تبليغاتX
هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387
آخر هفته خوب و پي نوشت بد

هستي خانوم، آخر هفته پيش، حسابي كيف كرد و ما هر جايي كه پيشنهاد ميداد برديمش تا خوشحال بشه ،I Luv Uچون تو اين بهاري، كمتر وقت كرده بوديم پارك و...........ببريمش،البته تمام گرفتاريمون به خاطر مدرسه و تولد و......خودش بود.Mr. Green

چهار شنبه ،وقت دكتر چشم براش گرفته بودم و ساعت 7 مطب بوديم،دكتر گفت خدا رو شكر تنبلي چشمش تقريبا خوب شده ولي هستي چون چشمش آستيگمات بايد حداقل تا ده سالگي(شايدم هميشه)عينك بزنه و خانومي من٬ در هر صورت٬ يه دختر عينكي هستش.........Madمنم كه كلي دلخور بودم و فكر ميكردم هستي با عينك زدن كلا خوب ميشه حسابي كلافه بودم Exclamationولي خب كاريش نميشه كرد،با پدر و مادر و دايي و خاله و عمه و عمو و........آستيگمات و عينكي از اين بيشتر نميشه توقع داشت.Sad

پنج شنبه عصر، اول رفتيم پارك ساعي و هستي تو زمين بازيش كلي بازي كرد و از هيچ سرسره اي نتونست بگذره و همه رو امتحان كرد،اينم عكساي شيطونك من:A Peck

 

 

هستی در پارک ساعیShocked

 

Yeah 

 

 The Joker

 Luv Ya

 Love Couple

بعدش هم ،سه تايي رفتيم فرحزاد و كلي هوا و شام و....خورديم ،Laughingهستي هم كه حسابي خسته بود راضي شد زودتر بيايم خونه و بخوابه.Mr. Cool

 

 

 به اصرار خودش رفتیم فرحزاد ولی از خستگی.......Bash

 

جمعه ،تا عصر خونه بوديم و ساعت 7 به پيشنهاد خانوم كوچولو كه تازگيها به تئاتر و سينما علاقه مند شده ،رفتيم سينما عصر جديد و فيلم تلافي رو (كه خيلي آبكي بود ) ديديم و سر ساعت 9 خانومي رو براي خواب به خونه رسونديم. Twisted Mad

پي نوشت 1:چند وقتي ميشه كه هستي خيلي كم اشتها و بد غذا شده ،Neenerفكر ميكنم لاغر هم شده و من از اين بابت خيلي ناراحت و باهاش در گيرم،Karateبيشتر غذاها رو كه قبلا خيلي خوب ميخورد٬ رو ميگه دوست ندارم(قورمه سبزي،جوجه كباب،كباب،كدو،باقالي پلو و.........)نميدونم چيكار كنم ،Embarassedحتي ميوه و تغذيه مهدش رو هم با گريه ميخوره و به همين دليل همش از دستش عصبي هستمExclamation و ميخوام دوشنبه صبح كه ميخوام واكسنشو بزنم با دكترش صحبت كنم٬ تا بچه ام محو نشده يه كاري كنه..........Laughing

پي نوشت 2:امروز ميگه، مامان، براي جشن فارغ التحصيلي(پيش دبستاني) The Jokerبايد اين شعر رو حفظ كنم،بغلش كردمو كلي ماچ ماليش كردم و دوتايي شعرو حفظ كرديم.

پي نوشت3:بهش ميگم خودتو براي واكسن روز دوشنبه آماده كن،ميگه من صد تا واكسن ميزنم ولي يدونه آمپول نميزنم..............

 

پي نوشت دوشنبه ظهر(بد):

ديشب ساعت ۹:۳۰ مامانم تلفن زد و گفت :دو تا از نوه هاي عمه سميرا(زن داداشم)جمعه شب با مادرشون به مهموني رفته بودن كه آژانس اونور اتوبان همت پياده شون ميكنه و يه سوناتا بهشون ميزنه و مادر زخمي ميشه و بلند ميشه ميره ميبينه دختر بزرگ كه ۲۱ ساله بوده مرده ،بعدش ميره دختر ۶ ساله شو بغل ميكنه كه اونم تو بغلش جون ميده و...........به سميرا زنگ زدمو تسليت گفتم و حال مادر بچه ها رو پرسيدم كه گفت ديوونه شده ،تو يه لحظه بچه بزرگ و كوچيكش جلوش مردن و فقط يه پسر ديگه داره ،شب قبلش واسه دختره خواستگار اومده بوده و...........حرفاشو درست نمي شنيدم وقتي تلفن رو قطع كردم خيلي حالم بد شد و همينجوري اشك ميريختم و هستي جلوي چشمم بود ،هر كاري كردم نتونستم از هجوم افكار بد خودمو دور كنم و مدام صحنه هاي اون تصادف و از دست دادن عزيزترين موجود روي زمين براي يك مادر٬ داشت ديوونه ام ميكرد،نه ديگه تلويزيون ديدم و نه كتاب خوندم،رفتم تو تخت هستي و كلي بوسش كردم و اشك ريختم ،بعدش هم رفتم تو اتاق كار محمود كه داشت روزنامه ميخوند و با بغض بهش گفتم مگه بدون هستي هم ميشه زندگي كرد ،ميشه نفس كشيد،ميشه از خونه بيرون رفت،ميشه زنده بود.........ديگه نتونستم خودمو آروم نگه دارم و با صداي بلند رو شونه محمود هاي هاي گريه كردم ،اونم كه ديد حالم خوب نيست حرفي نزد تا كمي آروم بشم،وقتي اومدم تو رختخواب هم نتونستم فكرمو جمع كنم و از محمود خواستم بره تو اتاق هستي بخوابه كه صداي هق هق منو نشنوه و...............تا صبح پلك رو هم نزاشتم و به خودم ميپيچيدم،هميشه من همينجوريم براي اينكه بتونم كسي رو درك كنم خودمو جاي طرف ميزارم و..........اين يكي ولي برام خيلي گرون تموم شد و تا ساعت ۲ ظهر يعني يكساعت پيش، نتونستم از تو رختخواب بيرون بيام و هنوز چيزي هم نخوردم و نميدونم خدا چرا .............من آدم بي اعتقادي نيستم و از سن راهنمايي تا حالا نمازم قطع نشده و خدا رو بيشتر از هر چيزي دوست دارم و .............اما داغ عزيزامو نميتونم فكرشو هم بكنم مخصوصا سه نفرو كه هر وقت به يادش ميوفتم مريض ميشم(هستي،محمود،مامانم)دست خودمم نيست و هر كاري ميكنم هر وقت كه كسي ميميره يا به بهشت زهرا ميرم از فكر نبود اين سه نفر ديوونه ميشم و از خدا از صميم قلبم ميخوام كه منو زودتر از اين سه عزيز از دنيا ببره و.............

در همينجا از خدا ميخوام به اين مادر داغديده و همه مادراي مثل اون صبر زياد و سلامتي ادا كنه هر چند ميدونم غير ممكنه مادري بعد از چنين حوادث تلخي بتونه از ته دل بخنده و زندگي كنه........

تو رو خدا ببخشيد ناراحتتون كردم ولي اينجا تنها جايي بود كه الان ميتونستم كمي خودمو باهاش تسكين بدم.

راستي امروز نتونستم هستي خانومم رو واكسن بزنم چون احساس كردم اصلا نميتونم پشت فرمون بشينم و به صحنه تصادف فكر نكنم،انشالا اگه خدا بخواد چهار شنبه يا شنبه ميبرمش، هر چند صبح خودش كلي كيف كرد و با خوشحالي رفت.

خدا، حافظ و نگهداره خودتون و بچه هاي عزيزتون و خانواده هاي مهربونتون باشه

 

+ نوشته شده در 19:18 توسط مامان نوشین.
شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387
تولد های 6 سالگی هستی مامانی

سلام به همه دوستان خوب و مهربونمون،Blinking Loveممنون از اين همه تبريك و صميميتتون ،امسال براي هستي خانوم دو تا تولد گرفتيم ،يكيش دقيقا دوشنبه 16 ارديبهشت ،كه خيلي خودموني بود و مادر جون (كه از دوشنبه تا جمعه خونمون بود)و خاله بيتا و كيارش(عمو ناصر ماموريت بود و كيان خونه مادر بزرگش) اومدن خونمون ،كه بعد از شام ٬با يک كيك كوچولو و چند تا عكس تموم شد:

 

روز دوشنبه هستی خانومHearts n Kisses

 

خوشگلم تولدت مبارکHeart Smile

 

هستی و کیارش(جای کیان خالی)Mr. Green

 

 

مبارک باشه خانومیLove Couple

 

روز جمعه هم ،35 نفر مهمون داشتيم كه مامان نوشين خونه رو تزيين كرده بود و كلي بزن و برقص و...........كه البته بايد از خاله بيتا كه مديريت رقص رو به عهده داشت و مجلسمون رو گرم كرد خيلي تشكر كنيم،خاله بيتا جون دست شما درد نكنه.

همه چيز به خوبي برگزار شد و اگر چه مامان نوشين آخر شب خيلي خسته و داغون بود ولي از خوشحالي و شادي من راضي و خشنود بود،دايي امير مهربون هم ،شب موند و حسابي تا 2:30 نصف شب با مامان و بابا ٬خونه و ظرفا و تزيينات و................مرتب كردند،هر چند فرداش خواب موند و نتونست دانشگاه بره  و تمام شنبه رو هم خونمون موند،دايي امير جونم دست شما هم درد نكنه.

هستي خانوم كلي كادوي خوشگل گرفت كه دست همه درد نكنه............

اينم عكساي روز جمعه:

 

 

تزیینات خونه توسط مامان نوشین و مادر جون و هستیROFL

 

تیپ هستی خانوم٬ قبل از اومدن مهمونامونYeah

 

به نظرم اومد این مدل مو به خانومی نمیاد و به زور راضیش کردم عوضش کنهNeener

 

مادر جون میگفت حتما عکس هستی که پارسال فامیل ندیده بودند رو کیک باشه و هستی خانوم اصرار داشت که باید کیکش باربی باشهاین بود که من و باباش با هزار زحمت تونستیم این کیک رو سفارش بدیم که مورد پسند همه شدMad

 

هستی خانوم ۶٬سالگی مبارک

 

دختر مامان در حال فوت کردن شمعYeah

 

بازم آقا کیارش که با قلدری کیان رو از صحنه خارج کرد(سر کلاه دعواشون شد)

 

هستی خانوم که خودشو انداخت بغل پسر دایی مامان نوشین(آقا پدرام گل)A Peck

 

خودش رقص چاقو رو برای خودش انجام دادTwisted Mad

 

خودش چاقو رو آورده تا کیک رو ببره

 

هستی و کادوهاشThe Joker

 

پیراهن عمه ها٬سندل دایی امیر٬عروسک پرنیان

 

اینم کادوی مادر جون(باربی حامله با دو بچه) که خیلی خیلی مقبول افتاد و ...Razz

 

همون باربی بعد از زایمان با دو بچه(نوزاد بالای کالسکه)خیلی بامزه بود

 

باور کنید نتونستم این عکسارو نزارم(بچه رو تو شکمش میبینید؟؟)Embarassed

 

حالا هستی شکمشو بستهاگه بچه هاتون ندارن حتما باربی حامله بخرید

 

بله...........نوبت کادوی مامان و باباست (یه ارگ یاماها خوشگل) Luv Ya

 

میز دسر ۶تایی مامان نوشین(بستنی ٬ژله آلبالو و تمشک آبی٬کرم کارامل٬کرم شکلاتی٬پودینگ توت فرنگی)مامان نوشین دست شما درد نکنهBeating Hart

 

بابا محمود دست شما هم درد نکنه(کباب نگینی و جوجه کباب از بیرون)I Luv U

 

پي نوشت 1:مامان هنوز خسته و ..............فکر نکنم تا وقتی بزرگ بشم و کمکش کنم دیگه واسم از این تولدهای پر زحمت بگیره Mad

پی نوشت ۲:بقیه مهمونا هم کادوهای قشنگی دادن که دست همشون درد نکنه(پدر جون عروسک سرامیکی بزرگ٬دایی رضا میکروسکوپ٬خاله بیتا پول٬دایی های مامان یکی بلیز شلوار یکی پیراهن یکی عروسک٬مامان بزرگ مامان پول٬آقا و عزیز یک ربع سکه٬....)Hearts n Kisses

 

 

 

+ نوشته شده در 23:24 توسط مامان نوشین.
دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387
تولد هستی خانوم با یه عالمه عکس

در اولین ساعات روز دوشنبه ۱۶ اردیبهشت مامان نوشین اومده تا از صمیم قلبش بگه:

هستي گلم تولدت مبارك

 

 

مامان نوشين و بابا محمود عاشقانه دوست دارن و برات آرزوي سلامتي و سر بلندي و عمر

طولاني و با عزت از خداي منان آرزومندند

 

 

هستي خانوم 6 سالگيت مبارك باشه عزيز دلم

 

امروز٬ تولد عزيزترين کس زندگي مامان نوشین و بابا محمود ،و 6ساله كه٬ هستي خانوم مثل اسم قشنگش به ما زندگي تازه و احساس مادر و پدر بودن رو بخشیده٬ كه از اين بابت از خداي مهربون سپاسگزاريم.

قراراست که ما٬ براي هستي ،روز جمعه 20 ارديبهشت يه جشن 35 نفره به صرف شام و شيريني و كيك و....بگيريم كه جاي همه شما رو هم خالي ميكنيم و حضور گرمتون رو حس ميكنيم.

هفته بعد هم ميام و عكساي روز جمعه رو براتون ميزارم.

 

 

 

 

امروز، ميخوام عكساي تولد سالهاي گذشته هستي رو براتون بزارم كه اميدوارم خوشتون بياد ،البته، اكثر اين عكسارو قبلا گذاشته بودم ولی الان٬ براي اون دسته از دوستان جديدمون كه تازه به ما پیوستند و تعدادشون هم کم نیست٬ اونها رو دوباره ميزارم.

 

 

هستی خانومه ۲ ساله٬در حال آبتنی خونه مادر جونBlinking Cool

 

عسل مامان قبل از دو سالگی نمک آبرودThe Joker

 

 

هستی ۲ ساله تولد خاله بیتاBeating Hart

 

هستی ۲ ساله(قربون اون لباس چسبون پوشیدنت برم)

 

کیک تولد یک سالگی هستی جونم

 

هستی خانوم٬ تولد یک سالگی

 

تولد ۲ سالگی هستی خانومMr. Green

 

بازم تولد ۲ سالگی جیگر مامان

 

تولد ۳ سالگی هستی خانومA Peck

 

تولد ۴ سالگی هستی بابا Duck!

 

کیک تولد ۵ سالگی(پارسال تو مهد)

 

هستی جونم تو مهد کودک ملیناHeart Rotate

 

 

هستی و کادوهای ۵ سالگیHeart Smile

 

 هستی خانوم و مامان در حال بریدن کیکROFL

 

 اینم صورت خانومی ٬تو کیک ٬که دلمون نیومد ببریمش و هنوز تو فریزر خونه اس

 

 

پنج شنبه صبح، من و هستي رفتيم براي آزمون مدرسه آفرينش و ديگه هستي مهد نرفت و اومديم خونه تا روز دوشنبه خبرش رو بهمون بگن،عصر پنج شنبه، سه تايي رفتيم تئاتر( من اگه نباشم)تو اريكه ايرانيان ،كه نسبتا قشنگ بود و كلي خنديديم ،به شما هم اگه تئاتر دوست داريد پيشنهاد ميكنم ببينيد،حتما خوشتون مياد.

جمعه هم ،سه تايي رفتيم نمايشگاه كتاب كه اگر چه شلوغ بود (جاي پارك ماشين خيلي دور بود)و هستي زود خسته شد و با غر غر كردنش اذيتنمون كرد ولي تونستيم خريدمون رو انجام بديم،چند تا كتاب من خريدم و يك سري خريد هم مثل سالهاي گذشته، براي هستي خانوم انجام داديم،اما پارسال كه نبرده بوديمش٬ راحت تر و بيشتر براش خريد كرديم و از همه مهم تر فاطمه جويكار عزيز و مهربون (نويسنده وبلاگ ترلان پروانه)رو كه باهاش قرار گذاشته بوديم، تو سالن كودك و نوجوان ديديم و كپي هر چند كوتاه با هم زديم و فاطمه جون هم از هستي عكس انداخت ،من و هستي از ديدن دوست به اين عزيزي خيلي خوشحال هستيم و بيشتر از گذشته دوستش داريم.......Love Coupleساعت 5 تا 7 اومديم خونه و استراحت كرديمو براي هوا خوري و شام و قليون ،رفتيم فرحزاد كه اونجا هم شلوغ بود ولي بهمون خيلي خوش گذشت و هوا هم كه خنك و عالي بود.اينم عكساي روز جمعه هستي:

 

 

هستی خانوم در نمایشگاه کتابRazz

 

هستی و خاله ستاره قصه گو

 

هستی تو حیاط نمایشگاهExclamation

 

 آقا پاندای مهربون٬ قرار نبود دخمل ما رو خفه کنی هاStooges

 

پي نوشت 1:در مورد مدرسه خانومي بايد بگم كه شنبه نتونستم طاقت بيارم(ميخواستم زودتر بفهمم كه بين دو مدرسه اولويتمون يعني آفرينش و سعادت آباد كدومشو بالاخره ميره) و به مدرسه آفرينش زنگ زدم و فهميدم گل دخترم تو اين مدرسه هم قبول شده و من و بابايي رو خوشحال كرده،و قرار شد روز يكشنبه با بابا محمود (که ماموریتش به سه شنبه و چهارشنبه افتاده)بريم براي ثبت نام تو مدرسه آفرينش كه يك مجتمع آموزشي (از پيش دبستاني تا پيش دانشگاهي)دو زبانه با مساحت بيش از 2000 متري هستش، و مدير مهدشون هم خيلي به ارجحيت داشتن اين مدرسه نسبت به سعادت آباد تاكيد داشت٬(هر دو مدرسه درجه يك تو رتبه بندي مدارس ايران هستند)رفتيم و خانومي رو بعد از كلي.............ثبت نام كرديم.

من نمیدونستم کدوم عزیزی از مدرسه سعادت آباد وبلاگ منو میخونه و برام بعد از دعوت نامه از طرف مدرسه ٬الان دوباره کامنت مهربانانه ای گذاشته ٬ولی امروز وقتی با کلی خجالت و شرمندگی از محبت خانوم روغنی ٬برای اعلام انصرافمون رفته بودم ٬فهمیدم خانوم سنجری عزیز ٬مسئول سایت مدرسه بوده که از همین جا بینهایت از لطفش ممنونم و باید بگم با اونکه من مدرسه سعادت آباد رو هم خیلی دوست داشتم ولی با پدرش صلاح رو در این دیدیم که در مجتمع آموزشی ثبت نامش کنیم و از اینکه نتونستیم در خدمت شما و خانم روغنی عزیز باشیم خیلی شرمنده ام ولی این نمیتونه از لطف و محبت شما نسبت به ما کم کنه و امیدوارم بازم به وبلاگ ما بیایید و برامون کامنت بزاریدواقعا که اینترنت و وبلاگ نویسی چه دنیای بزرگیه٬اصلا فکرش رو هم نمیکردم کسی از مدرسه ای که میخوام هستی رو ثبت نام کنم ٬باهام در تماس غیر مستقیم باشه و از این بابت خوشحال و متحیرم

پي نوشت 2:تو پست قبلي چند تا كامنت بي ادبانه داشتم(يكي دو تا شو تاييد كردم)كه به جز بي ادبي گفته بودن من خودم ميرم و براي ديگران كامنت ميزارم كه بيايد هستي رو ببينيد و يا فكر كردي مدرسه دختر زشتت و...........اينقدر مهمه كه مدام از مدرسه اش نوشتي و..........خلاصه كلي حرفاي قشنگ ديگه كه نميخوام بگم،من ميدونم هميشه و همه جا آدمهايي پيدا ميشن كه خوشي و آرامش آدم رو خراب كنند و باعث ناراحتيش بشن ولي من ديگه برام مهم نيست و به كوري چشم اونايي كه نميتونند خوشي من و بقيه دوستانمون رو ببينند تا زماني كه لازم بدونم مينويسم و ميدونم اونقدر دوستاي خوب و مهربون داريم كه منتظر آپ كردنمون هستند و اين خودش به من انرژي مثبت ميده و انرژي منفي اون دو سه تا مزاحم رو محو ميكنه ولي در اينجا ميخواستم بگم كه ديگه منتظر كامنت من براي آپ جديدمون نباشيد و خودتون هر وقت دلتون خواست بياين و وبلاگ هستي رو بخونيد ،فكر ميكنم اينجوري خيلي بهتره و ديگه اجباري در كار نيست.

پي نوشت 3:تا حالا شده اونقدر سرتون به يك مساله گرم شده باشه كه بعضي چيزارو فراموش كنيد،من امسال براي اولين بار روز معلم رو فراموش كردم و چون محمود و هستي هم يادآوري نكرده بودن و من در گير هستي بودم و پنج شنبه هم تا ظهر با هستي بيرون بودم و ديگه هستي مهد نرفت ،اصلا نفهميدم روز معلم هستش و شب وقتي محمود با يك دسته گل خيلي قشنگ (از دانشجوهاش گرفته بود)اومد خونه، كلي خجالت كشيدم كه حتي يك تبريك هم بهش نگفتم(هر سال كادو هم براش ميخريدم)و از طرفي براي مهد هستي هم چيزي نبردم.............اين بود كه شنبه ،براي مدير مهد گل و براي مربيهاش كارت فرستادم ولي براي محمود عزيزم....................

محمود جان همسر عزيزم،I Luv Uميدونم كه تو منو بخشيدي و شرايطمو درك كردي ولي اگه من بودم حتما خيلي از دستت دلخور ميشدم،آخه به اين مسائل خيلي اهميت ميدم،با تمام اين حرفا و گذشت تو٬

روز معلم رو به تو استاد مهربان و زحمتكش تبريك ميگم Luv Ya و اميدوارم هميشه در كنارمان سلامت و شاد باشي عزيزمHearts n Kisses٬هزار شاخه گل مریم خوشبو تقدیم تو بادBlinking Love

 

 

اینم دسته گل دانشجوها به همسر گرامیMad

پی نوشت ۴:یکشنبه٬ یعنی دیروز خیلی روز خسته کننده و پر کاری برای من و بابا محمود ( مرخصی گرفته بود)بود٬از ساعت ۹ صبح که هستی رو گذاشتیم مهد تا ساعت ۹:۳۰ شب که رسیدیم خونه بیرون بودیم و هلاک شدیم٬بعد از ثبت نام در آفرینش و اعلام انصراف از سه مدرسه منان و شکوفه ها و سعادت آباد٬یه ناهار دو نفره خوردیم و برای سفارش کیک هستی رفتیم٬بعد چند تا نمایشگاه ماشین رفتیم (محمود میخواست ماشینها رو ببینه و قیمت کنه)٬بعد هستی رو برداشتیم و به دکتر پوستی که من برای خودم وقت گرفته بودم رفتیم و بعدش رفتیم جمهوری تا برای هستی کادو تولد بخریم(سورپیریز تا پست بعدی)ویه خط تالیا برای محمود خریدیم و....................الان دارم از خستگی و پادرد بیهوش میشم ولی چه کنم که یه مامان عاشقمو..................

هستی خوشگلم تولدت مبارک

 

Luv Ya

 

 

+ نوشته شده در 0:4 توسط مامان نوشین.
یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387
هستی، با حجاب ميشود

هفته اي كه گذشت، برامون خيلي پر كار بود و مني كه به زور استخر ميرفتم تقريبا هر روز از خونه در اومدم و محمودم زودتر ميومد، تا به كارامون كه تقريبا همش مربوط به هستي ميشد برسيم .

روي هم رفته ده دوازده تا مدرسه تا حالا رفتيم و ديديم .......شنبه عصر تو مدرسه منان و شكوفه هاي دانش كه هستي تو آزمونشون قبول شده بود ،به مدت دو هفته جا رزرو كرديم تا نتيجه سه مدرسه ديگه اي كه هر سه نسبت به اونا اولويت داره و دو زبانه است بيايد و اگر اون سه تا رو قبول نشد با تحقيق بيشتر (از اوليا بچه ها بايد بپرسم)يكي از اون دوتا رو ثبت نام نهايي كنم.

امروز تو مدرسه سعادت آباد آزمون داد كه قراره خانم روغني مسئول خيلي خوش برخوردش(خيلي خوشم اومد)برام پارتي بازي كنه و نتيجه رو فردا بگه..........و پنج شنبه ساعت 11 صبح تو مجتمع آموزشي آفرينش (شهرك غرب)كه از پيش دبستاني تا پيش دانشگاهي داره ،وقت آزمون داره كه قراره همون روز نتيجه رو بگن،مدير مهدشون چند روز پيش زنگ زد و خيلي از اين مدرسه دو زبانه تعريف كرد و من خودم چهارشنبه رفتم و خيلي از محيطش و بزرگي مدرسه و ........خوشم اومد و از لحاظ مسير هم خيلي بهمون نزديكه،مدرسه سوده هم هنوز براي آزمون تماس نگرفته و منتظريم.

روي هم رفته خيالم خيلي راحت تر شده(به خاطر ثبت نام تو دو تا مدرسه كه گفتم)و الان اولويت به اينصورت:1.مجتمع آفرينش۱.سعادت آباد ۲.مجتمع سوده ۳.منان يا شكوفه هاي دانش

سه تا مدرسه اولويتمون هنوز هيچي معلوم نيست و تقريبا تا ده روز ديگه همه چيز مشخص ميشه و خيال ما و شما كه خيلي اذيتتون كرديم راحت ميشه..................

پنج شنبه، رفتيم تولد عمو فريبرز ،دوست بابا محمود ،كه 36 سالگيشو جشن گرفته بود و روي هم رفته خوش گذشت و هستي حسابي كيف كرد.اينم عكساي اون روز و اون شب هستي خانوم:

 

 

هستي خانوم قبل از رفتن

 

قربون اون موهات برم مادر

 

عروسك من زنده باشي

 

هستي تو اتاق پرنيان٬دختر عمو فريبرز(تا رفتيم تو ٬موهارو انداخت اونور و شد ايني كه ميبينيد و حسابي منو......انگار من اصرار كرده بودم كه بايد مو بزاري)

 

كيك تولد عمو فريبرز٬ كه خوشمزه هم بود

 

هستي خانوم٬ در حال رقص چاقوبراي عمو فريبرز

 

چقدر تو ناز داري ماماني

جمعه هم،بعد از يك ماه و نيم(روز اول عيد )رفتيم خونه مادر شوهر عزيز و تا ساعت 12 شب اونجا بوديم و ..................

راستي چهار شنبه هستي رو برديم عكاسي و براي مدرسه عكس با حجاب انداختيم كه دو ساعته حاضر شد،اينم همون عكس.............. 

 

 

 واي خدا جونم٬هستي من بزرگ شده ماشالا

 

 پي نوشت ۱:راستي ديروز كه رفتيم مدرسه شكوفه هاي دانش و با مديرش سه تايي مشغول مذاكره شده بوديم٬هستي خانوم شروع كرد به انگليسي صحبت كردن با خانوم مدير و حسابي غافلگيرش كرد ٬مدير هم اونقدر خوشش اومده بود كه گفت من ديگه با اين اعتماد به نفس هيچ سوالي ازش نميكنم چقدر اين بچه باهوش و.....خلاصه آخرش هم هستي گفت:ميس آي لاو يومدير رو ميگين٬ خيلي كيف كرد و هستي خانوم حسابي خودشو تو دلش جا كرد٬من و محمود هم ٬كه كاملا تعجب كرده بوديم تو دلمون قند آب ميشد و از ته دل از زحمات مدير مهدشون و مربي هاي مهربونشون ممنون شديم٬فكر نميكنم قيافه هستي زماني كه گفت :ماي مامي ايز فلاور ٬هيچ وقت فراموشم بشه

پی نوشت ۲:وبلاگ عزیزم٬ باید ببخشی که به خاطر دوندگیهام برای هستی عزیزم ٬فراموش کردم اولین سال تولدت رو که پنجم اردیبهشت سال گذشته بود تبریک بگم و جشن بگیرمنمیدونی تو این یکسال چه لطفی در حق من کردی و منو با چه دنیای قشنگ و مهربونی آشنا کردیمنی که دوستان زیادی نداشتم٬ الان یه عالمه دوست مهربون و دوست داشتنی دارم که بهشون افتخار میکنم و خیلی دوستشون دارمباورم نمیشه از نصف شب تا حالا ۴۵ تا کامنت داشتم و این خیلی منو شاد و سر حال میکنهنمیدونم تا کی نوشتن رو ادامه میدم ولی بدون تو این یکسال خیلی چیزا توسط تو یاد گرفتم که به همین یکسالشم می ارزه

هستی جونم مامانی ٬تولد یک سالگی وبلاگت که فقط ۱۱ روز با تولد ۶ سالگی خودت فاصله داره رو بهت تبریک میگم عزیزم و امیدوارم اونقدر توان داشته باشم که تا زمانی که خودت بتونی ادامه اش بدی بنویسم

 

 وبلاگ هستی تولدت مبارک

 

پی نوشت ۳(ساعت ۳:۴۵ روز دوشنبه):الان خانوم روغنی مسئول ثبت نام مدرسه سعادت آباد زنگ زد و گفت هستی خانوم در آزمون مدرسه شون قبول شده ٬ومن الان خیلی خوشحالم وبلافاصله بعد از تلفن به محمود و مامانم اومدم تا به شما هم خبر بدم تا خوشحال بشید

هستی مامان٬ آفرین به تو که٬ تو این مدرسه که آزمونش هم آسون نبود(کامپیوتری)قبول شدی عزیز دلم٬دوست داریم و یه تولد خوشگل٬جمعه٬  ۲۰ اردیبهشت(۱۶ اردیبهشت تولدشه)برات میگیریم که کیف کنی

 

 

+ نوشته شده در 22:29 توسط مامان نوشین.
دوشنبه دوم اردیبهشت 1387
یه گله کوچولو و پی نوشت مهم چهارشنبه

اول، از همه شما كساني كه برام كامنت گذاشتين ممنونم و بايد بگم نكته جالب براي من اين بود كه با توجه به اينكه 80 تا 90 در صد دوستاي وبلاگي من٬ يا بچه ندارند و يا بچه هاشون زير 5 سال هستند ،ميتونم دركشون كنم كه شايد خيلي خوب ٬نميتونن خودشون رو جاي من بزارن ،چون منم موقعي كه هستي كوچيك بود و يا بچه نداشتم هميشه راجع به مدرسه و درس و.......زياد حساسيت پدر و مادراي بچه مدرسه اي دار رو ٬درك نميكردم و فكر ميكردم چرا اينقدر خودشونو اذيت ميكنن و.....ولي الان و بعد از اين خيلي خوب ميتونم توجه و ......پدر و مادرايي كه تنها فرزندشون داره به مدرسه ميره رو درك كنم و خودمو جاي اونا بزارم.اكثر شما تمام مشكل و ....از توجه و حساسيت زياد من دونسته بودين و كلي چيزهايي رو يادآوري كردين كه من و محمود همشو در مورد هستي اجرا كرديم و سعي كرديم خيلي قشنگ و به جا براش همه چيز رو توضيح بديم و حساسش نكنيمو............

ولي ديروز يكشنبه ،كه براي مدرسه دومي خودم با هستي ساعت 16:30 رفته بودم و چيزي حدود 20 بچه و 30 پدر و مادر رو ديدم، كه با چه هيجان و ......اومده بودن و هر كدوم 5 تا 6 مدرسه رزرو كرده بودن، فهميدم كه شما يه كمي در مورد من كم لطفي كردينو نتونستين خودتون رو جاي من و محمود بزارين و حس واقعيمون رو ،در مورد يك مدرسه خوب در مورد هستي حس كنيد و بازم فهميدم كه من زياده روي نكردم و تمام دلشوره و ....من مثل بقيه طبيعي بوده نه چيز غير عادي........... از طرفي مطمئن هستم وقتي نوبت خودتون بشه نميتونيد اينقدر راحت از كنار همچين مساله اي بگذريد و بگين اصلا مهم نيست شمايي كه در مورد مهد كودك گذاشتن بچه هاتون اينقدر از خود من و ....تحقيق كردين و دلتون ميخواد هميشه بچه هاتون بهترين باشن،باز هم بگذريم و..........................

جمعه پيش، با محمود و هستي رفتيم اريكه ايرانيان ،تا تئاترشو ببينيم كه بليط تموم شده بود و به پيشنهاد محمود كه سينما رو خيلي دوست داره رفتيم همونجا فيلم دايره زنگي رو ديديم كه خوشمون هم اومد و ساعت 11 رسيديم خونه و هستي خانوم خوابيد و منم نميدونستم چرا از عصرش دلم همش پيچ ميخورد و ول ميكرد.