سرزمین عجائب
هفته پیش پنج شنبه عصر با مامان و بابا رفتیم طلا فروشی عمو سعید
شوهر دختر خاله مامانم و بابایی دلاری که سفارش داده بود از عمو سعید گرفت،مامان هم از فرصت استفاده کرد
و النگوهای منو که هم تنگ شده بود و هم یکیش شکسته بود برام عوض کرد
.خیلی خوشحال بودم
و دلم می خواست به عمه هام نشون بدم ولی از اونجایی که همه عروسی دعوت داشتن و فقط ما نرفته بودیم ،عمه مریم خونه نبود
ولی آقا و عمه لیلا و فریبا خونه بودن
و من تونستم النگوهای جدیدمو بهشون نشون بدم و کلی هم باهاشون بازی کردم.![]()
![]()
جمعه هم تا عصر خونه بودیم ولی اینقده من غر زدم
تا ساعت 6 بابایی و مامانی منو به پارک بردن و کلی تاب و سرسره و........![]()
سوار شدم و خیلی بهم خوش گذشت بابا هم با دوربین جدیدمون ازم عکس گرفت که بعدا مامان براتون میزاره.![]()
از شنبه هم همش منتظره دوشنبه یعنی امروز بودم تا با بچه های مهد کودک به سرزمین عجائب بریم
،دیشب هم به بابایی گفتم من تا ساعت 9 باید مهد کودک باشم ،نکنه دیرمون بشه.![]()
![]()
صبح که بابا بیدار شد دید من رو تختم نشستم و منتظرشم
،کلی تعجب کرد
که همیشه منو به سختی بیدار میکنه ولی امروز من خودم بیدار شدم
،بابایی گفت :هستی خانوم تا شما حاضر شی من یه دوش میگیرم
،با اون که من کلی اعتراض کردم ولی بابایی کار خودشو کرد و رفت حمام
،بابا حوله پیچیده بود که من در آسانسورو نگه داشته بودم و مدام بابایی رو صدا میکردم که انگار امروز داره میره عروسی![]()
،ول کن نبود،منم کوتاه نیومدم اینقدر صداش کردم تا قول داد اگه به بچه ها نرسم خودش منو تا سرزمین عجائب میبره
،منم کمی آروم شدم و درو ول کردم تا حاضر شه،به قول مامان، بابایی همیشه بر عکسه........![]()
![]()
خلاصه به موقع رسیدم
ولی هنوز به خونه نرسیدم تا واسه مامانی از اونجا تعریف کنم.![]()
دوستای مامانی از سفرشون پرسیده بودن،خدا بخواد 23 مرداد صبح زود میرن
و از اونجایی که من دختر منطقی هستم اصلا بهشون نمیگم منم ببرین و خیلی خوب قبول کردم
که هواپیما منو راه نمیده ،از این بابت هر چند مامان دلش پیش منه
ولی خوشحاله که من این قدر منطقیم
.ما اینیم دیگه........![]()
![]()
هر روز هم یه سفارشه تازه بهشون میدم که برام بیارن
،مامان هم واسه این که یادش نره ،تو کاغذ مینویسه تا من خیالم راحت بشه
و بهم گفته مادر جون هر روز کارامو مینویسه و بهش خبر میده که من چه جور دختری بودم
،حالا هم که خودش نیست واسم نگهبان گذاشته
،از دست این مامانا..................![]()
شاید قبل از رفتن یه بار دیگه هم آپ کنه ولی اگه نتونست از همتون خداحافظی میکنه
و براتون آرزوی سلامتی داره
،شما هم دعا کنید بهشون خوش بگذره
و مشکل یا مریضی برامون پیش نیاد
،آخه مامانم زیاد خوش شانس نیست
و بعضی وقتا تو اینجور مواقع بد میاره.به امید دیدار............![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
اینم دو تا عکس جدید که عریضه خالی نباشه.![]()

هستی جونم دوست دارم مامانی![]()
عروسکه من به خدا سپردمت ![]()
باور کن اگه میدونستم به سلاحته حتما میبردمت![]()
![]()
راستی من همین الان رسیدم خونه
٬خیلی هم بهم خوش گذشته
و کلی شعبده بازی دیدم و ناهار هم پیتزا خوردم و کلی بازی کردم.![]()
مامان نوشین:دختر گلم امیدوارم همیشه بهت خوش بگذره و از زندگیت راضی باشی گلم.![]()
مواظب خودت باش عزیز دلم.![]()
من هستي هستم، متولد 81/2/16، با اومدنم شيريني زندگي مامان نوشين و بابا محمود رو صد چندان كردم.