هستی و تاسوعا و عاشورا و...
بعدش رفتم جلوی دفتر مدرسه که دیدم روی یک مقوا تزیین شده،اسم ستارگان درخشان دبستان ....
بعد از اون٬ رفتم سر کلاس زبان خودشون٬ که سپیده جون معلمشون بود،
توی راه به شوشو زنگ زدم و از زبان هستی و ستاره شدنش گفتم که اونم خیلی خوشحال شد

به جز کلاس اول که دوتاست٬بقیه پایه ها ٬فقط یک کلاس دارند![]()

فامیلیهاشون رو خودم.....![]()
سه شنبه ساعت 2ظهر(تاسوعا)٬یکسر رفتیم خونه مادر جون اینا و کمی نذری خوردیم و ساعت 7 اومدیم خونه خودمون
،آخه هیچ کس تو برج نذری نمیده،
اجتمالا٬ صرف نمیکنه 50 تا خونه رو یکجا نذری داد....
من برای خوردن نذری٬ همیشه باید برم خونه مامانم یا......

روز تاسوعا ٬توی راه خونه مادر جون![]()
چهارشنبه هم،فقط به خاطر هستی
ساعت 12 ظهر از خونه زدیم بیرون و به باغ فیض رفتیم که اونجا٬ هستی کلی دسته دید و با باباش به امامزاده رفت ،
ساعت 2 هم رفتیم از زنعموم که نذری پخته بود ،نذری گرفتیم و اومدیم خونه و تا عصر خونه بودیم
و ساعت 6 رفتیم بیمارستان ابن سینا تا من چشمم رو که از صبح یه لخته خون بزرگ گوشه چشم چپم افتاده بود٬ نشون بدم
،که دکتر گفت ٬یک مویرگش پاره شده که احتمالا بر اثر سرفه یا عطسه و یا فین کردن محکم اینجوری شده که من مورد سوم رو احتمال میدم،
هیچ دارویی نداد و گفت خودش خوب میشه٬ فقط کمپوت آناناس بخور که زودتر خوب بشه....
از اونجا هم شمع خریدیم و رفتیم امامزاده باغ فیض و شمع روشن کردیم (شام غریبان)و کلی برای مریضها و همه دوستانمون دعا کردیم و اومدیم خونه.....

هستی خانوم در حال ورود به امامزاده![]()
نسبت به آخرین باری که امامزاده رفته بودم٬ خیلی از قبرها پر شده بود و تا پله هاش ....من خیلی به شوشو اصرار میکنم ٬یک قبر دو طبقه تو همون امامزاده بخریم ولی راضی نمیشه
شما شاهد باشید اگه پر بشه و برای من جا نباشه شوشو رو نمی بخشم![]()
پی نوشت 1:هستی ٬هفته دیگه امتحان ترم اول داره و باید تمام هفته رو امتحان بده
،انشالا هستی و تمام بچه های گلمون امتحاناتشون رو خوب بدن و همشون موفق باشن......![]()
پی نوشت ۲:همین الان با شوشو فرستادمشون جیگر بخرن و هستی یک پارکی بره و بیان٬آخه خودم اینروزها ٬یکم کسلم و زیاد جوصله بیرون رفتن ندارم
اگه به خاطر روحیه هستی و محمود نبود اصلا از خونه در نمیومدم![]()
پی نوشت ظهر شنبه:الان محمود زنگ زده میگه:داشتم وبلاگ هستی رو میخوندم
چرا به من میگی شوشو؟؟؟
میگم:خوب دلم نمیخواد تند تند اسمت رو بگم
میگه :من از این شوشو خوشم نمیاد
یه عزیزمی یه......
حالا تا پست بعدی فکر میکنم تا یک لقب مناسب برای شوشو
پیدا کنم٬شما هم تمام شوشوهای این پست رو محمود بخونید لطفا ٬که راضی باشه
در ضمن اگه دلتون خواست ٬تو این نامگذاری کمکمون کنید![]()
در مورد چشمم هم باید بگم٬لکه خون داره بزرگتر و کمرنگ تر میشه
خدا کنه زود خوب شه
و گرنه من٬ از خوردن کمپوت آناناس تپلی میشم
ماشالا به شما دوستان دقیق و باهوش که از روی عکسم فهمیده بودید لاغر تر شدم
چند روز با محمود و هستی گذروندم و امروز ٬که خونه نیستن بیشتر از همیشه دلم براشون تنگ شده٬با محمود تلفنی صحبت کردم ولی هستی ....
اگه میشد حتما با هستی هم تلفنی صحبت میکردم
من هستي هستم، متولد 81/2/16، با اومدنم شيريني زندگي مامان نوشين و بابا محمود رو صد چندان كردم.