روزمرگی...و پی نوشت چهارشنبه ظهر
همون شب ٬بابا محمود زودتر اومد خونه و شامش رو خورد و حاضر شد و رفت خونه عزیز اینا ،آخه قرار بود برای عمه مریم خواستگار بیاد و هر 5 تا برادر اونجا بودن،

پنج شنبه ،تا عصر خونه بودیم و ساعت 8 رفتیم خونه عمه کوچیکه پاگشا(داداش رضا و سمیرا)خیلی شب خوبی بود و بهمون خوش گذشت،
عمه و دخترا هم خیلی زحمت کشیده بودن که دستشون درد نکنه.....
بچه ها هم نسبتا خوب بودن و کسی رو اذیت نکردن....
اما عکسی از اون روز نداریم.![]()
![]()

جمعه هم ،ساعت 12 رفتیم جمعه بازاری که اتفاقی تو ولیعصر دیده بودیم
و کمی خرت و پرت خریدیم و به نیت رستوران غروب (زیر برج ملت)رفتیم اونجا و به پیشنهاد من برای اولین بار به بوفه گردباد رفتیم که خوب بود و خوشمون اومد،
حوصله خونه اومدن نداشتیم، برای همین رفتیم اریکه تا یک فیلم ببینیم،
و شانسمون اون ساعت فقط فیلم دلشکسته رو جا داشت که گرفتیم و.....
من و محمود از فیلم خوشمون اومد و من با اونکه گریه نکردم اما بعضی جاهاش اونقدر بغض کردم که کم مونده بود گلوم پاره بشه،
فقط نقش مقابل شهاب حسینی(بیتا بادران)به نظرم خیلی زشت بود و اصلا به شهاب نمیومد،
با اینکه نقشش رو بد بازی نکرده بود اما اصلا به دلم نشست و فکر میکنم از این زشت تر نمیتونستند برای این فیلم انتخاب کنند......
از اونجا هم ساعت 7 شب رسیدیم خونه تا خانومی استراحت بفرمایند....

ما همچنان در حسرت ای دی اس ال میسوزیم و میسازیم
پی نوشت چهارشنبه ظهر:آدرس وبلاگی رو که باید به اونجا برید و به بهترین وبلاگها رای بدین ٬تا در مسابقه برنده بشند رو زیر کد آهنگام گذاشتم٬حتما در رای گیری شرکت کنید
وبلاگ هستی هم یادتون نره![]()


من هستي هستم، متولد 81/2/16، با اومدنم شيريني زندگي مامان نوشين و بابا محمود رو صد چندان كردم.