گزارش برنامه هستی و تولد پدر جون ....
روز شنبه ،توی آرایشگاه بودم که،از مهد زنگ زدند،هستی دل درد داره و سه بار بالا آورده،
منم دیگه نفهمیدم ابروهام لنگه به لنگه شد؟؟؟چی شد؟؟؟
زود رفتم مهد و دیدم خانوم توی دفتر نشسته و رنگ پریده و....
بغلش کردم و با هزار ناز و نوازش اومدیم خونه،
چون شب قبلش، زردآلو زیاد خورده بود و صبح٬ هم گفت دلم درد میکنه(نبات دادم )و هر کاری کردم قبول نکرد بریم دکتر و گفت خوابم میاد و حالم خوبه،دکتر نمیام و....
منم گفتم٬ شاید بیایم خونه بهتر بشه و....
اما توی خونه هم٬ دو بار بالا آورد،
اصلا طاقت دیدنش تو اون حال رو نداشتم،سریع زنگ زدم به محمود٬ که مثل همیشه توی جلسه بود و جوابم رو نداد،
البته نمیخواستم بگم ،بیا هستی رو ببر دکترها؟؟؟
میخواستم بگم لازم نیست 6 بیای خونه، چون دارم زنگ میزنم،وقت دندانپزشکی(یادتونه از دو ماه پیش٬ یک عصب کشی داره و دوبار وقتش عوض شده
)رو کنسل کنم و هستی رو ببرم درمانگاه....
خلاصه ساعت 4:30 رسیدیم درمانگاه،دکتر گفت یا مسموم شده یا ویروسی یا....
ازش خواستم کاری کنه هستی من زود خوب بشه٬ تا بتونه فرداش،به برنامه آقاجون سلیمون برسه....
دکتر هم ٬یک عدد سرم و 4 تا آمپول(توی سرم)براش نوشت،
اصلا نمیدونستم ب ی ر و ن ر و ی ش چه جوریه،از بس از دکتر و آمپول میترسه،همیشه مریضیش رو تحمل و قایم میکنه،حالا چه جوری راضیش کردم،یک سوزن سرم ٬بهتر از 4 تا آمپول هستش و اگه سرم بزنه زود خوب میشه و میتونه با دوستاش بره برنامه و....بگذرد،
همون موقع جناب پدرش زنگ زد که ،الان اس ام اس رو دیدم هستی چی شده؟؟
میخوای من بیام ؟؟؟
اما وقتی هستی٬ ازش خواست که بیاد پیشش،گفت:بابایی٬ مامان که پیشت هست٬ منو میخوای چی کار؟؟؟
هستی، زیر سرم لرزش گرفته بود(دقیقا مثل همیشه خودم)پتو روش کشیدم و با دیدنش زیر سرم، کلی دلم لرزید و بیشتر از همیشه فهمیدم که چقدر دوستش دارم و...
تا ساعت 6 اونجا بودیم و وقتی اومدیم خونه،هستی خوابید و ساعت 9 شب که محمود اومد،با تب بیدار شد،
دارو دادم و کمی غذا خورد ولی بازم بالا آورد،
یک اس ام اس زدم به فاطمه جون و گفتم که هستی چه جوریه،اونم ناراحت شد و گفت انشالا تا فردا بهتر میشه ،
به خونه ی عزیز، زنگ زدم که مامانم هم اونجا بود،و گفتم چی کار کنم که هستی بهتر بشه؟؟؟
اونا هم٬ او آر اس رو بهم یادآوری کردن که خدا رو شکر٬ تو خونه داشتم و آرام آرام یک لیوانش رو بخوردش دادم و خوابید....
صبح یکشنبه،که بیدار شد حالش بهتر بود ،کم کم غذا خورد و تا عصر هم٬ دو لیوان دیگه٬ او آر اس دادم،که بهتر شد،
ساعت 3:10 ،هستی، لباس محلی خودش رو پوشیده و من مقنعه(بعد از 9 سال، از زمان دانشجویی،اتو کردمش و پوشیدم
)به سر،مانتوی بلند و گشاد پوشیده،
بدون آرایش،
در حالی که از خودم ....
زدیم بیرون،رفتیم گل فروشی،یک سبد گل خیلی ناقابل٬ برای فاطمه جون و سه شاخه گل٬ از طرف بچه ها برای آقاجون سلیمون گرفتیم (بچه ها توی برنامه بهش دادن)
و رفتیم در خونه ی مهرانا اینا،پارک کردیم و همگی با مامان مهرانا،رفتیم جام جم،
بعد از چک کردن اسامی توسط کامپیوتر ،گرفتن شناسنامه ی من(گرو)،گرفتن دوربینهای عکاسی مون
و گذشتن از هفت خوان رستم،ا ن ت ظ ا م ا ت....
و کلی پیاده روی تا ساختمان پخش جدید،
رسیدیم به فاطمه جون،
هستی خودش گل رو داد
و فاطمه جون،گفت که صدا و سیما ٬خودش برای بچه ها، چند دست لباس محلی تهیه کرده،که یکدست باشند،
برای همین٬ لباس هستی ها رو عوض کرد و فقط مهرانا ٬که مدل لباسش عین اونا بود،با لباس خودش رفت تو صحنه،
ما که دوربین نداشتیم،اوایل کار دوربین فاطمه جون هم هنگ کرد،
در نتیجه موندیم بدون عکس.....
در ضمن ٬قبل از شروع برنامه٬با آقاجون سلیمون مهربان و خوش صحبت و بابا سرخوش مهربون٬یعنی عمو باربد بچه ها٬قبل از گریم٬توسط فاطمه جون معرفی شدیم ....![]()
اینم خانومی مریض احوال من٬با لباس خودش٬توی خونه![]()

در حال صحبت کردن با بابایی
بابایی ٬میشه بری اتاق تی وی و منو تماشا کنی؟؟بله دخترم حتما
(اما به جای اتاق تی وی رفته بود سخنرانی آقای م ....)![]()

قربونت برم من٬که گفتی گل نداریم
التبه زیادم اشتباه نکردی٬چون من زیاد اهل گل و...نیستم![]()

توی بوفه ی پشت سرت ٬چند شاخه گل مصنوعی داریما؟؟؟![]()

هستی٬ با گل فاطمه جون(ببخشید خانومی که قابل شما رو نداشت
)
ساعت 7:30 رسیدیم خونه،خیلی خسته بودم(از ساعت 3 تا 8 شب )،
محمود، زودتر رسیده بود خونه تا با هم بریم خونه پدرم
که تولدش بود،(قابل توجه اون آدمای نکته سنجی که ٬میان و کامنت میزارن٬چرا پدرتون کم میاد خونتون؟؟؟
شما پدرتون رو دوست ندارید؟؟؟
چرا مادرتون بیشتر میاد؟؟؟و....
همش برای اینه که بابای عزیز من٬آدم فعال و اکتیوی هستش٬و هنوز صبح تا شب سر کاره
و لزومی نداره٬بیاد خونه ما ٬یک هفته بمونه یا....
اما ٬مامانم٬ راحت تر میمونه و گرنه ...
.)کیک خریدم و تا برسیم اونجا٬ ساعت از 9 گذشته بود....
شب خوبی بود،دایی رضا و سمیرا جون هم بودند،خاله بیتا هم٬ که سخت در گیر اسباب کشی و....
تلفنی تبریک گفت.![]()
پدر خوب و زحمت کشم،تولد 63 سالگیت مبارک![]()

بفرمایید کیک٬ از دست هستی خانوم
بچه ام فقط آورد ولی نذاشتم بخوره![]()

پی نوشت 1:امروز هم،از صبح ،کلاس داشتم و هستی سر حال و سلامت(از بس بهش رسیدم)رفت مهد
و زمانیکه زنگ زدم،گفتند حالش خوبه....
الانم اومده خونه داره بازی میکنه.خدایا شکرت![]()
پی نوشت 2:بیشتریا کارنامه گرفتند ولی برای هستی،مونده،سه شنبه 19 خرداد٬ که توی یک جشن قراره بهمون بدن....![]()
پی نوشت 3:امروز دو تا فلیور ویو توربو،سفارش دادم
که فردا میارن،یکیش رو ٬میخوایم روز مادر به مامانم بدیم(من و بیتا و رضا)،
یکیش رو هم برای خودم گرفتم،
(خودم گرفتما٬ نه محمود
)
پی نوشت 4:روز پنجشنبه و جمعه صبح٬رفتم مانتو بگیرم٬ که چند تا خرید دیگه هم٬ انجام دادیم
ولی وقتی اومدم خونه٬متوجه شدم یکی از کیسه های خریدم٬ که از دنیس تریکو(یک بلیز و یک پیراهن برای خودم
)گرفته بودیم٬نیست
زمین و زمان رو گشتیم ولی پیدا نشد که نشد٬
و آرزوی پوشیدنشون به دلم موند....
عصر جمعه هم٬رفتیم٬جام جم تا من٬ محل برنامه رو شناسایی کنم
هستی خانومم٬ بردیم بوف جام جم٬ که کلی بازی هم کرد
بعدش رفتیم سینما٬فیلم پاتو زمین نزار(ایرج قادری)بد نبود ولی خیلی موضوعش تکراری بود
خیانت مرد به زنش و....
کم مونده بود٬ وسط فیلم محمود رو خفه کنم٬از بس نیش خند زد و بهم لج داد
(کاش محمود من٬ اینقدر سینما و فیلم ٬دوست نداشت
)اینم خانومی٬ در رستوران بوف
:

همیشه سلامت باشی و بخندی عزیز دلم![]()

تا میگم بریم بیرون٬میره این دو تا پیراهنش رو٬ میپوشه
صورتی(همین) و نارنجی(بالا ٬تولد پدرم)![]()
راستی٬ممنون از بعضی هاتون٬ که میرید به وب فاطمه جویکار عزیز٬و بهش میگید٬ چرا هستی رو همش میبری و بچه ی ما رو.....خبرهاش میرسه
٬ولی مهم نیست٬خدا خودش میدونه٬ که توی قلب من چی میگذره ٬و چقدر تنها و بدون دوست(همه شون٬ الان ازمون دورن) بودم
٬برای همین دوستای خوب و مهربون و بدون توقعی٬مثل فاطمه جون٬بهاره جون٬نهال جون٬داداش اسی٬مریم جون٬سمیه جون٬آرزو جون٬طاهره جون٬مژگان جون٬نسترن جون و....خیلی های دیگه سر راهم قرار داد تا ....
تا همیشه دوستون دارم![]()
بعدا نوشت:همین الان٬محمود زنگ زد٬که داره سرم میزنه٬از دیشب٬مثل هستی دلدرد داشت٬صبحم حالش خوب نبود٬دکتر گفته٬ویروسش زیاد شده
البته از صبح تا حالا٬ تحمل کرده و سر کار بوده٬الان داره مریضی شو برای من میاره (مثل همیشه)
با کلی ناز و....
مواظب خودتون و بچه های گلتون باشید
خدا کنه منم ازشون نگیرم٬ که هیچ نازکش ندارم![]()
من هستي هستم، متولد 81/2/16، با اومدنم شيريني زندگي مامان نوشين و بابا محمود رو صد چندان كردم.