
واي خدا، چقدر امشب خوب بود و خوش گذشت ،
امشب براي چهارشنبه سوري٬ رفتيم خونه دوستمون و اونجا بچه ها كلي كيف كردن و خيلي خوش گذشت ،
جاي همتون خيلي خالي بود و از طرف شما هم كلي پريدم و براتون دعا كردم.......
محمود هم تعداد زيادي ترقه و فشفشه و.....خريده بود كه اونا هم قشنگ بود و هستي خانوم خوشش اومد.![]()
ساعت 11 هم كه اومديم خونه سفره هفت سين رو چيدم و .........![]()
اين آخرين پست سال 86 من و هستي است كه براي تبريك سال نو و كلي آرزوهاي خوب در سال جديد براي همه شما دوستان عزيزمون اومديم......![]()
![]()
خيلي خيلي از كامنتهايي كه براي تبريك سال نو برامون گذاشتين خوشحال شدم و از صميم قلبم ازتون ممنون و سپاسگزارم
كه اينقدر مهربون و دوست داشتني هستيد و براي همگي شما و خانواده هاي خوبتون خوشبختي و شادكامي آرزومندم و خيلي دوستتون دارم......![]()
کلی انرژی مثبت گرفتم تا بیامو آخرین پست رو هم بزارم که البته برای اینکه همگی کار دارین و خسته هستین طولانیش نمیکنم و زودی با عکسا تموم میشه![]()
![]()
عيد شما مبارك
سال خيلي خوب با سلامتي كامل و موفقيتهاي زياد داشته باشيد![]()

اينم عكساي همين امشب و سفره هفت سين مامان نوشين![]()

![]()

![]()

![]()

![]()

![]()

![]()

![]()
![]()
سال سبز و پر از عشقی داشته باشید و تعطیلات خوش بگذره![]()
![]()
![]()
![]()
تو این پست مفصل ،
از دو موضوع کاملا جدا میخوام براتون بنویسم،اولیش جشن عقد دایی رضا و سمیرا جون(پنج شنبه) و دومیش هم جشن عید مهد هستی(جمعه).![]()
هستی جون ،مامان نوشین ٬یه گله درست و حسابی ازت داره که بد جوری دلشو شکستی و از دیروز تا حالا حسابی غصه خورده و دلش از تو شکسته.........
پنج شنبه ،برای من روز مهمی بود،اولین و بزرگترین برادرم میخواست عقد کنه و خیلی دلم میخواست بهم خوش بگذره ٬ولی تو نزاشتی دختر خوبم،با اونکه عاشقانه دوست دارم ولی برای اولین بار خیلی خیلی از دستت عصبانی بودم که حتی نزدیک بود........![]()
بزار از اولش برات یادآوری کنم دختر گلم، که فکر نکنی مامان بی منطقی داری:
پنج شنبه نزاشتم تو بری مهد کودک ،تا بتونیم تا ظهر حموم کنیم و من ساعت 1 برم آرایشگاه و موهامو یه سشوار بکشم،قبل از رفتن، کلی با شما مثل یه خانوم صحبت کردم که توی محضر جای صحبت کردن و راه رفتن و .....نیست
و فقط باید بنشینی و صحبت های آقاهه رو گوش بدی و به دایی و زن دایی نگاه کنی و......سر ساعت رسیدیم دم محضر (ساعت 6)و تو از همون موقع سلام و علیک،وقتی کیمیا، دختر خواهر سمیرا جون رو دیدی(کلاس اول)انگار نه انگار که منو میشناسی و از همون حیاط شروع کردی به بپر بپر و با صدای بلند صحبت کردن و ......
(حتی نمیزاشتی یه عکس قشنگ ازت بگیریم و مدام از خودت حرکات رقص و ....در میاوردی)و تو تمام این مدت من داشتم میترکیدم و کار زیادی هم ازم برنمیومد .![]()
از در محضر که رفتیم تو ،رفتی جای عروس و داماد نشستی که به زور بلندت کردم و تو تمام مدتی که همه جا سکوت بود و حاج آقا صحبت میکرد،فقط صدای حرف تو میومد که تمومی نداشت
(با اونکه با کیمیا صحبت میکردی ولی نمیدونم چه سیاستی داشت که فقط صدای تو بلند بود) و من .......![]()
حتی موقع خوندن خطبه هم به اشاره های چشمی من و حرفام گوش ندادی و یه لحظه هم ساکت نشدی و من که هنوز خاله بیتا هم نرسیده بود و تنها از طرف داماد سر سفره رو گرفته بودم،با چنان خشمی سفره رو به خواهر عروس دادم و به طرف تو که ......اومدم که تمام بدنم میلرزید
(مطمئن هستم بعدا تو فیلمها، قیافه ام کاملا معلومه و حسابی ناراحتم خواهد کرد)و تو گوشت یه چیزی گفتم که با صدای بلند حرفمو تکرار کردی که این یکی رو اصلا انتظارشو نداشتم و گرنه غلط میکردم باهات حرف بزنم......![]()
وقتی هم که برگشتم دیگه قند سابی هم تموم شده بود و موقع امضا کردن و شیرینی خوردن بود(تمام مدت مادر عروس چشم تو چشمم بود)که با صدای بلند، تویی که اصلا اهل شیرینی و شکلات خوردن نیستی (همیشه تو خونه مون انقدر میمونه تا خراب شه)گفتی من گشنمه و به طرف جعبه رفتی و نه یکی و نه دوتا ،بلکه سه تا شیرینی راه رفتی و خوردی و .......![]()
تو رو خدا مامانای مهربون ،خودتونو جای من بزارید که تو اون یک ساعت چی کشیدم و ........![]()
به زور از تو محضر کشیدمش بیرون و از همه خداحافظی موقت کردیم و همراه دایی امیر به طرف خونه اومدیم تا من لباسمو عوض کنم و برای شام به خونه عروس بریم......![]()
از همون تو ماشین ،اول یه قرص خوردمو بعدش منفجر شدم و هر چی داد میزدم داغتر میشدمو صحنه ها جلو چشمم بود و تمام بدنم میلرزید و جالب اینکه تو چشمای تو هم هیچ نشونی از پشیمونی نمیدیدم و احساس میکردم برای اولین بار داره ازت بدم میاد
که مراسم برادرمو از دماغم آوردی و بابایی تم نه منو آروم میکرد که اینقدر حرص نخورم و نه به تو چیزی میگفت(حتما میترسیده عصبانی شه، یه موقع شیرش خشک بشه،اینقدر که فکر اعصاب خودشه)
فقط وقتی جلوی در رسیدیم گفت :من و امیر بالا نمیایم ،تو برو حاضر شو و هستی رو هم بزار تو خونه تنها بمونه و خودت بیا(حتی حاضر نبود دیگه صدای دعوامونو بشنوه و خیلی راحت میگفت تا نصفه شب تو رو تنها بزاریمو به همه بگیم تو رو گذاشتیم خونه عمه اینا)منم وقتی بالا اومدم و دیدم تو اولش خیلی خونسرد رفتی و لباساتو کامل در اوردی و رفتی تو تختخوابت ،بیشتر ناراحت شدم و تصمیم گرفتم واقعا تنبیهت کنم،هر چند اگر اونهمه آدم منتظرمون نبودن و نرفتنمون مهم نبود امکان نداشت با اون حال که فکر میکردم هر آن سکته میکنم از خونه در بیام،
شروع کردم با لرزشو حرص حاضر شدن و گریه کردن
که دیدم تو هم حس کردی من دارم واقعا میرم و شروع به گریه کردی،اونم چه گریه ای و مدام قول میدادی که دیگه خونه اونا و موقع شام اذیت نمیکنی و.....دیگه داشتم با کلی غصه واقعا از در بیرون میرفتم که یه زنگ به موبایل بابات زدمو الکی گفتم ،نه ،به دایی رضا بگو هستی نمیاد اینقدر اصرار نکنه و ......
خلاصه ٬تازه شروع کردم به حاضر کردن تو(دیر هم شده بود) و خواهش کردن که دیگه اونجا به من رحم کن و حرفمو گوش بده........
هر چند، خونه عروس یه کم رقصیدی و موقع شام اصلا اذیت نکردی ولی باز اونی که من فکرشو میکردم نبودی و از وقتی اومدیم خونه تا صبح فکر میکردم چرا؟؟؟چرا؟؟؟![]()
و حسابی از اینکه گول حرف مادر شوهر و خیلی های دیگه رو که میگفتن یه بچه کمه و هستی خواهر و برادر نداره و .....نخوردم ،از ته قلبم احساس رضایت کردم
و مطمئن هستم تا آخر عمرم هم هرگز پشیمان نخواهیم شد.......
چون واقعا من نمیتونم یه مادر بی خیال و آرومی باشم که از رفتار بچه ام تو جمع و ....اصلا ناراحت نشم و سرنوشت و سلامتی و تحصیلات و ......برام کم اهمیت باشه و برای یه همچین رفتاری از تو باور کن چند سال از عمرم با اون عصبانیت کم شد ،حالا ببین در آینده و مسائل مهم به چه حالی میخوای منو در بیاری........![]()
ببخشید که موضوع طولانی شد ولی باور کنید داشتم میترکیدم و باید اون روز رو براش یه جوری ثبت میکردم......تا بعد ها بدونه٬ اگه جایی نبردمش،اگه تنها گذاشتمش و.....برای چی بوده و چه جوری روز عقد برادرم رو مثل زهر برام تلخ کرد.![]()
خدا رو شکر مراسم رضا، به خوبی تموم شد و همه چیز خیلی عالی بود و خونواده عروس هم برای پذیرایی و شام خیلی زحمت کشیده بودن که باید حتما فردا زنگ بزنم و بازم تشکر کنم.![]()
اینم عکسای روز عقد دایی رضا و زندایی سمیرای عزیز![]()

![]()

![]()

![]()

![]()

![]()

)

روز جمعه هم طبق کارت دعوت قشنگی که از مهد بهمون داده بودن
به سالن منظومه خرد تو ولنجک رفتیم و از ساعت 2:30 تا 7:30 یکسره بچه ها ،با مجری گری خوب عمو شهرام(عمو موسیقی مهد )که خودش هم ،برامون پیانو و ارگ و شعرای برنامه های بچه ها رو میزد ،برنامه داشتن که وسطاش هم با ساندویچ کالباس و آبمیوه پذیرایی کردن ،
واقعا کار بچه ها و مربی هاشون عالی بود و ما در حین کیف کردن و لذت بردن از برنامه ها ،مدام عکس و فیلم هم میگرفتیم که تعدادیشو براتون میزارم ،
جالب اینکه با تمام عصبانیت روز گذشته ام از هستی ،وقتی برای رقص کشور روسیه وارد سن شد گریه ام گرفت و چشمام تار شده بود و مدام قربون صدقه اش میرفتم،
(واقعا که تو دنیا هیچ کس٬ مادر آدم نمیشه٬ حتی پدرش
) بعد از برنامه هم، به خاطر عالی اجرا کردن هستی خانوم، اونو به پیتزا مدبر بردیم تا هم شام بخوره و هم کارتونشونو ببینه،
بعدش هم به خواسته بابایی با تموم خستگی این دو روزه به پای صندوقهای رای رفتیم
که اونجا هم خانومی رو بلند کردیم تا رای رو تو صندوق بندازه،آخرش هم هی میپرسید که بابا، یعنی منم رای دادم؟؟؟؟![]()
اینم عکسای جشن هستی در آخرین سال مهد کودک رفتنش
(دختر گلم ،عزیز دلم،انشالا به سلامتی امسال به مدرسه بری و تو جشن های بزرگتری شرکت کنی و من و بابایی هر روز شاهد موفقیتهای بیشترت باشیم،
آمین یا رب الالمین
):

![]()

![]()

![]()

جالب اینکه ٬مربیشون٬ که یه خانوم حدود ۵۰ ساله بود پشت به مردم و رو به بچه ها تمام رقص رو انجام داد![]()

![]()

![]()

آفرین به دختر گل خودم که عالی زد![]()

این هم ۵ فولوت زن گروه![]()

این هم گروه بخش دو زبانه مهد (چند شعر انگلیسی خوندن)که طبق معمول هستی ردیف آخره![]()

اینم عمو شهرام در حال خوندن و زدن پیانو که من عاشقشم(شاید یه روز پیانیست شدم)
محمود رو مجبور کردم بره و از نزدیک عکس بندازه
(میگفت چرا هی از عمو شهرام عکس میگیری
)ای ...![]()

اینم رقص محلی٬ که هستی پنجمین نفر از سمت چپ(دختر شمالی)![]()

اینم همون رقص از نزدیک٬هستی رو که دیدین نه؟؟؟![]()

هستی و هیربد در حال گفتن خصوصیات کشور روسیه به انگلیسی٬(در برنامه رقص کشورها)همراه عمو شهرام و مربی زبان
البته بعدش هم رقص کشور روسیه رو با موزیک٬ دوتایی انجام دادن![]()

هستی و هیربد بعد از رقص(معلوم نیست دو تا ه دو چشم ٬از کجا پیدا کردن٬اسماشونو میگم)![]()

هستی و بابایی ٬بعد از تموم شدن جشن٬با کادوی هستی که سفره هفت سین بود![]()

هستی در رستوران مدبر بعد از جشن(جالب این که ما رو به خاطر کارتون اونجا میبره ولی داشت اونجا نقاشی میکشید و اصلا به کارتون نگاه هم نمیکرد)![]()
دیگه نگید چرا آپ نمیکنی؟؟بازم میامو.....![]()
![]()
(یعنی همین امروز )![]()
به همین خاطر کلی انرژی گرفتم و با تمام خستگی این دو روزه٬ کار امروز رو به فردا ننداختمو نصف شبی آپ کردم ٬اونم با کلی عکس![]()
![]()
محمود منو میکشه اگه فردا سردرد بگیرم![]()

![]()
وای که دیروز چه روزی بود(دیدار وبلاگی)
٬ ولی اول یه کمی از هستی خانوم بنویسیم و بعد بریم سراغ تولد آرش کوچولو تو بوستان که اولین دیدار من و هستی با دوستان خوب و مهربون وبلاگی مون بود و خیلی برای ما هیجان داشت و.............![]()
![]()
از دوشنبه که هستی از مهد اومد خونه ،تلفن بازیش شروع شده
و تا من ازش غافل میشم ،کاغذی رو که توش شماره تلفن رویا و مهتا و مهرانا و یاسی و.....نوشته برمیداره و میره یه گوشه تا باهاشون تلفنی حرف بزنه و گاهی هم اونا زنگ میزنن و....
با مدیر مهدشون مطرح که کردم گفت این نشونه بزرگی بچه هاس و از همین سن ها تلفنهاشون هم شروع میشه ولی شما باید با تدبیر و ....
باهاشون برخورد کنید که منم مثلا دارم همین کارو میکنم و فعلا که نتیجه ای ندیدم ......
خیلی هم شماره حفظ کردنشون بامزه است یعنی عدد هارو یکی یکی میگن و به نظرم کمی سخته(هستی هر دو شماره خونه و موبایل من و باباشو و خونه مادر جون و خاله بیتا رو همین جوری حفظ کرده بچه ام............)![]()
تو این هفته به توصیه خاله بیتا کمکش کردم تا دو بار تنهایی حموم کنه ٬که تجربه بدی نبود و با تموم بازی گوشی راضی بودم(خودم تمام مدت با لباس، پشت در بودمو هدایتش میکردم)یعنی دیگه خانومی من واقعا بزرگ شده؟؟؟؟؟؟؟![]()
تو هفته پیش، دو دفعه برای عصب کشی یه دندونم رفتم دندون پزشکی که واقعا پدرم در اومد و هر دوبارش تا صبح از درد مردم و زنده شدم،
اولین بار هستی باهامون اومد و چون دکتر ،دوست محمود بود ،تمام مدت تو مطب راه میرفت و بالای سرم بود و هی از دکتر سوال میکرد و......حسابی اون زیر کلافه شده بودم و صداش اذیتم میکرد
ولی برای بار دوم که محمودم وقت دکتر داشت و کارمون سه ساعت طول کشید ،هر کاری کردیم با ما نیومد و گفت من خونه میمونم
و کارتون میبینم،ما هم اصرار نکردیم(میدونستم میخواد به رویا زنگ بزنه)و بعد از کلی سفارش ساعت 5 از خونه رفتیم دکتر و وقتی بهش زنگ زدم و گفتم حاضر شه تا ما بریم دنبالش و با هم بریم شام بخوریم ،قبول کرد و وقتی اومدم خونه ،کیف کردم که اینقدر خانومانه حاضر شده
و واقعا فقط رو کانال کارتون ،تلویزیون نگاه کرده بود که همه چیز مرتب و ....یعنی دختر من واقعا بزرگ شده؟؟؟؟؟؟؟![]()
ما هم بردیمش جایی که دوست داشت و یه هپی میل براش خریدیم که کلی با جایزه های مسخره اش حال کرد.
(دیگه نیایید بگین چرا هستی تو خونه تنها مونده،دختر من بارها امتحانشو خوب پس داده و خودش دیگه حاضر نیست تو مطب دکتر و خرید طولانی و.....با ما بیاد)![]()
دیروز میگه مامان ناخن های منو از ته نگیریها،
میگم باشه مامان دردت اومده؟؟؟؟میگه نه ،ولی خانوممون گفته اگه ناخن هاتونو از ته بگیرید، وقتی بزرگ شدید ناخن هاتون خوب بلند نمیشه و لاک روش قشنگ نیست و......
منو میگین داشتم شاخ در میاوردم ،
منی که الانم از لاک ناخن دست زیاد خوشم نمیاد ،بچه ام از حالا فکر ......
یعنی هستی من واقعا بزرگ شده؟؟؟؟؟؟؟![]()
پنج شنبه که همش به دکتر گذشت و جمعه هم ،هستی رو گذاشتیم خونه مادر جون و با محمود یکسر رفتیم نمایشگاه بهاره تو پارک ارم،و کلی خرت و پرت (حوله و .....)خریدیم و شام هم،دایی رضا سمیرا جون رو آورده بود خونشون، که ما هم موندیمو
بعدش اومدیم خونه و از خستگی بیهوش شدیم.![]()

![]()

شنبه هم ساعت 5 با هستی خانوم رفتیم خانه بازی تو بوستان ،تا تو تولد آرش جون شرکت کنیم
و دوستانمون رو ببینیم ،
بابا محمودم تو همون بوستان چرخ میزد تا چند تا کاری که مامان گفته بود انجام بده ولی بابایی از دور ما رو هم زیر نظر داشته و از بالا ما رو دید زده بود اما جلو نیومد تا ما ببینیمش (ای بابای بلا).................![]()
خیلی جشن خوبی بود و آرزو جون هم خیلی زحمت کشیده بود که همینجا هم ازش تشکر میکنم
و باید بگم چون آرش خوشگله، یه کمی کوچولو تر از عکسش بود فکر کنم پیراهن مردونه ای که ما براش گرفتیم براش بزرگ باشه که باید ما رو ببخشه و......![]()
همه مامانا خیلی مهربون و بچه ها خیلی ماه و دوست داشتی بودن
که ما از آشنایی تک تکشون لذت بردیم ولی مثل اینکه کسی از ما زیاد خوشش نیومده،
چون خاله بیتا میگفت بعضی ها بهش گفتن شما دو تا خواهر به جز تفاوت قیافه ای ،هیچ شباهت اخلاقی هم ندارین،(حالا چه جوری تو یه جلسه به این نتیجه رسیدن نمیدونم)
یعنی خاله بیتا خیلی گرم و ....ولی من .....
بگذریم، اینم از کمرویی منه(از بچگی) که خیلی زود نمیتونم احساسم رو به دیگران نشون بدم و مثل بیتا زود جوش نیستم متاسفانه ،
که همین جا ازتون عذر میخوام، ولی اینو به حساب سردیم نزارین،من از بچه گی همین جوریم اما همتون رو خیلی دوست دارم ......![]()
اینم عکسهای بچه ها تو جشن آرش که از بس بچه ها تکون خوردن بیشتر عکسامون خراب شده ولی من سعی کردم از همه بچه ها عکس بزارم تا اگه ماماناشون خواستن از اینجا کپی کنن:![]()

![]()

![]()

هستی من ٬در حال خوردن کیک تولد(آرزو جون کیک هم خیلی عالی بود عزیزم ٬مرسی
)

اینم آرش جون که لقب وروجک خیلی بهش میاد(تمام عکساش خراب شده از بس در حال پریدن بود ماشالا)
تو رو خدا خاله٬ ببخشيد كه ما نتونستيم عكساي بهتر ازت بگيريم موقع كيكم كه گريه كردي و.......
ولي همونقدر دوست داشتني كه فكرشو ميكرديم
با مامان خيلي خيلي ماهت![]()

آرش در حال باز كردن كادوهاش(خاله مباركت باشه)
ايليا جونم هم ميخواد كادوشو پس بگيره![]()

هستي خانوم هم يه صندلي پيدا كرد و نشست![]()

ايليا خوشگلم ٬دقيقا همون قدر عسل بود كه فكرشو ميكردم
همينطور سميه جون مامانش![]()

فاطمه زهراي گلم٬ كه عاشقش شدم از بس ماهه هزار ماشالا
مامان دلنشين و مهربوني هم داره![]()

واي خدا ٬پويان كوچولو هم از آلمان با مامان مهربونش اومده بود تولد![]()

اينم مثلا عكس دونفره نازنين فاطمه و آرتا جونه(اي آرتاي بلا٬ نزاشتي عكستو بگيرم؟؟)![]()
هر دو خيلي شيرين با ماماناي مهربون![]()

اينم باران خانوم گل
با مامان نسترن خوش صحبتش![]()

ايليا جون از سر راه بلند شو ٬بچه ها برن بالا عزيز دلم![]()

شكار لحظه ها٬پرنيان خيلي خانوم (متين و آروم)با مامان مثل خودش و فاطمه زهرا جون![]()

هي آرتا جونم ٬ديدي خاله از تو زرنگتره و تونست عكستو بگيره![]()

اينم يه شكار ديگه٬نازنين با انگشت و پرنيان با چوب شور كيك ميخورن
(نوش جونتون خاله)![]()

ايليا جون ٬تو هم نوش جونتون كه با مشت كيك ميخوري عسل![]()
پی نوشت ۱:عزیزی با عنوان یه دوست که وبلاگ و نشونی ازش نداریم ،ازمون در مورد شغل بابا محمود هستی خانوم، پرسیده بود که تو همون پست تو همون قسمت جوابشو دادم که ازش میخوام بره و ببینه٬ ولی از این به بعد اگه سوالی دارین یه نشونی از خودتون بزارین که مجبور نشم به همه جواب بدم لطفا.![]()
پی نوشت ۲:تو رو خدا اگه عکس عزيزي تو عكسا نیست باید ببخشید٬ حتما عکساش خراب شده که نزاشتم (یا تو بعضی عکسا مثل هیراد جون پسر مرداد ٬عکس مامانا هم افتاده که گفتم شاید نخواهید عکستون رو اینجا بزارم)٬سمیه جون ٬عکس قشنگای ایلیا همینهاست ٬چون همش پشت به دوربین بود و عکساش نصف و نیمه شده
اما اگه عکساشو میخوای ایمیلتو برام بزار تا عکساشو بفرستم برات![]()
راستي ما به نيابت همه مامانا ٬واسه بچه ها اسفند دود كرديما![]()
پي نوشت ۳:عشق به بچه ها رو ميبينيد تورو خدا
ساعت ۲:۳۰ نصفه شبه و مامان نوشين با تمام خستگي اين چند روز با هزار ذوق و شوق داره براتون عكس ميزاره![]()
![]()
البته ٬يه سري عكس دسته جمعي هم دفعه بعد ميزاريم(قول قول)![]()
امروز من چقدر تو پستم بوس دارم(
)
وای وای از کار و خرید نگید که هلاک شدم.![]()
تمام هفته پیش ،مشغول کار خونه بودم و تونستم سه اتاق خواب و آشپزخونه رو(دو شب تا دو نیمه شب طول کشید)تموم کنم و روز پنج شنبه و جمعه هم رفتیم خرید..........![]()

پنج شنبه بعد از ناهار مفصلی که تو رستوران مروارید خوردیم ،
رفتیم خونه مادر جون تا شله زرد نذری هم بخوریم
و یه سری بهشون بزنیم و ساعت 6 رفتیم ستار خان و میوه خریدیم و از اونجا رفتیم بوستان و شهروند تا خرید عیدمون رو با بن بابایی(دانشگاه)از شهروند انجام بدیم که دادیم و ساعت 9:30 شب رسیدیم خونه،
البته بگم که هستی کم و بیش ما رو هر جایی که رفتیم اذیت کرد و باعث شد من و باباییش تصمیم بگیریم جز خرید خودش که جمعه میخواستیم بریم ،توی خریدهای دیگه عید نبریمش که بیشتر از این تو این شلوغی و ......
ما رو اذیت نکنه و هی غر نزنه که اینو میخوام اونو میخوام و.....![]()
اینم عکسای روز پنج شنبه در رستوران و خونه مادر جون:(پرستوی عزیز ٬
این عکسای با عینک مخصوص توئه که عکس هستی رو با عینک جدید خواسته بودی عزیزم)![]()
![]()

![]()

![]()

جمعه صبح هم سر صبحانه (ساعت 11:30) بودیم که دیدم هستی شلوار زرد ورزشی شو از زانو تا رانش با روان نویس قرمز باباش نقطه نقطه پر کرده،منو میگید خیلی عصبانی شدم
چون هستی میدونه من چقدر بهش سفارش میکنم که خودکار یا ماژیک و....که از لباس پاک نمیشه ،به لباسش نزنه و به همین خاطر تو خونه نمیزارم جز مداد رنگی با چیز دیگه ای کار کنه(میدونم تو مهد حسابی با ماژیک و آبرنگ و خمیر و....بازی میکنه)خلاصه خیلی عصبانی شدم مخصوصا وقتی گفت واسه بازی این کارو کردم،
باباشم گفت ،واسه خرید خودتم نمیبریمت تا بفهمی بابت لباسی که تنت میکنی من کلی زحمت میکشم و کار میکنم و کلی هم وقت میزاریم تا تو لباسای قشنگ بپوشی......
(تو رو خدا نگید ما بی رحمیم که اصلا قبول ندارم،باید جای ما میبودید تا درک کنید ما هم از دختر 6 سالمون توقع داریم که قدر وسائل و زحمتای ما رو بدونه)![]()
خلاصه ساعت 1 ظهر رسیدیم بهار و 2 ساعتی راه رفتیم و خرید کردیم،با اونکه همه چیز خیلی گرون بود اما جای سوزن انداختن نبود و هر دو، ته دلمون خوشحال بودیم که هستی رو نیاوردیم و با بلیز و شلواری که برده بودم واسش خرید کردیم
(هستی هم هر 10 دقیقه به من یا باباش زنگ میزد و گزارش میگرفت)![]()
از قیمتها بگم که .....یه بلیز دخترونه حداقل 13000 تومان،یه دامن معمولی 13500 تومان و.....![]()
خرید ما هم حدود 160000 تومان شد که با خرده ریزهای بوستان و .....بالای 200000 تومان میشه،لباس اصلیشم یه سه پیس که شامل یه شومیز سفید،یه دامن بلند کرم قهوه ای ،یه جلیقه و گردن بند بود که من زیاد راضی نبودم بخریم
(64000 تومان)ولی محمود خیلی خوشش اومد و خرید،
دو دست بلیز شلوار خونه،یه بلیز شلوار ورزشی سرخابی،دو تا دامن کوتاه،دو تا بلیز مهمونی و سه تا بلیز خونه(مهد کودک)،یه پاپیون سرمه ای واسه لباس فرم روز جشن مهد کودک(بلیز سفید با دامن پلیسه سرمه ای)،یه کمر بند کرم رنگ،4 تا جوراب شلواری و سه جفت جوراب سفید لبه توری و.......
تازه کیف و کفش نخریدیم ٬چون از تایلند چند جفت آورده بودیم![]()
هستی از ترس من مدام به موبایل محمود زنگ میزد که یه دفعه محمود گفت من نمیتونم تو جواب بده:
نوشین:الو الو![]()
هستی:...................![]()
نوشین:الو(میدونستم هستی از ترسش حرف نمیزنه)چرا جواب نمیدین؟؟؟؟![]()
هستی:ببخشید شما؟؟؟![]()
نوشین:شما کی هستی؟؟![]()
هستی:من هستی هستم و میخوام با بابام حرف بزنم....شما ؟؟؟؟؟![]()
نوشین:منم زن بابایی شما هستم و باید بگم بابایی داره رانندگی میکنه و نمیتونه تند تند با شما صحبت کنه....![]()
هستی:ای وای مامان تویی؟؟؟؟؟؟
و قطع کرد.محمود خندید و گفت:مثل خودته
تا دید یه زن به جای من پشت خط.......هی سوال میکنه که نکنه.....![]()
![]()
موقع برگشتن که شارژ گوشی محمود از دست هستی تموم شده بود و محمود رفت و ناهار گرفت تا بریم خونه و با خانومی بخوریم،
من پشت فرمون نشستم و.....که هستی به موبایلم زنگ زد:
هستی:ای وای بابایی من میخواستم با مامان حرف بزنم![]()
بابا:مامان داره رانندگی میکنه و دیگه نزدیک خونه ایم.![]()
هستی:گشنمه،غذا چی گرفتین؟؟
؟
بابا:چه فرقی میکنه؟ما هر چی بگیریم شما میخوری مگه نه؟؟؟![]()
هستی:نه ،من کباب نمیخورم.![]()
بابایی که حسابی از حاضر جوابی هستی کلافه بود،
گفت:شما هر چی ما بگیم میخوری،فهمیدی؟؟؟![]()
![]()
هستی بازم قطع کرد............![]()
خونه که رسیدیم ،بعد از ناهار ،خانومی لباسارو با کلی ذوق و شوق پوشید و من که از خستگی داشتم میوفتادم
و محمود هم خواب بود ،ازش عکس انداختم و خوش بختانه همه لباسا اندازش خوب بود و اون لباس کرم قهوه ای خیلی بهش میومد
و هستی هم کلی خوشش اومد و باهاش یه عالمه قر داد....![]()
جالب این که وقتی باباییش بیدار شد ،به من گفت:خانوم اون خودکار رو بیار تا هستی خانوم با لباسا بازی کنه..............![]()
![]()
اینم عکسای جمعه عصر هستی مامان:![]()

![]()


![]()

![]()

![]()

![]()

![]()

اینم بلیز شلوار قرمز که رنگ مورد علاقه هستی و خیلی هم بهش میومد![]()

بلیز و شلوار تو خونه ای سبز راه راه![]()

اینم یه بلیز آستین کوتاه![]()
مامانم و بیتا بهم گفتن زیادی خرید کردی
و حسابی .......![]()
![]()
بعد از عکس هم حمومش کردم و بابایی افتخار داد و پرده ها رو که از اتو شویی گرفته بودیم آویزون کرد
،هستی هم زیر دست و پای ما میلولید و وقتی بهش گفتم:شما برو بشین تا ما کارمون تموم شه و بیام شامتو بدم تا بخوابی،
گفت:شما چه مامان و بابایی هستین؟؟؟ که همش دلتون میخواد دوتایی تنها باشید.....
مارو میگید.......![]()

امروز یعنی شنبه هم دوباره کارمو شروع کردم تا آخر هفته تمومش کنم
(باید تا عقد دایی رضا تموم شه)![]()
و اتاق پذیرایی رو تا ساعت 8 شب تموم کردم و هستی که از مهد اومد ،فهمیدم شدید سرما خورده و گوش و گلوش درد میکنه ،
به بابایی زنگ زدم که وقتی اومد ،هستی رو ببره دکتر که غر زد چرا خودم نمیبرم و منم دلایلم رو بهش گفتم و فهمیدم قبول نکرده
ولی ناچارا قبول کرد (تمام خونه بهم ریخته بود و من باید کلی حاضر میشدم تا هستی رو ببرم و......)الانم که ساعت از 10 شب گذشته هنوز نیومدن،بهم اس ام اس زد که خیلی مطب شلوغه و کلی دوباره ........![]()
![]()
هستی هم یه آمپول پنی سیلین نوش جان کرده و رفته خوابیده
پنج شنبه، اول برادر شوهر عزیز همراه دو دختر شیطون بلاشون به اسم نرگس و زهرا اومدند و ساعت 8:30 هم مادر شوهر مهربان رسید که وقتی من و محمود دیدیم فقط یکی از خواهراش(فریبا) اومده و اون دوتای دیگه (لیلا و مریم)نیومدن خیلی ناراحت شدیم
و همونجا گله کردیم که حداقل یه زنگ میزدن.....![]()
ولی به خاطر اومدن فاطمه خاله محمود ٬که ما نمیدونستیم میارنش(مادر شوهرم از این کارا زیاد میکنه و هر وقت میان خونمون یه جورایی سورپرایز میشیم ،که من اصلا خوشم نمیاد،یعنی نمیشه یه خبر داد که ما فلانی رو هم با خودمون میاریم)مجبور شدیم زیاد کشش ندیم ولی اینقدر ناراحت هستیم که هنوز نبخشیدیمشون.........![]()
حالا بگم از فاطمه خاله که این دومین بار بعد از عروسیمون بود که به خونه ما اومد،دفعه اول که بعد از ازدواجمون همه فامیل و دوستانمون رو تقسیم کردیم و 6 ماه بعد همگی رو به نوبت دعوت کردیم(2 سری خانواده پدری و مادری من،یه سری خانواده محمود(آخه ما فقط با همین خاله و یک داییش رفت و آمد داشتیم که الان با اونا هم نداریم)،دو سری دوستای دانشگاه و شرکت محمود،یه سری رئئس و معاون شرکت
)طفلی منه تازه عروس٬ که نمیدونستم حامله هم هستم،بازم به من
،عروسای بعد از من که چند ساله هنوز کسی رو خونشون صدا نکردن.......
.خلاصه بعد از این مهمونیها بود که من مدتی همش مریض شدم (کهیر و آلرژی و......)تا اینکه به اصرار مامانم ٬یه تخم مرغ به رسم قدیم شکستیم که به اسم همین فاطمه خاله جون ترکید (چشم زده بود)و خوب شدم
از اون به بعد وقتی منو پاگشا نکرد،منم از ترس چشمش دیگه رفت و آمد نکردم و .....
تا اینکه ماه رمضان امسال اگه یادتون باشه شوهرش که پدر جاریم هم هست فوت کرد و من برای اولین بار به خونشون رفتم(پا گشا)![]()
.اینا رو گفتم ،که بگم ،خاله ای که 8 سال پیش چشمش پدرمو در آورد ،بعد از اینهمه سال و این همه تغییرات که برای هر کسی تو خونه و زندگیش پیش میاد ،اومد خونمون و من و محمود هم خوب میدونیم که چرا اومد،از وقتی اومد تو ،چشم از در و دیوارو عکسای آتلیه و وسایلی که کلا عوض شده و......بر نمیداشت
و مثل همیشه من کاملا معذب بودم،با اونکه اسفند هم دود کردم ولی هنوز ......
امروزم از مامانم خواستم دوباره برام تخم مرغ بشکونه،چون واقعا دو هفته ای میشه که خیلی بی تاب و مریضم.....![]()