مامان نوشین مریض +پی نوشت چهارشنبه
وای تو رو خدا ٬ببخشید
شرمنده که٬ اینهمه دیر اومدم و شما٬ چند بار اومدید و کامنت گذاشتید
،جمعه مهمونی داشتم(فامیل همسری) و چند روزی سرم٬ اونجوری گرم بود،دو روزم هست ٬که هم کامی جون٬ بالا نمیومد و امروز بابایی ٬بردش تا ویروس هاش رو ...
هم از پنجشنبه،گوشم خیلی درد میکنه.....
حالا شرح ماجرا؟؟؟![]()
سه شنبه،با خواهری و مامانم، رفتیم برای دو قلوهای خاله بیتا،خرید مدرسه،تا هم ،من به خواهری، تو خرید ،راهنمایی کنم
،و هم، کیفهای مدرسه شون رو،که کادوی من و عمو محمودشون بود،بخریم
،کیان، از من کیف بتمن خواسته بود و کیارش اسپایدر من،(چه تفاهمی؟؟؟
)اسپایدر من،خیلی تنوع داشت و زیاد بود،ولی بتمن،خیلی کمتر بود،اما در نهایت،هر دو رو پیدا کردیم و خریدیم
،زنگ زدم که محمود ،خودشو تا 3، برسونه خونه که، هستی میرسه خونه،پشت در نمونه
،خودمم با بیتا و مامان٬ رفتیم خونه ی بیتا،تا وسائل رو٬ بچینیم که بچه ها بیان و ....
ساعت 4 ٬با پدرشون رسیدند و کلی خوششون اومد
و از من و مامانشون ،تشکر کردند
،منم ازشون٬ قول گرفتم که٬ خوب درس بخونن٬ تا شاگرد اول٬ بشن و من٬ براشون جایزه بگیرم
،بچه ها رو که دیدم،سریع اومدم خونه و کلی هستی رو٬ که دلم براش تنگ شده بود،بغل و بوس و.....
کیف و وسائل بچه ها رو هم ٬تو عکسایی که گرفته بودم،به هستی و محمود ٬نشون دادم که٬ اونا هم،خوششون اومد.....![]()

کی میگه کیان و کیارش٬دو قلو هستند؟؟؟![]()

کیارش٬هستی٬کیان عزیزم![]()


کیف سمت راست(کیارش) و کیف سمت چپ(کیان)![]()


پنجشنبه عصر ،با همسری رفتیم خرید برای مهمونی،و کادو خریدن ٬برای عمه مریم و شوهرش، که دفعه ی اول بود٬ میومد خونه ی ما شام،تا برسیم خونه ٬ساعت 9 شب بود،و تا 1شب، در حال جابه جا کردن،و آماده کردن بعضی چیزها ٬برای مهمونی بودم،همسری هم٬ طبق معمول٬ همه چیز رو٬ ریخت تو آشپزخونه ٬و رفت تو اتاق خودش و من٬ دست تنها ٬کارامو کردم...
از سر شبم٬ گوش چپم ٬درد گرفته بود٬ که با کار٬ خودمو مشغول کردم و اهمیتی ندادم....![]()
جمعه هم،که معلومه،تا شب مشغول پختن غذا و سالاد و ژله و ....بودم،چون مهمونی ،برای خانواده ی همسری بود ٬برعکس همیشه، از سفره عکس ننداختم ٬که بهشون خدای نکرده ٬بر نخوره،چون از وبلاگ و ...خبر ندارن که، بدونند برای چی ٬عکس میندازم،،هر چند، خواهر شوهر کوچیکه ،قبلا، آدرس وبلاگ هستی رو، داشت و میومد میخوند، تا اختلافی پیش اومد و خودش گفت، که دیگه، هیچوقت نمیاد بخونه،حالا دیگه خدا میدونه؟؟؟
هر چند من ،دیگه چیزی از اونا ،در وبلاگ هستی عزیزم، نخواهم نوشت ....
بگذریم،غذا،سوپ جو با شیر و قارچ(خواهر شوهر کوچیکه و شوهرش که روزه بودن)،میرزا قاسمی(به خاطر خواهر شوهر بزرگه و پدر شوهرم ٬که خیلی دوست دارن)،باقالی پلو با مرغ(خواهر شوهر وسطی)،دلمه ی فلفل و بادنجان(مادر شوهرم ٬خیلی دوست داره)،با سالاد و سبزی خوردن و ژله و نوشابه و ...درست کرده بودم که٬ چون دست تنها بودم ٬خیلی خسته شدم
ولی چون ٬با کلی عشق٬ غذا درست کرده بودم٬مزه و طعم غذاها ٬که خودم بعدا خوردم٬خدا رو شکر٬خیلی خوشمزه شده بود
،مهمونا، تا ساعت 11، خونه ی ما بودند
،وقتی رفتند٬ مشغول جمع و جور و شستن ظرفها بودم که ٬ساعت 11:30 ٬پدر شوهر زنگ زد و ....
(هیچی در موردش نمیگم،فقط نوشتم که، یادم بمونه
)ساعت 12 به بعد، خیلی گوش دردم ،بدتر شد و سردرد هم، بهش افزوده شد،تا صبح هم،خوابم نبرد...![]()

شنبه عصر،با هستی و محمود،رفتیم دکتر،که گفت،گوشم چرک کرده و دارو داد
،اما گفت ٬میتونم واکسن آنفولانزا بزنم،این شد که٬ از داروخانه ٬سه تا واکسن٬ خریدیم و همونموقع٬ سه تایی زدیم
،هستی هم،اصلا گریه و ناله و .....نکرد
،از اونجا ٬رفتیم خونه ی مامانم که٬ آش نذری و حلوا پخته بود،تا ساعت 11 شب، اونجا بودیم....

امروزم(یکشنبه)،چون خواهری، در مرخصی، به سر میبرد
،از صبح تا عصر، پیش من بود
،که ساعت 4 ٬ شوهرش اومد دنبالش و رفت...
من، امروز گوشم، بیشتر درد میکنه،کاش آمپول داده بود،چون با این ،روزی یک قرص،حالا حالاها باید،درد بکشم....
حوصله هم ندارم ٬دوباره پاشم برم دکتر٬ بگم تزریقی بده....![]()

پی نوشت 1:فردا صبح،قبل از کلاسم،میرم مدرسه ی هستی،تا دفترها و وسایلی که، مدرسه خودش، تهیه کرده رو، بگیرم
،تا ظهر٬ سر کلاسم
،خدا کنه، حالم خوب باشه و بتونم بشینم.....![]()
پی نوشت 2:از مامان دوست هستی،شنیدم که مدرسه شون، از 4 مهر، یعنی شنبه،باز میشه و کلی خوشحال شدم
،چون اگه خدا بخواد،میخواستیم جمعه ،بریم شمال و یه سه چهار، روزی آب و هوا، عوض کنیم،آخه امسال، اصلا جایی نرفتیم و خیلی دلمون میخواد
،از اونجایی که ،من با غیبت هستی، از مدرسه موافق نیستم،میخواستم زودی برگردم، ولی اینجوری ،خیلی بهتر میشه و با خیال راحت...
البته، فردا در موردش، سوال خواهم کرد....![]()
پی نوشت 3:این دو تا، عکس هستی رو ،خیلی دوست دارم
،برای 11 شهریور 84 ،عروسی عمو کوچیکه ی هستی خانوم،هستش
،اونروز کیفی کرد٬ با این لباس و کلی برای خودش، احساس عروس بودن داشت....![]()

قربون اون دستات برم ٬عروسک من![]()

انشالا عروسی خودت٬ خوشگل من![]()
پی نوشت چهارشنبه٬ساعت ۱ بامداد:خدا رو شکر٬گوشم بهتر شده و حالم خوبه٬
برنامه ی سفرمون در عرض چند ساعت کلا عوض شد و به خاطر جلسه ی مهمی که همسری دوشنبه داره و باید حتما تو شرکت باشه٬امروز میریم .....انشالا تا دوشنبه برمیگردیم و میگم چی شد که ......
گفتم بیام و خبرتون کنم که نگرانمون نشید و بدونید که چند روزی نیستیم![]()
من هستي هستم، متولد 81/2/16، با اومدنم شيريني زندگي مامان نوشين و بابا محمود رو صد چندان كردم.