کارنامه ی میان ترم هستی خانومی
به دلایلی این قسمت و تمام پست های مربوط به عکس و تمام کامنتهایی که اشاره ای به این موردها داشت و....حذف شد
امیدوارم از حذف کامنتهاتون ناراحت نشید![]()
دوستتون داریم خیلی زیاد![]()

پنجشنبه که فعلا محمود دانشگاه نداره
(موقع امتحان بچه هاست و تا ترم بعد پنجشنبه ها رو عشقه
)،البته معمولا تا ظهرش میره شرکت، ولی اینهفته نذاشتم بره و دوتایی تا ظهر چند تا کار اداری و ....
با هم انجام دادیم و ساعت 12:30 رفتیم دنبال دخملی که آخر جشن تولد دوستش بود
و داشتند کیک میخوردند،بالاخره معلم هستی و محمود همدیگر رو دیدند،معلمش کلی از هستی برای باباش تعریف کرد و گفت از لحاظ درسی عالی هستش و این رو مدیون زحمتای من میدونست که منم ازش تشکر کردم
،اصلا هم از شیطنت خانومی چیزی نگفت
و بابایی حسابی غرق لذت شد،مخصوصا که کارنامه میان ترمش رو هم دادند که همه 20 بود
،فقط نمیدونم چرا کارنامه های ماهانه و ....تا حالا انضباط توش نداشته؟؟
فکر کنم میخوایم یهو سورپرایرز بشیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟
از اونجا رفتیم ناهار و خرید و ....
ساعت 3 تا 4 اومدیم خونه و دوباره رفتیم بیرون(البته بی هدف نبودیم ولی لزومی نداره بنویسم....
)ساعت 7 هنوز بیرون بودیم که ،جاریم زنگ زد و برای جمعه شام دعوتمون کرد که قبول کردیم،ساعت 10 رسیدیم خونه و خانومی بدون هیچ تکلیفی خوابید...
به جز عکسی که تو مدرسه،با گوشیم از هستی و صاحب تولد انداختم،اصلا دستم به عکس انداختن نرفت؟؟؟؟
و هیچ ذوقی مثل همیشه برای عکس انداختن و تو وبلاگ گذاشتن تو خودم حس نمیکردم
و منی که همیشه دوربین تو کیفمه ،چند روزه بهش نگاهم نکردم و دیگه لزومی نمیبینم تند تند عکس بندازم،به نظرم وقتی کمتر عکس بگیرم کمتر هم وسوسه میشم که اینجا بزارمش؟؟؟؟![]()

کارنامه ی میان ترم هستی![]()

جمعه از صبح تا ساعت 5 بعد از ظهر، من و محمود به طور نوبتی با هستی زبان کار کردیم،شنبه امتحان فاینال زبان داشت و باید خوب درسها رو مرور میکرد که خداییش محمود خیلی بهم کمک کرد
،من دو ساعتی دیکته باهاش کار کردم و محمود سه ساعتی باهاش تمام مکالمه ها و ....
دو تا کتاب بزرگ که هر کدوم حدود 100 صفحه داشت؟؟؟خیلی وقتمون رو گرفت
،ساعت 5:30 از خونه رفتیم بیرون و هستی برای دختر عموهاش(یکیش دوم و یکیش پنجم دبستان)یکی یکدونه دفتر خاطرات پرنسس خیلی خوشگل خرید(البته میگفت اینا از مال من قشنگتره و برای منم بخرید که تسلیم نشدیم
)و ساعت ۷ رسیدیم اونجا،هستی حسابی با دختر عموها بازی و شیطونی کردند و بچه ها از دفترها خیلی خیلی خوششون اومد
و کلی از عمو محمود و سلیقه اش تشکر کردند
(محمود و دفتر خاطرات؟؟؟
)هر کاری کردم که زودتر بیایم خونه٬ تا هستی صبح٬ راحت بره مدرسه،نشد که نشد
(دختر عموها بعد از ظهری بودند)هی من گفتم آقا محمود بریممممممممممممممم؟؟؟
هی اون میگفت چشم و به حرفش ادامه میداد
تا اینکه در نهایت ساعت 1 رسیدیم خونه
،ولی خدا رو شکر٬ هستی صبح شنبه٬ راحت بیدار شد و رفت مدرسه
،اما امتحان زبان ازشون نگرفتند
چون به قول خودش،میسشون
که دماغش رو تازه عمل کرده ،بینیش خونریزی کرده و نتونسته بود بیاد و زحمتای ما.....
امروزم که خدا رو شکر حالش خوب بوده و اومده،بچه ها که همشون چهارم و پنجم هستند جز هستی،بهش گفتند برای امتحان حاضر نیستیم و امتحان مونده برای سه شنبه
که هستی امتحان علوم داره هیچی؟؟؟امروزم که فارسی داشته خانوم نیومده
و اونم مونده واسه سه شنبه؟؟؟
یعنی سه شنبه هستی سه تا امتحان زبان،فارسی و علوم داره؟؟؟
الانم داره علوم میخونه که بیاد ازش بپرسم...
تا امروز٬ فقط امتحان قرآن و هدیه ها رو داده و همش مونده برای .....![]()
پی نوشت:قرار سه شنبه٬هستی رو ٬ببرم دکتر تغذیه٬ تا قد و وزنش رو نسبت به سنش چک کنه و اگر .....تازگیها مدام میگه چرا من از بعضی دوستام کوچولوترم؟؟؟
(عکس رو دیدید که
)
من هستي هستم، متولد 81/2/16، با اومدنم شيريني زندگي مامان نوشين و بابا محمود رو صد چندان كردم.