هستی ،دوباره به مهد کودک میرود ....
همونطور که گفته بودم،روزهای یکشنبه و سه شنبه،ساعت 11 تا 12:30 هستی رو کلاس خصوصی شنا با عمه فریبا نوشته بودم
و میخواستم کمی در مورد کلاس زبانی که به درد چند ماه تابستان هستی ،بخورد(توی مدرسه ادامه خواهد داد)تحقیق کنم و کلاس زبان و نقاشی هم بنویسمش،
اما از شنبه ٬که هستی ٬تقریبا از ساعت 9 صبح ٬خونه بود،تا ظهر هر کاری که بگید انجام داد
ولی باز از ساعت 2 و 3 وقت اضافی آورد و هی رفت و اومد گفت:مامان الان چی کار کنم؟؟نقاشی کردم،کارتون دیدم،خاله بازی کردم،پیانو زدم و....
(نه ظهر خوابش میومد و نه شب مثل همیشه راحت خوابید
)مامان ٬تو رو خدا منو بنویس مهد کودک تا هر روز با رویا و مهرانا(ماماننشون شاغله)برم مهد و زبان رو اونجا بخونم
و با بچه ها ناهار بخورم و بازی کنم و...
کلی تعجب کردم که چه جوریه که این بچه، اینقدر اکتیو هستش
و حتی یکروزشم نمیخواد الکی بگذرونه،
وقتی محمود٬ روز شنبه ٬زنگ زد خونه،هستی کلی ازش خواهش کرد که بزاره بره مهد،
محمود هم بهم گفت:حالا که اینجوری دوست داره ،تو هم تایید میکنی که واقعا بیکار مونده و روزها طولانی هستش،
توی تابستان هم تا ساعت 7 و 8 شب نمیشه از خونه بیرون اومد(گرما)،
یک تحقیقی بکن٬ ببین کلاسای مهد چه جوریه و...
منم به مامان رویا و مهرانا زنگ زدم و از برنامه های مهد پرسیدم،فهمیدم که توی مهد مثل گذشته از صبح تا ظهر زبان دارند که دو تا ترم آخرش رو هستی نگذرونده و برای تابستانش بهترین گزینه میتونه باشه
(هر جا بخواد زبان بخونه ٬باید امتحان بده و از یک ترمی شروع کنه که اصلا به درد فقط تابستان هستی نمیخوره،چون نمیخواد اونجا ادامه بده و باید توی مدرسه روش خودش رو بخونه
)با توجه به اینکه٬ روش آموزشی مهد٬ فونیکس هستش که دقیقا مثل مدرسه اش میمونه...
بعد از ناهار هم کلاسهای مختلف(باله،رقص عربی،کامپیوتر،نقاشی،اسکیت،.....)هستش که تو همان ۱ تا 4 عصر توی مهد برگزار میشه و نیازی به جابه جایی نیست..
خلاصه یکشنبه صبح،با هستی رفتیم مهد،که خیلی مورد استقبال مدیر و معاون و معلم زبان و فارسی و...
واقع شدیم ،معلمش بهش گفت:هستی ماشالا خیلی خوشگلتر شدی،
یکی گفت:داری شکل مامانت میشی و....
مدیر مهد هم ،که با مدیر مدرسه هستی ،آشناست،گفت،خانم ایلخان میگه،همه بچه هات که اومدن مدرسه ما،خوبن ولی هستی یک چیز دیگه است و ستاره درخشان و...
هستی ،دلش میخواست بمونه مهد ولی نذاشتم(فرداش امتحان ریاضی داشت)بعد از صحبت با مدیر مهد،اولش قرار شد هستی تا ظهر بمونه و هر روز توی کلاس زبان شرکت کنه،
اما وقتی فهمیدم اصلا٬ برای ظهر سرویس ندارن و باید هر روز خودم برم دنبالش،اونم برای 2 ساعت(گفت هزینه فرقی نمیکنه و ساعت 2 بیاید دنبالش
)کلی رفتم تو فکر
،هزینه رو دادم(ماهی 150000تومان بدون کلاسهای فوقی که گفتم و اگه بخواد ،باید هزینه جدا بدیم)
و برای خرداد ماه ثبت نامش کردم و گفتم فردا دوشنبه، با سرویس رویا،بعد از امتحان میاد مهد(خودم از 9 تا 1:30 دوشنبه ها کلاس دارم)اومدیم بیرون و به سمت کلاس شنا رفتیم تا ساعتش رو عوض کنیم،
کمی من من کردن ولی به خاطر عمه فریبا جون،کلاسش به ساعت،2:30 تا 4 عصر همون یکشنبه،سه شنبه تغییر کرد،
بعدش دیدم من که باید دو روز در هفته برم دنبال هستی و ببرمش استخر،یکروزم که باید ببرمش کلاس پیانو،خب اون دو روز رو هم تا 4 بمونه بازی و نقاشی کنه و تو بخش فارسی باشه که منم هر روز هر روز....
به محمود زنگ زدم و اون زودتر از من گفت،حالا که سرویس ظهر ندارن همون 4 بیاد،هر روز خودتو اسیر نکن با این میگرن، تو این گرمای سر ظهر ...
منم قبول کردم و با مهد تماس گرفتم و....
جالبه که نشستم حساب کردم،دیدم اگه برنامه تابستان مدرسه، تغییری تو این برنامه ایجاد نکنه،بابت 4 ماه شهریه ثابت مهد،600000 تومان،شنا 160000 تومان(که به خاطر عمه ،بهمون تخفیف دادن و 133000 تومان دادیم
)اگه بخواد دو تا از کلاسهای مهد رو هم بره،که عصرش هم مفیدتر باشه،اونم تقریبا 180000 تومان...
روی هم رفته ،یک میلیونی خرج تابستان خانومی میشه که دقیقا خودش انتخاب کرده و برای بار اول تو زندگیش، برای خودش، زیر نظر ما، تصمیم گرفته،
اونوقت میگن مدرسه غیر انتفاعی خرجش بالاست و....
محمود که میگه،فدای سرش،فکرشم نکن،بچه تو این سن یادگیریش بالاست و بهتره که ٬وقتش یک جور مناسب پر بشه،حالا که خودشم راضیه ٬بزار استفاده کنه...
امروز، از سر کلاس زدم بیرون و با مهد تماس گرفتم تا مطمئن بشم که هستی رسیده مهد،
که گفتن سر کلاس زبانه
،این شد که، دخمل زرنگ و اکتیو من ،بدون هیچ تعطیلی و استراحتی مستقیم رفت مهد...
حالا دیدید من تقصیری ندارم و با اونکه خودم رو آماده کرده بودم، امسال با هستی بیشتر بمونم و کلی براش توضیح دادم که مامان رویا و مهرانا کارمندند و باید بچه هاشون مهد بمونن ،ولی تو مجبور نیستی ....
بازم خودش مهد رو انتخاب کرد تا بیشتر با دوستانش باشه و شیطونی کنه....![]()
امروز ساعت 2 ظهر من رسیدم خونه و ناهار و دوش و....
هستی هم 4 اومد خونه و پرید بغلم و ماجرای امتحان و مدرسه و مهد و بازی و نقاشی قشنگی که کرده بود برام تعریف کرد،
بعدش یکساعتی بیهوش شد و خوابید،5:30 بیدار شد و میوه و بستنی خورد،نیمساعتی پیانو زد(خوابهای طلایی رو داره کار میکنه که چون کمی سخته٬هر جلسه چند میزان یاد میگیره ٬تقریبا نصفشو یاد گرفته و وقتی میزنه من غرق لذت....
)دو تایی اسکوتر و لپ تاپش رو باز کردیم،
توی خونه کلی اسکوتر بازی کرد،
داستان خوند،نقاشی مهدش رو تمرین کرد...
الانم که ساعت نزدیک 11 شبه،داره میره بخوابه و خوشحاله که فردا میره مهد....
کلا ٬اصلا ٬وقتش رو تلف نمیکنه و باید حتما در حال انجام کاری باشه ....

این٬ گهواره ی کادویی دایی امیر٬ که دیروز بازش کردیم![]()

قربون اون چشمای قشنگت![]()

اسکوتر باربی هستی خانوم٬خاله بیتا جون دستت درد نکنه
٬کلی باهاش....![]()

لب تاپ خانومی![]()

بابا محمود٬ دست شما هم درد نکنه![]()

پی نوشت 1:امروز لیوانی رو که،عکس جشن الفباشون ،رو انداختن،آورده خونه
خیلی قشنگ شده،
اولش میخواست،از این به بعد٬ توی اون آب بخوره،که من و بابایی ازش خواستیم،بزاره تو بوفه تا یه موقع نشکنه یا خراب نشه،
و براش یادگاری بمونه
که خیلی زود قبول کرد و گذاشتیمش تو بوفه....![]()

این ٬یک طرف لیوان![]()

اینم٬طرف دیگر لیوان![]()
یادمه ٬وقتی لباس فارغ التحصیلی از دانشگاه رو ٬برای اولین و آخرین بار پوشیدم٬چه حالی داشتم
(عکسمم با دوربین معمولی گرفته شد ٬با کیفیت خیلی بد و تاریک
)اونوقت هستی من٬ماشالا سالی یکبار٬ این لباس رو با رنگهای متنوع تنش میکنه٬
تازه٬ اون موقع هم که من لباس پوشیدم ٬هستی هم٬ با من بود(سه ماهه باردار بودم و با تهوع و حال خراب٬به زور نشسته بودم٬محمودم ماموریت بود و مامان و بابام منو بردن جشن
)هر بار که هستی رو ٬تو این لباس میبینم ٬کلی جون میگیرم و انگار خودم پوشیدم.![]()
پی نوشت 2:دو هفته پیش،توی مدرسه هستی، عینک آفتابیمو گم کردم
،از اونجایی که بدون عینک رانندگی تو آفتاب ،خیلی برام سخته
،محمود
،به عنوان روز معلم
، هفته پیش،برام یک عینک آفتابی خوشگل زرشکی بنفش مارک ژوبین(جوبین)، خرید که کلی خوش به حالم شد...![]()

اینم٬عکس عینک من
از پاپیون بغلش خیلی خوشم اومد![]()
پی نوشت 3: امروز به هستی ، برگه دادند که برای بچه ها، جشن پایان تحصیلی گرفتند و دعوتمون کردند(سه شنبه 19 خرداد) که همون روز٬ کارنامه هاشون رو میدن و ....![]()
پی نوشت 4:روز یکشنبه٬از طریق چت
٬عکسهایی رو که فاطمه جون٬ از هستی انداخته بود٬گرفتم که از مال من قشنگتر و...
فاطمه جون مرسی از لطفت![]()

قربونت برم٬ عزیز دلم![]()

خداییش ندیدم کی٬ دست تو دست عمو پورنگ عکس انداخته
زمان ما٬ امکانات نبود با عموهای تلویزیونی.....![]()

اینم یک عکس قشنگ دیگه![]()
پی نوشت ۵:الان ٬بیتا زنگ زد که خونه پیدا کردن و قولنامه هم نوشتن٬کلید هم گرفتن
خدا رو صد هزار مرتبه شکر٬که طلسم خونه خواهری شکسته شد و تا آخر هفته جا به جا میشن![]()
من هستي هستم، متولد 81/2/16، با اومدنم شيريني زندگي مامان نوشين و بابا محمود رو صد چندان كردم.