
واي كه چقدر اين چند روزه سرم شلوغ بود و نتونستم درست و
حسابي نت بيام،و همش در حال بدو بدو بودم و.....
سه شنبه شب،بابايي به قولش عمل كرد و ما رو برد فرحزاد،توي
پاركينگ فرحزاد دو تا ماشين گشت بود كه با اونكه من موردي نداشتم ولي با هزار ترس
و لرز از جلوشون رد شدم و محمود رو تحديد كردم كه اگه منو بگيرن ديگه نه من نه تو
،چرا اينجا پارك كردي؟؟اونم با نيشخند گفت نترس تا من اينجام باهات كاري ندارن
و
خدا رو شكر به خير گذشت ولي نميدونم چرا اينقدر از اين جور آدما متنفرم
و...............
شب خوبي بود و خوش گذشت و سر ساعت 10 شب برق رفت و چون برق اونجا
با برق خودمون ميره ،يكساعت ديگه هم نشستيم(موتور برق روشن كردن)و وقتي اومديم
خونه برقمون اومد.اينم عكسهاي فرحزاد دخملي ما:





چهارشنبه ،تا عصر خونه بوديم و محمود از بس خوابيد ،مثل
ديوونه ها شده بودم و همش غر ميزدم كه ما حتما بايد از خونه بيرون بريم كه تو با
ما باشي،چرا پا نميشي بشيني و مثل مريض ها افتادي زير پتو و....
خلاصه بعد از كلي
كسل شدن ساعت 6 عصر اول رفتيم خونه مادر بزرگم تا عيد رو بهشون تبريك بگيم و از
اونجا با دايي امير رفتيم پارك چيتگر تولد كيان و كيارش،كه تا ساعت 10:30 اونجا
بوديم و با خاله بيتا و دايي رضا و دايي امير بهمون خوش گذشت و جشن كوچولويي
گرفتيم كه بيتا گفته عكسارو من نزارم ولي من بد جنسي ميكنم و چون معلوم نيست كي
بتونم عكسارو به بيتا برسونم چند تايي ميزارم.............
آبجي جونم دلخور نشي ها،فكر
ميكنم اينجوري زودتر به عكس بچه ها ميرسي و ميتوني تو وبلاگشون هم بزاري،دوستانتم
بفرست اينجا بيان عكسارو ببينن،به خدا خودمم امروز عكسها رو ريختم تو كامي و هنوز
محمود هم نديده .....هر چند ،با اين عكسايي كه گرفتيم بايد كلي هم ازمون راضي باشي............
بازم شرمنده خواهري،چيكار كنم تو رو كه ديگه نميشه پيدا كرد،عوضش ببين و حالشو ببر

قربونتون بره خاله كه فقط منتظر كادوها بودين![]()




بالاخره كادوها رويت شد،لودرهاي كنترلي بي سيم ،كادوي هستي به پسر خاله ها![]()

اينم يه شكار لحظه ها از عمو محمود،الهي فداي اون چشماي قشنگتون 

پنج شنبه صبح تا ساعت 3 ظهر با محمود دو تايي رفتيم براي
خريد موكت تا اتاق خوابها رو كه سراميك ،موكت كنيم،ديگه واقعا كم آوردم و نميتونم
هر روز هر روز اتاق خوابها رو هم .......وقتي هم اومديم محمود بعد از استراحت،اتاق
خودمون رو موكت كرد و بعد از شام رفتيم خونه مامانم اينا و مامان رو آورديم خونمون
تا با هم رختخوابهاي دايي رضا رو براي جاهاز برون آماده كنيم و......
رضا هم همون
شب اومد خونمون خوابيد تا صبح جمعه با محمود برن تلويزيون بخرن و.....![]()
جمعه تا ساعت 2 ظهر،محمود با رضا بود كه با هم يك تلويزيون ال
سي دي 32 اينچ سوني خريدن و از اونجا يك سر رفته بودن خونه رضا و محمود سينك
ظرفشويي شون رو چسب آكواريوم زده بود و اومد خونه و بعد از مدتها يك آبگوشت جانانه
با مامان خورديم
و بعد از استراحت محمود ،موكت كردن اتاق كارشو شروع كرد كه وسطاش
كم آورد(جا به جايي يخچال،ميز كامپيوتر و....)و زنگ زدم به داداش امير و اونم ساعت
6 خودشو رسوند و دو تايي تا ساعت 11 شب اتاق كار و اتاق هستي رو كه از همه سخت تر
بود(تمام سرويسش كه خيلي هم سنگينه بايد باز و جا به جا ميشد)موكت كردن،البته بيتا
هم ساعت 6:30 اومد خونمون و تا ساعت 10 پيش ما بود...........

شنبه من و مامان و امير رفتيم بوستان و براي جاهاز برون
سميرا جون ،كادو خريديم و بعدش مامان رو يك جا نشونديم و با امير كلي خريد شهروند و
ميوه و لباس و.....كرديم و ساعت 1 اومديم خونه و تا شب كارهاي دوخت پارچه ها رو با
چرخ خياطي انجام داديم و.......![]()
يكشنبه هم تا ظهر و قبل از برق رفتن (اينهفته 2 تا 5 عصر)براي
اولين بار،لحاف دوختم(مامان اصلا با وضعيت كمرش نميتونست)آخه تا حالا تمام لحاف ها
و .....رو مامانم ميدوخت
و من اصلا بلد نبودم و خيلي هم دلشوره داشتم كه لحاف رضا
خراب بشه ولي وقتي ديدم مامان اصلا نميتونه ،با هزار سلام و صلوات شروع كردم و
انصافا هم خيلي خوب شد و مامان كلي تشويقم كرد،
هر چند كمر و پام خيلي اذيت شد
و.......محمود هم بعد از موكت كردن اتاق هستي حسابي كمر درد داره و ناله ميكنه،آخه
شوهر فداكار من نذاشته سنگيني وسائل به امير بيوفته و فردين بازي در
آورده...............
خلاصه بعد از سه چهار روز مهمون داري و كار زياد(كل اتاق
خوابها با موكت كردن، زير و رو شده بود ويه نظافت كلي شد)مامان و امير ديشب ساعت
12 با دايي رضا ،رفتند خونشون و ما تنها شديم.![]()

پي نوشت 1:خدا رو شكر حال مامانم كمي بهتر شده و بالاخره از رختخواب بيرون اومده و خدا
بخواد ميتونه عروسي داداش رضا رو به سلامتي بگذرونه،هر چند خيلي چيزها رو بايد
رعايت كنه و...
پي نوشت 2:چشمام
هنوز خوب خوب نشده و وقتي ديروز با دكترم حرف ميزدم گفت شما خيلي حساسي و گرنه چيز
مهمي نيست و.........گفته داروهامو تجديد كنم و تا يك ماه ديگه اگه خوب نشد مراجعه
كنم،چه خواهر شوهر زشتي ميشم من..........![]()
پي نوشت 3:واقعا
از برق رفتنهاي طولاني و گرما و .......خسته شدم و روزي هزار بار به باعث و
بانيش.......مخصوصا كه به عروسي رضا كمتر از بيست روز مونده و هممون دلشوره برق
رفتن و خراب شدن مجلس رو داريم،با توجه به اينكه رضا خيلي براي اين مراسم هزينه
كرده و زحمت كشيده،شما هم دعا كنيد كه اون روز برق نره و مراسممون به خوبي و خوشي
بگذره..........
پي نوشت 4:امروز
صبح اول با مدرسه آفرينش تماس گرفتم و در مورد روپوش هستي و پرداخت بقيه شهريه
سوال كردم كه گفتن تا دو هفته ديگه لباسها آماده ميشه و محمود بايد براي تعيين
چگونگي پرداخت بقيه پول به مدرسه مراجعه كنه و......
همينطور در مورد غذا،كه گفتن
غذامون از رستوران فارسي مياد و خود آشپز براي بچه ها به هر اندازه كه بخوان سرو
ميكنه و روزي يك شير ميهن هم به بچه ها ميدن كه روي هم رفته هزينه يكسال تحصيلي
شير و غذا .......ميشه ،
شما موافقيد يا نه؟؟؟كه من هم موافقتم رو اعلام كردم و
بعدش به محمود زنگ زدم و خبر دادم........
از برخورد مسئولين مدرسه خيلي خوشم مياد
،اينقدر با احترام و قشنگ با اوليا و بچه ها برخورد ميكنن كه من لذت ميبرم ،چون
خيلي مدارس ديگه هم رفته بودم ،تجربه ام زياد شده و.......![]()
پي نوشت 5:الان بابا محمود خبر داد كه با رييس شركت صحبت كرده تا دايي امير از فردا بره شركتشون كار آموزي،منم به امير خبر دادم و خيلي خوشحال شد،انشالا دايي امير هم، تو درس و كار آدم موفقي بشه و ما بهش افتخار كنيم،
محمود خوبم بازم ازت ممنونم
پي نوشت 6:بعد
از اون به خانوم ونكي زنگ زدم كه نبود ،تا تكليف كلاس اين هفته ارگ هستي رو مشخص
كنم ،آخه برقمون دقيقا ساعتي ميره كه هستي كلاس داره،دو تا چهارشنبه كه تعطيل بوده
اينم از اين هفته،حسابي كلافه ام،بچه همش دو جلسه با فاصله زياد كلاس رفته
و........
بايد
دوباره زنگ بزنم ببينم چي ميگه،از شانس ما تمام وقتش پر و........الان زنگ
زدم،گفت به جاي ساعت 3:30ساعت 1:30 ببرمش،اينم از اين..................
من و هستي دوستتون
داريم و براتون آرزوي سلامتي و خوشبختي روز افزون داريم


چهارشنبه ساعت 3:20 ،با هستي از خونه زدم بيرون كه بريم
كلاس ارگ، ولي از شانس بدم هر كاري كردم قفل فرمون باز نشد و بيشتر از اون هم
نميتونستم معطل كنم و عصباني و .....
دست هستي رو گرفتم و بدو بدو به طرف خونه
خانوم ونكي كه دوتا كوچه پايينتر هستش رفتيم ولي گرما و تنبلي هستي خانوم باعث شد
3:45 برسيم و فقط يكربع از نيمساعت كلاس تشكيل شد و سر ساعت 4 شاگرد بعدي رسيد و
ما هم دوباره تو اون گرما اومديم طرف خونه و تلفن زدم به محمود و هر چي دلم خواست
گفتم،
اونم گفت من چيكار كنم ؟؟ديروز سالم بود،ولي وقتي ديد از اينكه نميتونم تو
قرار وبلاگي شركت كنم ناراحت هستم،گفت كه تا ساعت 6 مياد خونه تا قفل رو باز كنه و
منو هستي بريم قرار،كه خدا وكيلي سر وقت اومد
ولي قفل باز نشد و خودش ما رو رسوند
و گويا تا ساعت 8 قفل ساز اومده بود تا بتونه بازش كنه،ما هم براي دومين بار تو
قرار وبلاگي شركت كرديم (اوليش تولد آرش وروجك بود)و جاي همگي خالي خيلي خوب بود وبا
چند نفر ديگه از بچه ها و ماماناشون آشنا شديم و چند تايي هم عكس انداختيم كه چون
بقيه دوستان (مامان فاطمه زهرا جون و...)عكساي قشنگي گذاشتن،من فقط بهترين عكسهامو
ميزارم،فقط سوئ تفاهم نشه چون همه عكسامون به علت همكاري نكردن بچه ها خوب نشده
و.......
ساعت 9:30 هم عمو ناصر زحمت كشيد و ما رو رسوند خونه،و سه تايي شام خورديم
و هستي خوابيد.![]()
محمود جان مرسي كه ما رو به قرار وبلاگي و ديدن دوستانمون رسوندي عزيزم

هستي خانوم، قبل از رفتن به كلاس ارگ


هستي و دنيا جون خوشگل

اينم كيان عسل خودم(خاله جون تولدت خيلي خيلي مبارك)

ارغوان،هستي،كيارش خودم(عزيز خاله تولد تو هم مبارك)

فاطمه و پرنيان گلم ،دختر خاله هاي ناز و مهربون

آندياي شيرين و شيطون![]()



واي چي بگم از اين فاطمه زهرا كه من عاشقشم به خدا(پفيلا رو جاي خوبي گذاشتيا)![]()

ستايش كوچولو كه از همه قشنگتر براي عكس ايستاد

![]()






ترنم جون و آنديا گلم در حال بازي و گريه

صبح پنجشنبه،محمود به جاي مهد، هستي رو با خودش برد شركت و
از هميشه زودتر اومدن خونه،آخه هستي حسابي حالشو جا آورده بود......
بايد از اين به
بعد هستي رو بفرستم شركت تا محمود زود بياد خونه.....
ساعت 6 تا 9 پنجشنبه شب هم،دنبال
خريد كادو براي كيان و كيارش بوديم و بعد از كلي گشت و گزار،بالاخره كادوشونو
خريديم (نميگم،مامانشون بعدا ميگه)
و بعد از خوردن شام تو احمد بي ،(خيلي خوشم اومد،غذاهاي
تركيه اي)كه تو ستار خان هستش،رفتيم خونه مادر محمود تا كادوي روز پدر ،باباشو
بديم و ساعت 1 اومديم خونه و لالا....
هستي خانوم در اتاق كار بابا محمود![]()

هستي در حال صحبت با من![]()

هستي و نقاشي هاش تو اتاق بابايي

پشت ميز كار بابايي

جمعه هم ساعت 3 رفتيم خونه دايي رضا وسميرا جون،و محمود تا
ساعت 9 شب براشون لوسترها،نصب سرويس توالت و حمام،سينك دستشويي ،كولر
و........كارهاي فني و دليري را براشون انجام داد كه همينجا ازش خيلي خيلي ممنونم و
تشكر ميكنم،
تو اون گرما تمام مدت خيس عرق شده بود وشديدا سرش درد ميكرد(به هيچ كس
نگفت و موقع اومدن من فهميدم) كار ميكرد و من ميدونم كه با دل و جون انجام ميداد ،چون
همه خونواده من رو خيلي دوست داره و هر كاري ميكنه به من منت نميزاره و.......
محمود گلم خسته نباشي
عزيزم،ازت ممنونم
از اونجا هم اومديم خونه
و محمود دوش گرفت و بعد از شام رفتيم خونه عمه من،ديدن دختر عمه ام كه دومين باره
از مكه اومده،و تا ساعت 12 هم اونجا بوديم و تقريبا ساعت 12:30 هستي خوابيد و
معلومه كه شنبه صبح چه جوري بيدار شد و چقدر بابا محمود رو اذيت كرد تا از خونه
برن بيرون.........


بابا نترسين،هستي با پوشه دختر عمه ماماني![]()

پي نوشت 1:محمود، چند دفعه هست كه
به هستي قول داده ببردش فرحزاد
ولي جور نشده و هستي حسابي عصباني و دلخور شده ،و
هر روز منتظر كه محمود بياد و بگه بريم فرحزاد ولي از طرفي ،محمود به علت كار زيادش با
كامپيوتر تو خونه،هر روز سردرد داره و هستي زير بار نميره،ولي مطمئنن همين روزا
ميبردش.............
پي نوشت 2:سه هفته اي ميشه كه هر دو
چشمم پلكهاش شديدا ميخاره و اذيتم ميكنه،دو هفته پيش رفتم پيش دكتر خودم(هموني كه
چشمامو دو سال پيش عمل لازك انجام داد)اول معاينه دقيق انجام داد و گفت كه ديدم
خلباني شده......
و بعد گفت چيز مهمي نيست و با دو تا قطره و پماد خوب ميشه،ولي 10
روزي گذشت و خوب كه نشدم هيچ دو سه روزم بود كه صبحها شديدا پشت چشمم قرمز و متورم
شده بود و حسابي نگرانم كرد(نزديك عروسي داداشي حسابي خوشگل شدم)ديروز عصر وقت
فوري گرفتم و رفتم پيشش،وقتي معاينه كرد گفت مثل اينكه از پماد خوب استفاده نكردي،چون
چشمات خيلي خشك تر و.....شده
،گفتم دكتر اتفاقا پمادش اصلا چرب نيست و تا ميزنم خشك
ميشه،گفت پماد رو نشونم بده،منم داروها رو از تو كيفم در آوردم،گفت پس پمادت
كو؟؟؟
گفتم همينه ديگه يك قطره و يك پماد،گفت نه،اين پماد براي داخل چشم هستش و
بايد مثل قطره تو چشمت ميريختي،نه رو پلكت بمالي،.................
خلاصه فهميديم
كه احمق خان اصلا پماد رو تو نسخه ننوشته و چون تو كامپيوترش ثبت كرده ،ديگه يادش
رفته برام بنويسه و چون از پماد و ماليدن رو پلك توضيح داده بود،من تمام اين 10
روز ژل مخصوص داخل چشم رو به پلكم ماليدم و خشك تر و پوسته پوسته اش كردم و.....
هر
كاري كرد نتونست نخنده و زد زير خنده و بعد از كلي عذر خواهي و ويزيت(10 هزار
تومان)نگرفتن پمادرو نوشت و تو اين گرما و ترافيك با سردرد محمود اومديم خونه،
از
ديشب يه كمي بهترم ولي هنوز خيلي خارش داره و پدرم دراومده،راستي دليل اين مشكلم
هم چشم بندي بوده كه هر روز صبح به خاطر روشني هوا و اتاقم ميبستم تا خوابم ببره و
به گفته دكتر اشك چشمم كم شده و از خشكي زياد خارش پيدا كرده................
پي نوشت 3:امروز يكشنبه محمود مرخصي
بود تا كارهاشو انجام بده و تازه اومده خونه(ساعت 5) ولي امروزم حوصله نداره به قولش عمل
كنه،هستي جونم ،شايد وقتي ديگر.....................













اين هفته هم با تمام خاطراتش گذشت و چقدر روزا زود ميگذره،
عمرمون چه زود تموم ميشه و....![]()
سه شنبه شب عيد،دو ساعت برقمون رفت و تو همون موقع ،هستي با
گريه و اصرار از محمود خواست كه دندون سومش رو هم كه لق بود بكشه(من اصلا
نميتونم)،محمودم بعد از كلي توضيح و دليل براي هستي،خودش راضي شد و دندون رو
كشيد،هستي هم زود دندون رو برداشت و لاي دستمال كاغذي گذاشت و نميدونم چي شد كه
دستمال رو گم كرد ،
و اون موقع بود كه رازش فاش شد،كلي گريه كرد كه من براي اينكه
فرشته مهربون كادو بياره الان دندونم رو كشيدم و......
من كه فقط با بدجنسي غش غش
خنديدم كه فرشته راحت شد و.....اما محمود دلش سوخت و تو همون تاريكي گشت و دستمال
رو پيدا كرد و داد به هستي ،اونم دندون رو گذاشت زير بالشش و خوابيد،
اما نميدونم
چي شد كه دوباره صبح دندون رو گم كرد و فرشته واقعا راحت شد،نگيد كه خيلي بي
رحمم،آخه تازه با هزار زور براش بال و تل و چوب فرشته خريدم و اصلا دوباره حوصله
خريد نداشتم..............
اينم فرشته مهربون روز عيد



دندون افتاده كاملا معلومه![]()

عاشق اين دمپايي كه پدر جون از مكه آورده![]()

![]()

قبل از رفتن به خونه مادر جون،هستي كادوي روز پدر رو همراه
با سه تا نقاشي به محمود داد و كلي خوشحالش كرد،محمود خيلي از نقاشي ها خوشش اومد
و همه رو برده شركت و تو اتاقش زده(قراره يه روز با هستي بريم ببينيم)
اينم مراسم كادو دادن هستي به بابايي![]()


قربون اون بابا نوشتنت



از ساعت 6 خونه مادر جون بوديم و كادوي تولد سميرا جون و
روز پدر رو داديم و از اونجايي كه پدر شوهر جون در سفر بود و نميخواستيم ديگه خونه
اونها بريم،بيشتر تو ايوون مامان اينا نشستيم و بچه ها كلي اذيت كردن و قيافه پدر
جون حسابي ديدني بود ........
شيطونكا تو حياط مادر جون![]()

هستي با تيپ اسكيت سواري(پشت صحنه رو كه دارين)![]()



ساعت 9 شب از اونجا رفتيم زمين بازي پارك چيتگر و بچه ها
كلي بازي كردند و ساعت 10 از بيتا اينا و دايي رضا جدا شديم و اومديم خونه و قرار
شد هستي به خاطر اذيت هاش تنبيه بشه كه مثل هميشه به بعد موكول شد،
آخه نميشه بچه
اي رو كه مظلومانه تو ماشين خوابش برده تا رسيدي خونه بي مقدمه دعوا
كني............
بچه ها، تو زمين بازي چيتگر![]()

كيان و هستي![]()



خاله جون چرا دستشو چسبيدي؟؟؟؟؟؟


ببين كيان چه قشنگ عكس ميندازه

پنج شنبه تا عصر ما خونه بوديم و محمود رفت سر كار،
براي شام
هم رفتيم خونه عمو بيژن هستي خانوم كه دو تا دختر داره كه يكيش همسن هستي،اونجا هم
كلي بازي و شيطوني كرد
و اونقدر بي خودي ميخنديد كه اعصابمو بهم ريخت
و همچنان
تنبيه به تعويق افتاد،آخه اون شب هم ساعت 1 نيمه شب رسيديم و......

جمعه خيلي روز بدي از لحاظ روحيم بود،
نميدونم چرا از صبح
اصلا حوصله نداشتم و خيلي كسل و غمگين بودم(بدون دليل)هستي هم از صبح همينجوري تو
اتاقش مشغول بازي و به هم ريختن بود،و محمود هم پاي لپ تابش كار ميكرد،منم اصلا
باهاشون كاري نداشتم،يعني حوصله شو نداشتم ،
تا اينكه ساعت 4 از تلويزيون خبر مرگ
شكيبايي رو شنيدم و كلي گريه و......
بهانه خوبي بود تا بيشتر حالم گرفته بشه،من
بيشتر از بازيش از صداش خوشم ميومد و خيلي از فوتش ناراحت شدم،
محمود كه ديد من
حالم خوب نيست با اصرار زياد راضيم كرد بريم بيرون،بعد از كلي فكر كردن،رفتيم پارك
ارم (من همونطوري ساكت و بي حوصله)و باز هم به اصرار هستي و محمود يه بازي جديد و
مسخره رو سوار شديم كه تا دو تا چرخ زد تهوع گرفتم و خودمو به زور تا اخرش نگه
داشتم
و وقتي پياده شديم ،محمود آبميوه خريد كه نتونستم بخورم و تهوع ولم
نميكرد،هر كاري كردم محمود و هستي هم بدون من طاقت نياوردن بازي كنند و زود از
پارك اومديم بيرون،
و بهمون ثابت شد وقتي آدم حوصله نداره تو بهشت هم بهش خوش
نميگذره و بايد تو همون خونش بشينه و....
تو خيابون محمود كولر ماشين رو برام زد
و همينطور چرخ زد تا حالم بهتر شد و رفتيم شام و بستني و......خلاصه وقتي اومديم
خونه، خيلي بهتر بودم،خدا رو شكر شنبه صبحم كه بيدار شدم از اون حالم خبري نبود
و
تا عصر كلي كار انجام دادم و بعد از ظهر با هستي كمي زبان و فولوت و ارگ كار كردم.![]()

تنها عكس هستي تو پارك ارم
پي نوشت 1:سه شنبه پيش،هستي كه باله داشت،لباسش رو برداشت و رفت مهد كودك،ساعت 1 ظهر بود
كه محمود زنگ زد و گفت كه هستي لباسش رو تو ماشين جا گذاشته،ميخواستم با آژانس
براش بفرستم ولي گفتم بزار تنبيه بشه و دفعه بعد حواسش رو بيشتر جمع كنه،
ساعت
2(ساعت شروع كلاس باله)معاون مهد زنگ زد كه خانوم.......هستي ميگه صبح كه اومدم
مهد لباسم رو گذاشتم تو كلاس و رفتم صبحانه،ولي وقتي برگشتم لباسم نيست و ما تمام
مهد رو، زيرو رو كرديم و لباس پيدا نشد،
من كه قيافه هستي جلوي چشمم بود و ميدونستم
چقدر غصه خورده،خندمو خوردم و گفتم كه باباش يكساعت پيش گفت كه لباس تو ماشين جا
مونده ولي من فكر نميكردم كه خودش فكر كرده باشه آورده،وگرنه زنگ ميزدم و خبر
ميدادم ...............
بعد از تلفن با كلي خنده به محمود زنگ زدم و دوتايي حسابي
...................
چه مامان و باباي بد جنسي نه؟؟؟؟؟![]()

پنجشنبه شب بعد از شام،رفتيم
خونه عمو بهنام هستي خانوم كه خدا تازه يه دختر كوچولوي ناز به اسم درسا ،بهشون
داده،توي كوچه شون بوديم كه برقشون رفت
و حسابي تو تاريكي و گرما مونديم و
نميتونستيم خوب خانوم كوچولو رو ببينيم،هستي هم تا آخر شب از كنارش تكون نخورد و مدام
گهوارشو تكون ميداد، اونم چه تكونايي ،كم مونده بود بچه پرت بشه بيرون
و.......
اينقدر هم قشنگ براش يواش يواش شعر ميخوند، كه بچه همش خواب بود و تا صداي
هستي قطع ميشد گريه ميكرد.
اينم درساي عمو بهنام بعد از لالايي هستي جيگر



![]()

جمعه، خيلي روز خسته كننده اي
بود واز ساعت 12 ظهر تا 10 شب در حال گشتن و خريد كردن بوديم،
اول رفتيم سپهسالار و
نفري يه كفش خريديم و بعد از ناهار ،رفتيم وليعصر تا محمود كت و شلوار بخره،اونم
كه وسواس تو خريد ،پدرمون در اومد تا آقا كت و شلوار بخره،
ساعت 6 اومديم خونه و
بعد از دستشويي و تعويض لباس،
رفتيم بوستان و براي پدر جون(ربدو شامبر،بليز و شلوار)وپدر
محمود(پيراهن)و براي خود محمود يك كيف به عنوان روز پدر خريديم و يك ظرف ميوه خوري
هم براي سميرا جون كه امروز تولدش هست
از طرف خودم و مامانم خريديم و خسته و داغون
اومديم خونه و از اونروز حسابي زانوي راستم درد ميكنه و ديشب از دردش نخوابيدم وحسابي
كلافه بودم.
اين هفته هم هوا خيلي گرم
بود و سعي كردم زياد از خونه بيرون نرم تا سر درد نگيرم،
امروز كه مامانم مهموني
خونه سميرا اينا رو قبول نكرد و قرار فردا ساعت 4 همگي خونه بابا اينا باشيم تا هم
كادوي روز پدر رو بديم و هم كادوي تولد سميرا جون رو ،بعد از اونجا هم احتمالا
ميريم خونه مادر شو شو .......
پي نوشت
،حال مامانم همچنان تعريفي نداره و تو استراحت مطلق به سر ميبره
پي نوشت،هستي
خانوم خدا رو شكر خوبه و مثل هميشه مشغول بازي و شيطنت


روز پدر به همه
باباهاي مهربون و عزيز ،مخصوصا محمود مهربون و پدر و پدر شوهرم صميمانه تبريك عرض
ميكنم و براي سلامتيشون دعا ميكنيم......

بابا محمود خوب و مهربونم روزت مبارك و هميشه سلامت و شاد باشي

![]()

سميرا جون، زن
داداش مهربونم تولدت مبارك![]()



وای از دست تو بابا
محمود وسواسی و ایرادی تو خرید،خطاب به آبجی بیتا ،
که هنوز چیزی از ماجرا
نمیدونه،بیتا همیشه به من میگه چرا تو همیشه چسبیدی به محمود و نمیای با هم بریم
خودمون خرید کنیم و همیشه میگی محمود باید باشه،منم بعد از 8 سال زندگی مشترک برای
اولین بار بدون محمود رفتم برای خرید لباس
و همونطور که گفتم 2 تا پیراهن با
زنعموم و یکی هم با بیتا خریدم و با خیال راحت داشتم دنبال کفش خریدن برای اونا
میگشتم ،اما وقتی لباسها آماده شد(کار خیاطی داشت) و محمود آورد و من پوشیدم ،گفت:خیلی قشنگه و بهت
خیلی میاد ولی هر سه تاش یقه هاش زیادی بازه و من نمیزارم هیچ کدوم رو تو عروسی
قاطی بپوشی،
منم که حساس، خیلی دلم گرفت و مثل بچه مظلوما رفتم یه گوشه نشستم و بهش
گفتم من اصلا عروسی نمیام،همش تقصیر خودته، که واسه اینکه زیاد دنبال لباس
نکشونمت، گفتی هر چی خوشت اومد بخر، در صورتی که به نظر من، تو هر خریدی یه زن و
یک مرد بهتر میتونن تصمیم بگیرن چون هر کدوم به یه جنبه اش نگاه میکنن ،ما که یه
مدادم بدون هم نمیخریم چرا ایندفعه تنبلی کردی و.....
تازه من با این توری که به
یقه اش اضافه کردم فکر میکردم خوب میشه(نظر محمود خیلی برام مهمه وگرنه اگر اهمیتم نمیدادم کار خاصی نمیکرد و راضی میشد) و.........
وقتی دید ناراحتم گفت:حالا که
نگفتم بی لباس بمونی ،یادته همیشه مامانم،حتی خاله حسودم، به دخترا و عروسای دیگشون میگن،همیشه از لباس پوشیدن نوشین خوشم میاد ،چون هم شیک میپوشه و هم سنگین(من همیشه و همه جا حواسم به لباسم هست و بابامم که خیلی حساسه بارها تو مهمونیا از بابت لباس پوشیدنم تشکر کرده و کلی بوس و......) چشمم کور میبرمت یه لباس قشنگ و ناز
،اما مناسبتر برات
میخرم،غصه هم نخور، اینا رو، تو مراسم زنونه داداشت و پسر عمه ات و مهمونیای زنونه بیتا
(خوندی بیتا)
بپوش،منم که کلی
خوشحال شدم حسابی ازش تشکر کردم و........
تا
اینکه دیروز ساعت 6 زنگ زد که دارم میام ببرمت خرید لباس، تا نیمساعت دیگه حاضر
باش ،منم هول هولکی حاضر شدم و سه تایی رفتیم بازار صفویه(با بیتا دیده بودم
لباسای خوبی داره) و یه لباس نقره ای شب خریدیم و ساعت 10 اومدیم خونه و دوباره
تشکر و.......
(حالا 4 تا پیراهن دارم،مشکی،سبز،قهوه ای ،نقره ای)فکر کنم باید دقیقه
به دقیقه عوض کنم که تا از مد نیوفتاده پوشیده باشم......
اینم ماجرای لباس ما،
آبجی جون بیتا،دیدی شوهر خواهر جونت چه وسواسی به من داره،تازه از لحاظ پوشیدگی
زیاد با بقیه فرقی نداره،فقط خیالش راحته که چ ا ک ی ،چیزی پیدا نشه.......یادتون باشه برای خرید مهمی، مثل لباس برای مهمانی قاطی(با شوهر غیرتی و حساس)،هرگز خودتان به تنهایی اقدام نکنید که مثل من دوباره کاری و ولخرجی بی مورد شامل حالتون نشود......... ![]()
کلاس ارگ:امروز هستی برای اولین
جلسه به کلاس ارگ رفت که خانوم ونکی خیلی خیلی راضی بود و میگفت
محشره...........
.اونجا نیمساعت کلاس داشت ولی از وقتی اومدیم، ول کن نیست و 2 ساعتی میشه که داره میزنه
.
هستی، امروز قبل از رفتن به کلاس ارگ![]()
کلاس باله:بالاخره بعد از دو
هفته ،لباس باله خانومی که براش تو مهد دوخته بودن حاضر شد و با کلی ذوق وقتی خونه
اومد یکساعتی رقص باله میکرد و.....
به محمود میگم ،یادته وقتی قیمت لباس باله رو
بهت گفتم ،گفتی نمیخواد واسه دو ماه اینقدر پول بدی ولی من بهت گفتم، من میدونم
هستی فقط به عشق این لباس میخواد کلاس باله بره،نمیتونم بین اینهمه بچه ،دلشو
بشکنم،خودم پولشو میدم،
واقعا که اگر مادر بالای سر بچه اش نباشه،بهترین پدر که
یکیش تو باشی هم........چون شما مردها هیچ کلاس و لباس و....رو لازم نمیدونید
و این ما مادرها هستیم که پشت صحنه داریم هدایتتون میکنیم..........
شما اینطور فکر
نمیکنید؟؟؟

الهی مامی قربون اون خنده های قشنگت بره عزیزم

گشت و گزار با هستی ،روز دوشنبه:بعد از 6 سال برای
اولین بار بدون محمود ،
(کلا ما همیشه با هم بیرون میریم و اینجوری عادت کردیم)هستی
رو بردم پارک سعادت آباد و بعد از یکساعت که توی شهر بازیش ،چرخیدیم و خانومی کیف
کرد ساعت 8:15 با محمود رسیدیم دم در خونه،ولی نمیدونم چرا با تمام تشکری که هستی
ازم کرد ولی هم خیلی احساس گرما و خستگی میکردم و هم بدون محمود به خودم خوش
نگذشت............
تازه کلی هم محمود از بابت پارک بردن هستی ازم تشکر کرد![]()
اینم عکسهای دوشنبه



هستی خانوم حسابی اونروز شیطونی کرد
پی نوشت 1:از اونجایی که تو کامنتهای
خصوصی و عمومی ازم خواسته بودید عکس ایزی کلین و شماره خریدش رو براتون بزارم، منم
الان اینکار رو میکنم تا مدیونتون نباشم،
ولی یادم باشه پور سانتمو از ایزی کلین
بگیرم....
در ضمن باید بگم کارایی خاصی نداره که توضیح بدم ،یه مخزن سفید رنگ ،شبیه
قمقمه داره که اونو از آب یا مواد شوینده پر میکنید و با کلید زیر دسته وقتی فشار
می دهید به صورت آب پاش به زمین میپاشد و شما با حوله ای که زیرش دارد ،آنرا پاک
میکنید و...شماره فروش:
22302679 و 09354436744
اینم عکسش با جعبه و بیرون جعبه(دو تا هم حوله داره)

سه
شنبه صبح
،ساعت 10 صبح همراه محمود که مرخصی گرفته بود
(برای خرید لباس من)رفتیم دنبال زن
عمو و دختر عموم و همگی رفتیم به یک آدرس برای خرید لباس شب، که زن عموم داشت(یک
خونه تو میر داماد)و بعد از کلی لباس پوشیدن دو تا پیراهن ترک خوشگل من
(برای عروسی
و حنا بندان داداشی) و یک پیراهن دختر عموم خریدیم و ساعت 1 گذشته بود که محمود را
دم در(ورود آقایون ممنوع بود)در حال تصحیح ورقه دانشجویان محترم
غافلگیر کردیم،چون
لباس هام باید کاری روش انجام میشد ،فقط عکسشون رو تو بوردا به محمود نشون دادم که
پسندید،و از همونجا از اونها جدا شدیم و بعد از یک ناهار عشقولانه ای
اومدیم خونه
تا هستی خانوم تشریف بیارن،و ساعت 5 دوباره چرخی برای لباس سوم(پا تختی)توی مفتح
و.....زدیم که دست از پا درازتر به خانه برگشتیم و............![]()



چهار
شنبه، با خانوم ونکی بابت کلاس ارگ هستی تماس گرفتم که قرار شد از هفته دیگه چهار
شنبه ها ساعت 3:30 تا 4 ببرمش خونه خانوم ونکی که دقیقا خونه شون کوچه جلویی
خودمونه و از این لحاظ عالیه،ولی از قیمتی که بهم داد کمی تعجب کردم،
البته من در
مورد قیمت کلاس موسیقی ،چیزی نمی دونم ولی فکر میکنم ماهانه 25 هزار تومان برای 4
جلسه کلاس نیم ساعته کمی زیاده اینطور نیست؟؟؟؟
در ضمن ازم خواست که هستی(که جزئ دو
سه نفر انتخابی کنسرت قبلی هستش) بازم توی کنسرت بعدی(فولوت) که بهمن ماه هستش
شرکت کنه
و شرایطشم با توجه به مهارت هستی تو نت خوانی، فقط شرکت تو جلسات تمرین
گروهی هستش و دیگه هستی بدون کلاس خودش نت های جدید رو تمرین میکنه و فقط اشکالاشو
توی همون جلسات ارگ رفع میکنه،و هزینه ای هم پرداخت نمیکنه،
از این بابت من و محمود
هم خوشحال شدیم و خیلی راضی هستم که هستی فولوت رو کنار نگذاره و همچنان در کنسرت
شرکت کنه و.......

پنج
شنبه، ساعت 4:30 محمود همراه دایی رضا برای بستن قرارداد خونه شون رفت
و من هم
ساعت 5 همراه بیتا و خانواده، دوباره به همون خونه رفتیم و دوباره بعد از کلی لباس
پوشیدن ،یک پیراهن من
و یک بادی بیتا خرید و از اونجا هم یک سر به بازار صفویه و
بازار قائم رفتیم که بیتا یه کفش جلو باز برای پیراهنش خرید ولی من نتونستم چیزی
پیدا کنم و ساعت 9:30 هم همراه دوقلوها که منو همه جا وسطشون میزاشتن شام خوردیم و
به خونه اومدیم،طفلی آقا ناصر که همه جا بچه ها رو تو ماشین نگه میداشت تا ما راحت
خرید کنیم آخه ماشالا .....
موقع اومدن خونه هم، دوتایی سرشون رو گذاشته بودن رو
پاهای من
و با مالشهای من چشماشونو چنان بسته بودن که فکر کردم خوابن ولی موقع
پیاده شدن غش غش به خیال من خندیدن و....هستی هم بعد از یکساعتی که تنها بود تا
باباش بیاد تمام مدت در خدمت بابایی بود و دوتایی کلی میوه و آجیل ونان و.....خریده
بودن و البته همه رو ریخته بودن تو آشپزخونه تا من تشریف بیارم و......
کمی زودتر از من به خونه رسیدن،محمود میگفت هستی اصرار داشت که به پارک یا
فرحزاد و.....بریم که من گفتم بدون مامان خوش نمیگذره و از هستی اصرار که خیلی هم
......
و از من انکار که نه.............اینم وفای بچه.

امروز
هم طرفای ظهر، گشتی تو تیراژه و بوستان زدم و فعلا یه سندل خریدم
تا بعد یه کفشم
برای عروسی بگیرم و خلاص........
هر چند تاخود روز عروسیم،بازم خرید من به قول
محمود تمومی نداره......
ساعت 4 هم بعد از خوردن ناهار اومدیم خونه و دوتایی با
هستی حموم و تلویزیون و.....دیگه هم بیرون نرفتیم تا هستی زودتر بخوابه که فردا
صبح ساعت 9 برای سنجش،سر حال و قبراق باشه.

پی نوشت 1:مامانم کمی با وضعیت موجودش کنار اومده و با تمام
دردی که داره ،سعی میکنه کسی رو ناراحت نکنه
و قراره از چهارشنبه که کمر بند
مخصوصش (فلزی و خیلی سخته)حاضر میشه ،اون رو ببنده و فعلا به عمل فکر نکنه چون
خیلی ها حتی خود دکتر هم گفته اگه مدارا کنه بهتر از عمل کردنه و............
پی نوشت 1.5:در
مورد بخار شور و قیمتش خیلی هاتون پرسیده بودین که باید بگم مال من 185000
تومان بود و در مورد کار کردش هم باید بگم، که من تو این هفته یکبار باهاش
کار کردم که بد نبوده و باید قبل از اون حتما جارو برقی کشید که زمین
آشغال نداشته باشه ،و چون یک وسیله برقی هستش تند تند آدم حوصله اش نمیاد
کارش بندازه و در حالت معمولی من طی ایزی کلین (به مبلغ 18000 تومان از
توی پیک سعادت آباد پیدا کردم و تلفنی برام آوردن،دفعه بعد عکسشو براتون
میزارم حتما،مطمئن هستم مشتری میشین)رو که یه آب پاش داره و زمین رو پاک
میکنه ترجیح میدم چون خیلی زودتر و سبک تر میشه باهاش کار کرد و بخار شور
برای لکه های سخت تر و اتاق تکونی عید و....بیشتر به درد میخوره،البته من
قبل از این حدود یکسال پیش یه بخارشور و جاروی ،کن وود خریدم که علی رغم
گرونیش(348000 تومان)خیلی هم سنگین بود و مثلا میگفتن هم جارو میکنه و هم
طی میکشه و.......حدود 20 تا 30 تایی هم سری داشت و......ولی در واقع هیچ
کار خاصی نمیکرد نه خوب جارو میکشید ونه خوب لکه میبرد، این بود که بعد از
6 ماه بردم و خدارو شکر نمایندگی پسش گرفت و دقیقا به همون قیمت جنس
برداشتم....این یکسال هم ،محمود تنبیهم کرد و دیگه نخرید تا اینکه تصمیم
گرفتیم دوباره بخریم و چون گفتن فقط این مارکش(دلونگی) هست که میتونی در
صورت تموم شدن آبش همون موقع درشو باز کنی و آب بریزی یعنی خطر نداره ،منم
اینو انتخاب کردم ،در ضمن دقیقا کار اون اتوی بخاری رو که م ا ه و ا ر ه
تبلیغ میکنه انجام میده و به صورت ایستاده چروک لباس رو میگیره(عکس اتوش
روی جعبه در پست قبلی کاملا مشخصه) و.....به طور کلی من راضی هستم.![]()
پی
نوشت 2:با راهنمایی بعضی از دوستان خوبم،
فهمیدم، که چون من همیشه تا آماده شدن عکسها، ثبت موقت میکنم، آپم تو بلاگفا ثبت
نمیشه،از همتون ممنونم.
پی نوشت 3:چیزی که هفته پیش خیلی خیلی ناراحتم کرد ریزش ساختمان هفت طبقه سعادت آباد بود،
با
توجه به اینکه ما زیاد از جلوش رد میشدیم و معلوم بود به زودی میریزه ولی
اینقدر تاخیر کردن تا اینجوری به سر مردم فرو ریخت و حدود 20 نفر کشته داد
و.....واقعا که خیلی زود دیر میشود...![]()
محمود چند تا عکس گرفته که براتون میزارم:


این دو عکس بالا رو تازه از موبایلم پیدا کردم که محمود چند وقت قبل از ریزش گرفته بود،دقیقا تو عکس اولی اون ساختمان پشتی که تخلیه هم نبوده(دو سالی بوده که اینو تخلیه کرده بودن و به همین صورت رها شده بود)همونی هستش که تو عکسهای بعد از ریزش، از دیوار اتاق خوابها سوراخ شده و الان اونو تخلیه کردن ......شما باور میکنید با ریزش این ساختمان هفت طبقه ،با این پیاده رو و لب خیابون بودن، فقط همون 20 کارگر مشغول تخریب ،مرده باشند و کسی تو اون ساعت صبح(8:30)تو اتاق خواب بغلی چیزی نشده باشه؟؟؟یا از اون قسمت رهگذری عبور نکرده باشه؟؟؟؟و خیلی یاهای دیگر............
![]()