فقط برای همسرم محمود ...+پی نوشت
هیچ تعهدی نداده بودم که هیچ وقت تو این وبلاگ،برای خودم و ...ننویسم
،برای همین ٬هر کسی فقط دلش میخواد از هستی تو این وبلاگ بخونه،این پست رو نخونه ٬چون اصلا دلم نمیخواد بیاید و تو کامنتها بهم بگید ٬چرا تو وب هستی ؟؟؟برای خودت وب بزن و ....
اینو گفتم که همین الان٬ تکلیف خودتون رو بدونید و خدای نکرده خسته نشید،این پست رو فقط و فقط برای محمود عزیزم مینویسم که میدونم میاد و اینجا رو میخونه....![]()

دیشب وقتی بهت زنگ زدم و گفتم،دیدی به شما مردها خوبی نیومده؟؟؟
و تو گفتی،چی شده عزیزم؟؟
(هنوز بعد از 9 سال ،همیشه تو حرفات، با عزیزم و جانم با من حرف میزنی و اینقدر به این موضوع عادت کردم که اگر صدات کنم و نگی جانم،فکر میکنم حتما از من ناراحتی؟؟؟
)گفتم،من میدونم با پست جدید و کارای دانشگاه ٬خیلی سرت شلوغه و همش تو جلسه و بدو بدو هستی،برای همینم ملاحظه ات کردم تا بیشتر به کارات برسی،حتی تا وقتی کار واجب ندارم٬ دیگه بهت زنگ هم نمیزنم که مزاحمت نباشم
،ولی مدتهاست ساعت خونه اومدنت از 8 شب،داره به نزدیک 10 میرسه و این خیلی بده؟؟
من میدونم تو به خاطر اضافه کاری نیست که تا اونموقع میمونی ،چون خودتم میدونی هیچ وقت٬ برام مهم نبوده که به خاطر یکم پول بیشتر ،یک لحظه از خونه بیشتر دور بمونی
،اینم میدونم فقط به خاطر مسئولیت بیشتر و انجام دادن کارها(مسئولیت پذیری زیاد)و راه انداختن کارهای شرکت به نحو احسن،اینهمه به خودت فشار میاری؟؟؟
ولی من و هستی به وجودت تو خونه بیشتر نیاز داریم و نمیتونیم همه ی نیازهامون رو، تو یک روز جمعه با بدو بدو(گردش و خرید و مهمونی و خونه ی مامان اینا و ....)کردن انجام بدیم،چند روز پیش٬ هستی میگفت: چرا بابای رویا و مهرانا باهاشون ریاضی کار میکنه٬ ولی بابای من٬ که خودش استاده....
اومدم بهت گفتم و تو با تمام خستگی باهاش ریاضی کار کردی
،وقتی 10 شب میرسی خونه ٬مسلما خیلی خسته تر هم هستی و نمیشه چیزی ازت خواست؟؟تمام حرفهامو گوش دادی و گفتی،باشه عزیزم از فردا سعی میکنم زودتر بیام خونه
،با اونکه میدونم امکانش در شرایط فعلی٬ برات سخته
ولی همینکه٬ اینقدر قشنگ و با مهربونی باهام حرف زدی کلی خوشحال شدم و تلفن رو قطع کردم....
ساعت 9:30 که در رو برات باز کردم و دسته گلی رو٬ که خیلی دوست دارم دستت دیدم،از اینکه با اونهمه گرسنگی و خستگی ٬رفتی گل فروشی و ....خیلی خوشحال شدم
و بوست کردم
،تو هم گفتی٬ برای عذر خواهی از دیر اومدن هام
،وقتی کارت روی گل رو٬ خوندم(تقدیم به همسر مهربانم)هم بینهایت لذت بردم و هم خجالت کشیدم و پیش خودم فکر کردم،آیا من واقعا مهربانم؟؟؟
هستی٬ زودتر از من دوید و گل رو ازت گرفت،تو بهش گفتی٬ این گل برای مامانت هستش ٬که خیلی زحمت برامون میکشه
،هستی دلخور شد و گفت ٬چرا برای من نخریدی؟؟؟
تو گفتی٬ من برای شما روز کودک و دانش آموز و ....کادو میخرم ٬ولی این برای مامانت هستش
،شوهرها ٬برای خانومشون٬ باید تند تند گل بخرند و ازشون تشکر کنند
ولی تو بچه ی منی و نباید خودت رو با مامان مقایسه کنی؟؟؟
خیلی خوشم اومد که ایندفعه٬ فقط برای من گل خریدی و اینجوری هستی هم ٬فهمید که جایگاهش با من فرق داره و باید به زحمتای من ارزش بیشتری بزاره
،هستی روی کارت رو خوند و آورد داد به من و رفت کاردستی امروزش رو ٬به تقلید از تو، کادو داد به من و تشکر کرد
،و این برای من٬ یعنی همه چیز....
گفتی گلفروش گفته٬ این گل 10 تا 15 روز میمونه٬ ولی من بهت نگفتم که مهم نیست چند روز یا چند ثانیه بمونه،مهم اینه که تاثیرش٬ تا زمانیکه قلبم میزنه برام میمونه....
ولی هنوز فکر میکنم ٬اگر من مهربانم پس تو چی هستی؟؟؟
زمانیکه هر شب از خواب ناز٬ بیدارت میکنم و میگم،محمود اونوری شو ٬خر و پف میکنی
،تو همون خواب ٬میگی چشم عزیزم و جا به جا میشی
،هنوز نیمساعت نشده که باز تکونت میدم،محمود تو رو خدا اینوری بخواب
(از بس بد خواب هستم ٬تو هم میدونی تا خوابم ببره،یکجورایی جون میدم و اکثر اوقات نردیک 4 و 5 خوابم میبره و خیلی به خر و پف حساس هستم و امکان نداره خوابم ببره
)باز خودتو تکون میدی و میگی ای وای بازم خر و پف کردم
،نیمساعت بعد ....بارها میشه 5 تا 6 دفعه بیدارت میکنم٬تا خوابم ببره٬
ولی تو٬ تا امروز نشده یکبار از دستم عصبانی بشی
و همون خوابالو٬ با چشم و عزیزم ٬خودتو اینور و اونور میکنی
،امروز صبح هم که داشتم هستی رو حاضر میکردم،گفتی مثل اینکه دیشب خیلی اذیتت کردم ،ببخشید خانومی ٬نمیدونم چرا تازگیها بیشتر خر و پف میکنم؟؟؟
اما من میدونم چرا؟؟چون همیشه٬ وقتی خیلی خسته بودی خر و پف میکردی و الان مدتهاست که خیلی خسته میخوابی....
حالا من مهربانم یا تو؟؟ که اگر دنیا دنیا٬ از کار بیرون خسته باشی،باز هم وقتی به خانه می آیی ،با روی باز و اخلاق خوشت ما رو شرمنده میکنی
،من اصلا نتونستم تا امروز مثل تو باشم و وقتی خیلی خسته باشم روی رفتارم اثر میزاره
،اما باید خیلی بیشتر٬ سعی کنم تا شرمنده تو نباشم
،برای من٬ قابل درک نیست که همیشه همه میگن ٬یک مادر بچه اش رو بیشتر از شوهرش دوست داره،چون واقعا برای من ٬با تمام عشقی که به هستی دارم و تمام زندگیم رو وقفش کرده و خواهم کرد،اینجوری نیست و اگر تو رو بیشتر از هستی دوست نداشته باشم،کمتر هم ندارم
،خودت حساب کن که چقدر برام عزیزی
و هنوز بعد از اینهمه سال ،در خلوت خودم از خدای مهربون بینهایت سپاسگزارم که تو رو٬ سر راهم قرار داد و نمیدونم تو پاداش کدوم کار خوب من بودی
،هنوزم از اینکه ٬بهت فشار نیاوردم تا برام عروسی بگیری و با یک مشهد رفتن٬ پا تو خونه ی پر از عشقت گذاشتم٬ خوشحالم و نه تنها پشیمون نیستم٬ بلکه به وجودت،به زحمتکش بودنت ،به نجابت و وقارت،به ادب و بزرگ منشیت،به خاکی بودن و خوش سفر بودنت و به تمام خوبیهای دنیا٬ که در تو وجود داره٬ افتخار میکنم
،تمام دل شکستنها و کوتاهیهای خانواده ات رو ٬که بارها و بارها٬ اشکم رو غیر مستقیم در آوردند و ....
فقط و فقط٬ به خوبیهای خودت میبخشم و به خاطر تربیت و زحمتی که برای تو کشیدند تا اینگونه بزرگ شوی،درس بخونی،ازدواج کنی و منو خوشحال و خوشبخت کنی،همیشه ازشون ممنون و سپاسگزارم
،بارها به خودت هم گفتم،هر وقت عمرم به پایان برسه،و با خاک هم آغوش شوم،جز دلواپسی های یک مادر برای فرزندش
،آرزو به دل٬ هیچ چیز نخواهم بود و تو همین 9 سال، به اندازه ی یک عمر، خوشبخت و خوب در کنار تو زندگی کرده ام ....
چند وقت پیش٬ بهم گفتی همونطور که بهت قول داده بودم٬ میخوام امسال دهمین سالگرد ازدواجمون رو(14 شهریور 89)برات جشن بگیرم
،هر جور که تو بخوای،میخوام از یک عروسی با شکوه تر و قشنگ تر باشه،میخوام لباس عروسی بپوشی،میخوام بهترین عکاس و فیلمبردار و هتل و شام و کیک 7 طبقه و ....
تو لایق بهترینها هستی و من میخوام خوبی و بزرگواریت رو جبران کنم و اصلا هزینه هاش برام مهم نیست....
با اونکه هنوز تایید نکردم و فکر میکنم با اون پول خیلی کارهای دیگه هم میشه کرد
،ولی دروغ چرا ؟؟خیلی وسوسه شدم
و بیشتر از 10 سال قبل ،دلم خواست لباس عروسی بپوشم و در کنار تو ٬که امروز عاشق ترت هستم
، در جشنی زیبا و به یاد ماندنی،دهمین سال یکی شدن و عاشقیمون رو ،ثبت کنیم
،هر چند امروز٬ 10 سال از اون روزها مسن تر هستم
و شاید خیلی کارها٬ از نظر دیگران٬ از من گذشته باشه
،حیف و حیف که٬ بیشتر شک و تردیدم ٬به خاطر چشم حسودان و بد خواهانمون .....

حالا تو بگو عزیزترین عزیزم
،که تو همسر مهربانی هستی یا من؟؟؟؟![]()

اینم کاردستی هستی٬که تقدیمش کرد به من![]()
محمود جان
،از دیشب با اون کار قشنگت،بیشتر از همیشه دوستت دارم و بهترین آرزوها رو ٬برای تو بهترین ٬دارم
،امیدوارم همیشه سالم و موفق٬ در کنار من و هستی عزیزمان باشی و من هم بتونم ٬ذره ای هر چند کوچک
،بیشتر از قبل مهربان باشم.....![]()
امروز از صبح ،یک حسی داشتم که٬ اگر نمیومدم و نمینوشتم
، از هیجانی که درونم بود،منفجر میشدم
،مدام گلی که برام خریدی،جا به میکنم و باهاش حرف میزنم و ناز و نوازشش میکنم
،انگار امروز،همش تو با منی و در کنار من ....
چقدر امروز ٬با انرژی و حوصله ی بیشتری٬ با هستی رو برو شدم٬
چون اونم تکه ای از وجود تو و خوبیهای توئه٬که امروز اینو بیشتر حسش کردم
من چقدر به این دسته گل و توجه٬محتاج بودم؟؟؟نه؟؟
و تو٬چقدر خوب و به موقع٬این رو فهمیدی....![]()

پی نوشت 1:از شما دوستان عزیزم
هم ٬خواهش میکنم بهم نخندید و درکم کنید
(دوست نداشتید کامنت هم نزارید
)،بالاخره لازمه که آدم گاهی خودش رو٬ تخلیه کنه و از احساسش هم حرف بزنه ....
هر چند به مذاق بعضی ها ٬خوش نیاد
از حالا میدونم چه کامنتهایی خواهم داشت....
ولی در حال حاضر٬ فقط محمود
برام مهمه و بس ٬که با خوندن این مطلب ٬بدونه چقدر من قدرش رو میدونم و دوستش دارم٬
هر چند نتونتم همیشه اینارو٬ بهش بگم
پی نوشت ساعت ۱۰ شب:وای الهی بمیرم که باعث خجالتت شدم امروز
٬وقتی امشب محمود اومد خونه٬گفت ٬خانومی ایندفعه که خواستی بوسم کنی٬ لطفا حواست به یقه ی پیراهنم باشه
امروز تو جلسه ی مهمی بودم که یکی از همکارها با خنده گفت٬مهندس جاش رو یقه ی لباست مونده
نفهمیدم منظورش چیه؟؟رفتم دستشویی و دیدم بله ه ه ه دیشب که برات گل خریده بودم٬ تو هم بوسم کردی٬رژ لبت خیلی تابلو جاش رو یقه ی لباسم مونده و ...
با کلی زحمت پاکش کردم و با خجالت٬ از دستشویی اومدم بیرون٬همکارم هنوز لبخند به لب داشت
بهش گفتم خانومم دیشب هیجانزده شده بود و ...![]()
من هستي هستم، متولد 81/2/16، با اومدنم شيريني زندگي مامان نوشين و بابا محمود رو صد چندان كردم.