عمل کنسل شد و ....
(الان پماد زدم و دارم تایپ میکنم،کلی دستام بهتره)همینجا،از محمود عزیزم،
بابت پیگیریش برای درمان من
و خرید پماد
و آمادگی برای هزینه ی عمل
و ...
با اینهمه کار و مسئولیت و کمبود وقت،بینهایت ممنونم و بیشتر از همیشه دوستش دارم....

اینم٬عکس همون پمادی که محمود برام خریده٬حالا تا خدا چی بخواد؟؟؟![]()

اما بگم از هستی خانوم عزیزم،
پنجشنبه عصر ،به دلیل حرف گوش نکردن و عصبانی کردن من و بابایی،(چونه زدن سر لباس و ....
)تصمیم گرفتیم،تنبیهش کنیم
و گفتیم٬ اصلا تو رو نمیبریم خرید،
این شد،از اونجایی که خانوم،مثل باباییش خیلی لجباز ،تشریف دارن،
یک عذر خواهی هم نکرد،
ما هم٬ در کمال عشق و علاقه، دو تایی رفتیم خرید،
کلی میوه و شهروند و شلوار برای من و در نهایت تا جام جم رفتیم که کتاب نت خانومی رو،( که تخمش رو ملخ خورده بود
)از پیانو فروشی رو به روی جام جم ،خریدیم،
بهش زنگ زدم که حاضر شو،داریم میایم دنبالت، بریم شام بیرون،
زود گفت مامانی چی بپوشم؟؟؟بعد از مدتها،بدون چونه زدن،لباسی رو که گفتم پوشید،
رسیدم خونه،حاضر و آماده بود،
وسایل رو گذاشتیم خونه و رفتیم شام خوردیم،چرخی زدیم،کتابش رو دادیم سیمی و جلد کنند،ساعت 10:30 اومدیم خونه و....

پنجشنبه شب٬رستوران ![]()

جمعه هم،تصمیم گرفتیم بریم سینما
،اولش میخواستیم بریم پسر ایرونی،که همون موقع، وبلاگ پریسا جون در دریای خوشبختی
رو باز کرده بودم، که دیدم از دیدن اون فیلم ....
برای همین رفتیم،فیلم امشب شبه مهتابه،
وای از اول فیلم، بغض کرده بودم و گلوم داشت میترکید،
آخر فیلم که دیگه خودم رو ول کردم و دیدم نمیشه؟؟؟های های گریه کردم،
هستی هم، همش به مسخره با محمود میخندیدن و...
اومدیم بیرون،به جای شاد بودن،جمعه عصری٬ همچین دلم گرفته بود که،دندونم هم،از چند روز قبل دردش بیشتر شد
و مجبور شدیم بریم،دندانپزشکی شبانه روزی،
دکتر عکس گرفت و گفت،چقدر دیر اقدام کردید؟؟دندون آخری،به عصب رسیده و باید عصب کشی سه کاناله بشه،4 دفعه باید بیاید تا تموم بشه و ....
محمودم گفت،نه٬ اینجا به خونه مون دوره و نمیتونیم 4 دفعه بیایم،
خودمم راضی نبودم،
این بود که دکتر، 2 تا آمپول و کلی آنتی بیوتیک داد تا التهابش بخوابه و بعد ...
بعد از آمپولها،محمود گفت،بریم فرحزاد تا حالت جا بیاد،با اون فیلمو با این دندون ...
خلاصه رفتیم فرحزاد و مثل همیشه که اونجا،بهمون خوش میگذره تا ساعت 10 شب ٬اونجا بودیم،
هستی کلی آب بازی کرد ،ماست و چیپس و سان شاین و ....خورد
ما هم،چای و قلیون و شام و کلی حرفایی که وقتی اونجا میریم،با هم میزنیم
(آخه اولین بار که محمود و من همدیگر رو دیدیم،با بیتا و برادر و زن برادر محمود،رفتیم فرحزاد٬ شام خوردیم
و دوتایی ،قدم زدیم و اولین حرفامون رو اونجا زدیم
)....
مریم جونم،
دیدی منم از آشناییمون یه کوچولو گفتم؟؟؟فقط به خاطر تو....

هستی ٬جمعه شب٬فرحزاد![]()


پی نوشت 1: محمود،
امروز صبح زود، رفت اهواز ماموریته یک روزه
،فکر کنم تا ساعت 12:30 شب دیگه انشالا...برسه،
از دست این هواپیماهای ایمن ما و....
با اونکه،هر روز میره سر کار، ولی وقتی تهران نیست،احساس میکنم دلم بیشتر تنگ میشه،
هستی رو که دیگه نگو؟؟؟به زور فرستادم بخوابه،همش میگفت،بابام کی میاد؟؟؟
نکنه هواپیمای بابای منم ....؟؟؟؟
محمود جونم زودتر بیا![]()
پی نوشت 2: دیروز صبح،از مدرسه ی هستی زنگ زدند که بیاید ،روپوش و مقنعه اش رو بگیرید؟؟؟
روشون نشد بگن،چک ها رو بیارید؟؟؟
منم رفتم و کوچیکترین سایزش رو گرفتم،ولی وقتی اومد و پوشید،به نظرم،کمی بزرگه،
زنگ زدم،که گفتن،هفته ی دیگه سایز کوچیکترش رو میاریم،بیاید عوض کنید،
اگه هم نشد،خودم میبرم خیاط،درستش کنه....![]()

هستی خانوم٬با لباس کلاس دوم ابتدایی
انشالا....![]()
من هستي هستم، متولد 81/2/16، با اومدنم شيريني زندگي مامان نوشين و بابا محمود رو صد چندان كردم.