نوروز 88 و ...
سال تحویل، همه ی خانواده مادری٬ خونه آقاجون بودیم ،با اونکه برعکس هر سال،همه دور هم بودیم ولی جای خالی آقاجون ،حس و حالمون رو برده بود و هر کس یک گوشه و کنار پیدا میکرد و برای خودش اشک میریخت...
هستی خانوم٬قبل از سال تحویل![]()

عروسک من٬خوشحال و خندان![]()

کیان و کیارش٬قبل از سال تحویل٬خونه آقاجون![]()

هستی و پیمان عسلی٬بعد از سال تحویل![]()

پیمان ٬با سرهمی و کلاه عیدی مامان نوشین![]()

هستی و درسا(دختر عموش)روز دوم عید![]()

هستی ٬خسته از عکس گرفتن
روز ۶ عید![]()

خانومی٬آماده پذیرایی از مهمون![]()
روز دوم عید رو،به خانواده محمود اختصاص دادم و تا شب، 5 جا رفتیم و خسته و داغون، ساعت 10 رسیدیم خونه که برادر کوچیک محمود اومد خونمون و.....
خلاصه تا امروز یا ما رفتیم ،یا مهمون اومد(رسم خسته کننده ما ایرانیها)
به خاطر هستی و مخصوصا محمود، که همیشه از 6 و 7 عید به بعد خسته و کسل میشه(تا 15 شرکت تعطیله)
با اونکه زیاد حوصله ی بار سفر بستن و گشت و گزار ندارم،
قبول کردم که 12 فروردین، همراه داداش رضا اینا بریم شمال(جایی که پارسال رفتیم،مخصوص بانک مرکزی،پدر خانوم رضا) با کلی اصرار و قربون صدقه،
مامانم رو راضی کردم که با ما بیاد
تا حال و هواش عوض بشه،
آخه دایی بزرگم٬ 7 فروردین مادر بزرگم رو به زور برد شمال تا کمتر گریه کنه و ...
منم تصمیم گرفتم، یک حالی به مامانم بدم
تا برای چهلم آقاجون(حدود 20 فروردین)
انرژی ذخیره کنه...
تا قسمت چی باشه.....![]()

پی نوشت 1:هستی خانوم ،حسابی تو این تعطیلات، شیطونی کرده و عیدی گرفته،
درس و مشق رو هم گذاشته کنار و به زور من، گهگاهی ،نگاهی میندازه،
فکر کنم، بعد از عید،حسابی باید انرژی بزارم تا همه چیز یادش بیاد و برای امتحانات آماده بشه..... 
پی نوشت 2:فکر کنم ،اگه بریم سفر٬ 15 یا 16 برگردیم و هستی یکی دو روزی،از مدرسه بمونه،
میخواستم با معلمش صحبت کنم که، خودش سفر بود و موبایلش آنتن نداد،
ولی قبل از رفتن٬ حتما باهاش حرف میزنم تا مطمئن بشم برای هستی، مشکلی پیش نمیاد و گرنه بهمون خوش نمیگذره......
من هستي هستم، متولد 81/2/16، با اومدنم شيريني زندگي مامان نوشين و بابا محمود رو صد چندان كردم.