود میزد٬که بیشترشون سه تار و فولوت زدند٬از شانس ما هستی جز آخرین گروهها بود
اما به خواهش ما راضی شد بره و آهنگ خوابهای طلایی رو با ارگ بزنه٬موقع معرفی خودش که از همه هم کوچیکتر بود گفت من میخوام براتون پیانو بزنم
وقتی رفت پشت ارگ٬اون آقا بغلش کرد تا حضار بتونن ببیننش
وقتی شروع کرد به زدن٬چنان بغض و هیجانی داشتم که احساس میکردن قلبم داره میزنه بیرون
٬همینطوری گریه میکردم٬با اونکه هستی تا حالا ۳ بار کنسرت فولوت داشته ولی این اولین باری بود که تنهایی برای یک جمع .....
نمیتونم حال خودم رو براتون توصیف کنم فقط اینو بگم که حالم بد شد و نمیتونستم اشکم رو کنترل کنم٬
حتما شما که مادر هستید میتونید احساسم رو درک کنید٬هیچ چیز برای پدر و مادر قشنگتر و شیرینتر از دیدن موفقیت بچه اش نیست؟؟؟
همه بچه های حاضر که ۲۰۰ نفری میشدند٬معدل ۲۰ و درسخوان بودند ولی این فقط هستی من بود که با این سن کمش(اکثر بچه ها چهارم و پنجم بودند٬دومی یکی دو نفر بیشتر نبود) با اعتماد به نفسی که من هرگز نداشتم٬
جلوی اون جمعیت رفت و آهنگ به اون سختی رو نواخت
٬و همین کارش باعث شد که آقای قلم چی از محمود بخواد که بره بالا و در مورد هستی صحبت کنه(دوربین دست محمود بود و نتونستم ازشون عکس بگیرم٬ولی عکاس خودشون از همه چیز تند تند عکس مینداخت)محمود هم رفت بالا و اول از همه از من تشکر و قدردانی کرد(روی ابرها بودم و همچنان ...
)بعد هستی بلند گو رو گرفت و گفت من از مامان مهربونم تشکر میکنم که همیشه مواظب من و درسهام هست و من باز ....
آقای قلم چی سراغ من رو گرفت و فقط تونستم دستی تکون بدم چون جایی رو نمیدیدم
اینم عکسها و فیلم روز پنجشنبه که یکی از قشنگترین لحظات زندگی من و محمود بود
فکر کنم وقتی دانشگاهی چیزی بره و بخواد مدرک معتبری کسب کنه من دووم نیارم و ....![]()
![]()

پدر و مادرهای فرهنگی![]()

محمود در حال آروم کردن هستی و منت کشیدن![]()

آقای قلم چی مهربون![]()

هستی و تکلیف عیدش![]()

خانومی در حال معرفی خودش با هزار ناز و ....![]()

هستی پشت ارگ![]()
Photo Sharing - Video Sharing - Photo Printing
البته تا حالا خوابهای طلایی رو با ارگ نزده بود![]()
لطفا با فایر فاکس ببینید![]()
اگر نتونستید فیلم رو اینجا ببینید برید به
البته اونجا هیچ کامنتی تایید نمیشه و همینجوری درستش کردم
فقط برای دیدن فیلم سری به اونجا بزنید
و دوباره برگردید اینجا٬چون من اینجا رو بیشتر دوست دارم![]()

اینم جایزه ی نواختن خانومی(آبگوشت تو کن)
با اونکه به خاطر هیجان زیاد سردرد بدی داشتم٬ ولی از جایزه ی هستی خانوم کم نذاشتم![]()

نذاشت ما یه مزه کنیم؟؟ماشالا همه رو خودش ....![]()

اینم جایزه قلم چی![]()

روز جمعه تا عصر خونه بودیم٬ساعت ۴ محمود من و هستی رو گذاشت خونه ی پریسا جون(دوست وبلاگیمون)که تولدش ما رو دعوت کرده بود
این اولین تولد وبلاگی تو خونه بود که ما دعوت داشتیم
دو تا از بچه های وبلاگی دیگه هم با مامانشون بودند(مژگان جون مامان آندیا و نازنین جون مامان ارغوان)
خیلی تولد خوبی بود و کلی خوش گذشت٬پروانه عزیزم هم خیلی زحمت کشیده بود و همه چیز عالی بود٬دستت درد نکنه خانومی که اینهمه زحمت کشیدی و ما رو هم دعوت کردی
ساعت ۸ محمود اومد دنبالمون و اومدیم خونه ...![]()

هستی٬ آماده برای تولد![]()

پریسا جون و دوستان![]()

بچه ها با تاج های هدیه ای از طرف پریسا![]()

هستی و آندیا جون![]()

هستی عاشق آندیا شده و اگر میتونست با خودش میاوردش خونه![]()

هستی ٬آندیا و پریسا جون![]()

اینم مجموع بچه های وبلاگی حاضر در تولد
(هستی٬آندیا٬پریسا٬ارغوان)![]()
پی نوشت ۱:این جمعه اولین سالگرد فوت آقاجون مهربونم هستش ٬که قرار بریم بهشت زهرا و .....
آقاجون هنوزم خیلی دوستت دارم و جای خالیت رو جای جای خونتون حس میکنم
امسال دومین عیدی هستش که تو نیستی تا بیایم دیدنت و بهمون عیدی بدی....
مامانم٬ این روزها بدجوری یاد پدرش افتاده و حال و روز خوبی نداره.......![]()
پی نوشت ۲:دایی امیر جمعه عصر اومد خونه٬
خدا رو شکر آموزشیش تموم شد
٬حالش خوبه و افتاده تهران٬اما همون نیروی ...![]()
![]()
پی نوشت ۳:هفته ی آینده حنا بندان پسر عمه ی خودم است و هفته ی بعدش عروسی و پا تختیش٬اما من زیاد رو فرم نیستم؟؟؟؟
عمه بزرگه که میشه خاله ی داماد٬از دیروز بیمارستان بستری شده٬آپاندیسش عود کرده ولی چون سالهاست قند داره٬عمل خیلی خیلی سختی داشته و نتونستند جای عملش رو بخیه کنند و همونجوری آوردنش بیرون تا خودش جوش بخوره؟؟؟؟
دکتر گفته اگر بخیه میکردیم از داخل عفونت میکرد ولی اینجوری از بیرون عفونت میکنه
که قابل کنترل تر هستش؟؟؟؟
خیلی درد داره و حال عمومیش خوب نیست؟؟؟
فردا میرم ملاقاتش ولی بدجوری نگرانش هستم٬شما هم لطفا براش انرژی مثبت بفرستید تا زودتر خوب و سلامت بشه و برگرده پیش بچه هاش.............![]()
من هستي هستم، متولد 81/2/16، با اومدنم شيريني زندگي مامان نوشين و بابا محمود رو صد چندان كردم.