
چه روزایی بهم گذشت؟؟؟؟؟![]()
سه شنبه که با مادر جون واسه بابایی تولد گرفتیم که خیلی خوشحال شد.![]()
اینم عکسای اون روز:![]()

![]()

![]()

پنج شنبه هم که مهمون داشتم و دو تا عروس برای اولین بار خونمون میومدن(پا گشای نیلوفر جون،زن پسر خاله ام و سمیرا جون،زن برادرم
) و حسابی هلاک شدم و به جز سردردی که از روز پنج شنبه تا حالا ادامه داشته
(روز مهمونی ساعت 4 رفتم دکتر و تا شب به زور سر پا بودم)کمر درد بدی هم گرفتم که حسابی اذیتم میکنه ،
مهمونیم عالی برگزار شد و همه چیز خیلی خوب بود و با کیکی که رضا و سمیرا جون برای تولد محمود خریده بودن ،دوباره کلی عکس انداختیم و محمود خوش خوشانش شد(با دو تا تولد).![]()
سمیرا جون واسه هستی مگنتی که قولشو داده بود خریده بود که هستی خیلی خوشحال شد و تا آخر شب باهاش سرگرم بود و اذیتم نکرد.......![]()
اینم عکسای پنج شنبه شب:![]()

![]()

هستی و بابا محمود![]()

هستی گلم در حال بازی با مگنت (کادوی زندایی سمیراش)![]()

اینم میز غذای مامان نوشین(زرشک پلو با مرغ٬کباب نگینی٬سالاد ماکارانی٬خورشت کرفس٬...)![]()

اینم از اونور میز(عکسارو شوهری گرفته ها نه خودم
)

اینم دسر که روی میز غذا جا نشد(کرم کارامل٬پودینگ توت فرنگی٬ژله سه رنگ)![]()
سلیقه رو داشته باشین![]()

کادوی ولنتاین هم امسال برعکس همیشه که عطر میگرفتم،به اصرار مامانم یه ظرف میوه خوری خوشگل گرفتم
که کلی به میز ناهار خوری و مهمونیم جلوه داد،
ولی هنوز به علت مهمونی و مریضی بعد از آن
نتونستم برای محمود عزیزم عطر بگیرم که اگه خدا بخواد و حالم خوب باشه، فردا قراره بریم براش عطر دلخواهشو بگیریم.....![]()
اینم عکس کادوی ولنتاین من:![]()

![]()

![]()

هستی خانوم شلخته،
چهار شنبه با عینک از وسط نصف شده اومد خونه و حسابی سورپیریزمون کرد و باباییش هم پنج شنبه تنهایی رفته یه عینک جدید سفارش داده که فردا حاضر میشه و من هنوز نمیدونم بابایی هستی چی سفارش داده ،خدا خودش به خیر بگذرونه....
خدا کنه این یکی بیشتر برای خانومی کار کنه،هر چند امیدی نیست،
دو سه روزی هم که مجبور نیست عینک بزنه ،کلی خوشحاله......![]()
تازه، امروز هم نت سومین آهنگ فولوت رو بهشون دادن، که مشغول تمرینه (مجنون نبودم، مجنونم کردی از شهر خودوم، بیرونم کردی)لطفا با لحجه بخونید.....![]()

این هم عکسای لباس محلی هستی ،که هفته پیش از مهد خریدم(32 هزار تومان،باباش که میگه خیلی گرون دادن ) و اتوش کردم تا برای جشن پایان سالشون که 24 اسفند ،بپوشه و رقص محلی کنه.....
(لباس هستی٬دختر شمالی)![]()
وقتی اومد خونه با کلی هیجان پوشید و کلی قر داد،منم که تند تند عکس گرفتم.![]()
تازه یه لباس هم برای بخش زبان که هستی خانوم در مورد کشور روسیه باید صحبت کنه،باید براش بخریم
که خدا میدونه اونو میخوان چند بهمون بندازن.......![]()
ولی خدا رو شکر بازم همه مربی ها ازش راضی بودن که این به من انرژی مثبت میده.![]()
با اجازتون ![]()
![]()

من نتونستم دارویی رو که آرام جون واسه میگرن بهم معرفی کرده بود پیدا کنم ،
اگه شما میتونید لطفا راهنمایی کنید که از بس درد کشیدم و آمپول زدم خسته شدم،
البته طفلی محمود خیلی داروهای مختلف برام گرفته،این اواخر هم ایمیگرن خرید که بد نبود ولی بعد از کلی استفراغ کمی دردمو ساکت کرد.....![]()
(اکسدرین)داروی آرام جون، که من هنوز پیدا نکردم...excedrine![]()
نمیدونم چرا چند روزه مدام سردردم میاد و میره و همش شل و بی حالم(اثر داروها).![]()

در ضمن خبر تصادفی رو که من یکهفته پیش بهتون دادم و عکس گذاشتم ،
تازه دیشب تو در شهر نشون داد......
جالبه که میگفتن زیر ده دقیقه پلیس و آتش نشانی رسیده ولی ما که میدونیم٬نه؟؟؟
،خبری که یکهفته طول کشیده تا نشونش بدن و ما اونجا بودیم چه جوری ده دقیقه ای.......![]()
پی نوشت ۱:راستی تا چند روز آینده کامپیوتر نداریم که بهتون سر بزنم ٬باید ببخشید و تنهامون نزارین٬
مطمئن باشید به محض درست شدن اینترنت به همتون سر میزنم.![]()
پی نوشت ۲:بعد از آپ جدید که کامنتامو دیدم فهمیدم.......![]()
![]()
![]()
یه کامنت برای سارای عزیزم(تارمی):عزیز دلم به علت ایراد کامپیوترمون هیچ وبلاگی برام باز نمیشه و نتونستم وبلاگت رو ببینم،به همین خاطر همین جا برات مینویسم:از طریق پگاه عزیز که برام کامنت گذاشته بود فهمیدم که در بیمارستان بستری هستی(کما)،نمیتونم بگم چقدر برای تو دوست خوب و مهربونی که همیشه اولین کامنتهای محبت آمیزو برام میزاری،ناراحت و غمگین شدم،اونقدری که الان که ساعت نزدیک 3 نیمه شبه نتونستم بخوابم و بعد از کلی اشک بی صدا که بالشمو خیس کرد،اومدم اینجا تا این کامنت رو اضافه کنم و بهت بگم ،به خاطر خودت،خانواده نگرانت و ما دوستای وبلاگیت (به خصوص نوشین و هستی که ندیده خیلی خیلی دوست دارن)و جامعه هنری که به تو عزیز نیاز داره و......زود زود خوب شو و داستان قشنگت رو تموم کن ،که همه ما بی صبرانه منتظر حضور گرمت هستیم و از صمیم قلب برات دعا میکنیم.....![]()
![]()
![]()
خدای خوب و مهربون سارای خوش قلب و عزیز ما رو زودتر به هوش بیار و سلامتی رو بهش برگردون![]()
سارای صولتی عزیز دوستت داریم و امیدواریم به زودی خوب و سلامت شوی(الهی آمین)![]()
![]()

![]()
و حسابی خوشحالم کرد![]()
:

![]()
![]()

تولد تولد تولدت مبارك![]()
عشق اولين و آخرينم، محمود عزيز تولدت مبارك

![]()

اين جهان هستي گذاشتي تا با عشقت سيرابم كني![]()

عزيز دلم تولدت را كه هميشه به روز عشق(ولنتاين)
نزديك است،هزارن بار تبريك ميگويم و اميدوارم هميشه
سلامت و پاينده باشي![]()

![]()
امروز تولد محمود عزيزمه
و من براش كيك خريدم و ......
ولي الان نميتونم عكس اونا رو بزارم ،
انشالا هفته ديگه ميام و عكس امشب و كادوهاي ولنتاين(که من دیروز گرفتم) رو براتون ميزارم،آخه پنج شنبه(ولنتاين) پسر خالمو پاگشا كردم
و از ديروز هم مامانم اومده خونمون و ديگه نميتونم تا هفته ديگه بيام و آپ كنم.........![]()
پس همين جا روز قشنگ عشق رو بهتون تبريك ميگم و اميدوارم هميشه عاشق بمونيد![]()
محمود عزيزم روز عشق مبارك
Happy valentine day
![]()



![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
از تشریف فرمایی تون ممنون
![]()
![]()
![]()
![]()
بابا محمود، سه شنبه و خاله بیتا ،چهارشنبه آمدند(با هم مسابقه گذاشتن)هر دو صحیح و سالم و سر حال ،خیالتون راحت،فقط طفلی مامان نوشینم که اثرات دوری چه به روزش آورد.......![]()
بابایی سه شنبه ساعت 1 ظهر رسید و با مامانی ناهار خوردن و زدند بیرون(بابا میخواست تلافی تنهایی مامان رو در بیاره)یه سری بوستان زدند و گشتند،تو بوستان بودن که خانوم ونکی با موبایل مامان تماس گرفت و آدرس خونشونو داد تا منو پنج شنبه واسه تمرین گروهی ببره خونشون
که مامانم هم قبول کرد و موقع برگشت ،تو نیایش، دقیقا بریدگی میدان سرو دیدن چند دقیقه جلوترشون یه پژو 206 چپه شده و از سقف رو زمینه ،
بابایی زودی پارک کرد و پیاده شد که مثلا کمک کنه ولی چند دقیقه بعد اومد و به مامان گفت :خدا رو شکر دو نفر سر نشین هیچی نشدن (دو تا دختر جوون )و با کمک مردم از شیشه عقب اومدن بیرون ،
حالا زود گوشی تو بده تا واسه وبلاگت عکس بگیرم... ![]()
![]()

![]()

![]()
اینم عکس سوغاتی من و مامانی![]()





اینم باربی های خانومی![]()
چهارشنبه روز خیلی بدی بود،مامانی از صبح با سردرد بیدار شد
(به خاطر چند شب تنهایی که خیلی بهش سخت گذشت و تا صبح خوب نخوابید و .....)تا عصر هر طوری بود با قرص، هی سردردش کم و زیاد میشد و از اونجایی که وقتی با سردرد بیدار میشه ،اون سردرد حتما تا شب پدرشو در میاره،تصمیم گرفت برای اینکه کارش به آمپول نکشه،یکی از قرصایی رو که دکترش داده بود ( اولش یه کمی سردرد رو بدتر میکنه و بعدش خوب میشه ) ساعت 6 عصر خورد ،
تا بابایی نیومده حالش خوب شه،البته قبلش غذا رو که ماکارونی بود با سالاد و .....آماده کرد و رفت خوابید ،
ولی هی بدتر و بدتر و ....![]()
با کلی استفراغ و شل شدن و...
هر کاریم کرد که من برم سراغ کارهای خودم ،نرفتم و از همون موقع شروع کردم به گریه،
و مدام شماره بابا رو میگرفتم که اونم جواب نمیداد و من خیلی ناراحت بودم و دلم واسه مامانم میسوخت،مامانی همش میگفت خوب میشم عزیزم تو برو برام فولوت بزن گوش میدم و بهتر میشم ولی من همچنان گریه میکردم و ....![]()
هستی که از شماره گرفتن و جواب نشنیدن حسابی کلافه بود ،وقتی با تمام تلفن های خونه و موبایل من شماره باباشو گرفت و .....با گریه شنیدم که میگفت آخه از دست من یه نفر که کاری بر نمیاد ،
بابا تو رو خدا گوشی رو بردار ،مامانم داره میمیره و................![]()
![]()
باور کنید جیگرم کباب شده بود و منی که همیشه با ناله کردن خودمو از درد تخلیه میکنم ،به خاطر هستی صدام در نمیومد و همش بوسش میکردمو میخواستم که گریه نکنه ولی دیدم طفلی با اون چشم بستش اونقدر اشک ریخت که چشم بندش کاملا خیس شده بود
و من بیشتر ناراحت شدم و چشمشو باز کردمو کلی بوسش کردم.
از خونه همسایه شدیدا صدای نوار رقصی و تند میومد و هستی با گریه بهم گفت:خوش به حال مردم ،ببین چقدر خوشن دارن میزنن و میرقصن ،اونوقت مامان من اینهمه درد میکشه....![]()
از حرفاش کلی تعجب میکردم چون این اولین باری بود که هستی تو مریضی من واقعا نگران بود و من فهمیدم که ،دیگه دخترم بزرگ شده و درد و ناراحتی رو درک میکنه و........![]()
تا اینکه ساعت 7:15 ،بالاخره بابایی بعد از 18 میس کال ،به خونه زنگ زد و هستی با گریه باهاش صحبت کرد و وقتی فهمید داره میاد دنبال من که بریم دکتر کلی بچم آرومتر شد و با اصرار من غذاشم خورد.![]()
خلاصه هستی موند خونه و ما رفتیم دکتر و فهمیدیم دارو٬ فشارمو 9 روی 6 آورده و باید سرم بزنم،
هر کار کردم محمود بره خونه،نه خودش راضی شد ونه هستی که با دفتر تلفنش نشسته بود پای تلفن و دقیقه به دقیقه حال منو میپرسید.
ساعت 9:45 رسیدیم خونه ،هر چند خیلی بهتر بودم ولی از تاثیرات دارو بی حس و شل شده بودم،هستی هم که خیالش راحت شده بود،رفت خوابید.
همون شبم خاله بیتا ساعت 3 نیمه شب رسید .

اما وقتی از خونه خانوم ونکی اومدیم بیرون ،حس کردم هستی سر و دماغش گرفته و مریض شده
(مثلا دیروزش درمانگاه نبردمش که مریضی نگیره)به همین دلیل اومدیم خونه و دفتر چه شو دادم به محمود، تا ببردش دکتر و وقتی با یه کیسه دارو اومدن خونه ،فهمیدم که بله هستی خانوم حسابی سرما خورده،
الانم حال عمومیش بد نیست ولی دماغش حسابی کیپ شده و اذیتش میکنه،خدا کنه زیاد طولانی نشه که حسابی شبا اذیت میکنه.![]()
قرار بود امروز(جمعه) هستی رو ببرم خانه بازی بوستان ولی چون از صبح خیلی باباشو اذیت کرد و نذاشت درس بخونه و آخر سر هم رادیاتور برقی رو انداخت زمین و هنوز نمیدونیم خراب شد یا نه؟؟؟؟
تنبیه شده و احتمالا نمیبرمش خانه بازی که هیچی ،احتمالا دوتایی میریم بیرون و یه ساعتی تنهاش میزاریم تا بفهمه نباید روز جمعه ای اینقدر از ما به خصوص باباش حرف بکشه......![]()
![]()
فعلا بای تا روز سه شنبه که تولد بابا محمود و میایم و آپ میکنیم،شما هم دوست داشتین تشریف بیارین،خوشحال میشیم......
بعدا نوشت:ما دوتایی رفتیم و برگشتیم و برای هستی خانوم هم که دختر خوبی بود یک کتاب قشنگ و یه شال و کلاه هم خریدیم که از دیدن کتاب خیلی خوشحال شد.![]()
اینم عکسای خانومی در منزل خانوم ونکی

![]()

یه لحظه آروم نمیگرفت تا عکس بندازم![]()

![]()

![]()

![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
اول از همه باید از تمام دوستانی که برامون کامنت گذاشتن و راهنمایی کردن بی نهایت تشکر کنم
(هم از اونایی که کامنتاشون تایید شد و هم اون 20 تایی که خصوصی بود)و اعتراف کنم ،نمیدونستم اینهمه دوست دلسوز و مهربون داشتم و واقعا خوشحالم که وبلاگ نویسی رو شروع کردم و منی که دوستان زیادی نداشتم ،از این طریق دوستان زیادی پیدا کردم که ندیده همشون رو از صمیم قلب دوست دارم.

از اونجایی که دندون دوم هستی خانوم افتاد و شب اول از کادوی فرشته مهربون خبری نشد ،
صبح خانومی با گریه پاشد
و به من گفت که حتما دندونمو جای خوبی نزاشتی و گرنه حتما فرشته واسم یه چیزی میاورد،
منم که دیدم بچم منتظره،به محمود زنگ زدم و ..![]()
نصف شب بود(ساعت 3 نیمه شب)که یادم افتاد کادوی فرشته رو از آشپزخونه نیاوردم بالای تخت هستی،پاشدم و با خیال راحت کادو رو برداشتم و دم در اتاق هستی ،سینه به سینه هم در اومدیم،
زودی گفت:مامان این چیه؟؟منم که هول شده بودم،گفتم:کادوی فرشته مهربون ،رفته بودم آشپزخونه کاغذ کادوشو ببینم......
بچم کلی ذوق کرد و گفت:دیدی من گفتم برای هر دندونم که بیفته فرشته به من کادو میده...![]()
خلاصه با خوشحالی راضی شد که بره بخوابه و فرداش که از مهد اومد بازش کنه.![]()
پنج شنبه هم تا رسید خونه ،رفت سراغش و وقتی دید فرشته مهربون براش بن بن بن شماره 2 رو آورده خیلی خیلی خوشحال شد و گفت:چه فرشته خوبی،میدونه من چی دوس دارم ،همیشه همونو میاره،از این به بعد شما واسم چیزی نخرید ،
هر وقت دندونم افتاد ،آرزو میکنم تا فرشته بیاره.....![]()
ساعت 4 راه افتادیم به طرف خونه مادر جون
(پا گشای عمو سعید و نیلوفر جون)توی راه بن بن بن رو باز کردم تا راهنماشو بخونم و وقتی طبق اون از هستی سوال کردم ،در کمال تعجب دیدم تمام دفترچه ای رو که باید در مرحله آخر یاد میگرفت ،به چه قشنگی داره میخونه،،،،،
من و به خصوص محمود که کار کردن هستی رو با بن بن بن شماره 1 ندیده بود ،خیلی متعجب شدیم ،
در حالی که کلی هم کیف کردیم،محمود که دیگه نمیتونست بی تفاوت باشه و مدام قربون صدقه هستی میرفت
و حسابی حواسش از رانندگی پرت شده بود.....![]()
خونه مادر جون هم خیلی دختر خوبی بود و کلی بن بن بن واسه دایی ها و زن دایی سمیرا و پدر جون و ...خوند و همه رو متعجب کرد و قول کلی جایزه هم گرفت....
به سمیرا جون گفته واسش مگنت (آهن ربا)بخره.....![]()
موقع خداحافظی هم دوید بغل سمیرا و با گفتن زندایی جون خداحافظ ،نمیدونید چقدر هیجانزده و خوشحالش کرد.![]()
اینم عکسای روز پنج شنبه هستی خانوم:![]()





![]()
.اینم عکسای نیمه شب پنج شنبه جلوی خونمون:![]()

![]()

![]()



روز جمعه هم رفتیم بوستان تا آلبوم و چند تا چیز دیگه بخریم که خانومی پشت شیشه آهن ربا دید
و خواست بخریم که چون گریه کرد ،براش نخریدم
و گفتم :مگه نگفتی زن دایی و دایی برات بخرن ،مگه چند تا باید داشته باشی؟؟؟
همونجوری که گریه میکرد با عصبانیت گفت:نه داییم داییه،نه زن داییم زن دایی ،
میدونم برام نمیخرن وگرنه تا حالا خریده بودن....
من و محمود که حسابی از حرفش جا خورده بودیم
و محمود زیر زیری میخندید،
گفتم:یعنی فکر میکردی دیشب تا حالا باید واست میخریدن ؟؟؟دو هفته دیگه میان خونه ما(22 بهمن)اونموقع حتما میارن،اگه هم یادشون رفت اصلا مهم نیست،آدم زوری که از کسی کادو نمیگیره دخترم.....![]()
خلاصه با همون قیافه گریه ای رفتیم خونه عزیز اینا و تا آخر شب اونجا بودیم.![]()

چشم بندی هم که بابا محمود شبونه براش با کلی زحمت درست کرد،خوشش نیومد و هر کاری کردم به چشمش نبست
و بابایی مجبور شد ،انواع و اقسام چشم بندهای خارجی عکس دار و ....یکبار مصرف براش بخره تا بهونه نگیره،
ولی مثل اینکه خیلی اذیت میشه ،چون خیلی بهانه میگیره طفلی....
اینم عکس تجهیزات خانومی:![]()

![]()



از دیروز آهنگ مستم مستم شیرازی رو هم شروع کرده.....

بابا محمود هم از دیروز صبح تا سه شنبه(اگه خدا بخواد)رفته ماموریت
و ما دو تایی دیشب تنها بودیم و من که هستی رو سر جای خودش خوابونده بودم ،بغلش کردم و بردم جای محمود خوابوندم و کلی بغل و بوسش کردم
ولی دیدم نمیشه راحت بخوابم ،چون با وجود بالشی که گذاشتم ممکن بود بازم از اونور تخت بیوفته پایین،
واسه همین بعد از یکساعت بغلش کردم و بردم سر جاش و چراغ پذیرایی هم تا صبح روشن بود که ن ت ر س ی م .
واقعا که محمود که حتی یک شبم تو خونه تنها نمیمونه چه انتظاری از ما داره؟؟؟![]()
خاله بیتای بد جنسم
الان که ما تنهاییم رفته مسافرت،
ای خاله بد بد بد 
همین الان خاله زنگ زد که به سلامتی رسیده و حالش خوبه
خدا رو شکر![]()
حالا خدا کنه بهش خوش بگذره و یه تجدید قوایی براش باشه.
خاله بیتا و بابا محمود عزیز مواظب خودتون باشید و زودی برگردید که ما چشم به راهیم![]()
![]()
این پست مربوط به مامان نوشینمه و فقط در آخرش گزارشی هم از چشم پزشکی رفتن من مینویسه،پس هر کسی که دوست نداره از همین اولش نخونه که بعد گله کنه این وب مال هستی و.......![]()
پنج شنبه تو جلسه ای که در دانشگاه بابا محمود اینا با حضور رئیس دانشگاه و اعضائ هیات علمی برگزار شده بود ،قرار شده بورسیه ای 2 تا 3 ساله برای گرفتن دوره دکترا در انگلیس(لندن) همراه خانواده به اعضائ داده شود و از همون روز اختلاف نظر بین من و محمود شروع شد و هر کدام دلایل خودمون رو داریم که اینجا مینویسم و از شما هم نظر میخوام......![]()
نظر و دلایل محمود به این قرار است:
1.این موقعیت خوبیه که برای هر کسی پیش نمیاد و باید از فرصتهای زندگی استفاده کرد.
2.دوره دکترای مهندسی در ایران 6،7 سال طول میکشه در صورتی که اونجا 3 سال بیشتر نمیشه.
3.برای هستی هم خیلی خوبه و همگی زبان انگلیسیمون تو این زمان تکمیل میشه.![]()
4.شاید دیگه برنگشتیم و همونجا موندگار شدیم و هم تو میتونی ادامه تحصیل بدی و هم موقعیت هستی برای دانشگاه و ....بهتر از ایران خواهد بود.![]()
5.اگه هم برگشتیم موقعیت کاری من تو دانشگاه خیلی بهتر میشه.
6.در هر حال من از اول هم گفته بودم مبخوام دکترا بگیرم و اگه نریم هم اینجا(7سال)درس میخونم.![]()
این بود چکیده ای از حرفا و گفته های محمود در روز پنج شنبه توی راه خونه مادر جون(نذری).![]()
ولی حرفای من که شاید خیلی هاش احساسی و شاید خنده دار هم باشه ولی برای من جنبه حیاتی داره و ازتون میخوام با مسخره کردنم منو بیشتر از این ناراحت نکنید.....![]()
1.من از بچه گی هم آدم خیلی حساس و وابسته ای بودم تا جایی که یکبار از دوری صمیمی ترین دوستم بهار ( ۱۰ ساله دوستی) ،دچار سر در گمی و ناراحتی های زیادی شدم
و از آن به بعد دیگر نزاشتم به کسی این اندازه علاقه پیدا کنم(به جز هستی و محمود که کاریش نمیشه کرد)و در تمام دوران دانشجویی مواظب احساسات خودم بودم ولی عشقی که به مادرم دارم رو نمیتونم نادیده بگیرم ،2سال پیش که دو هفته با پدرم به مکه رفته بودند ،من دو بار نصفه شب کارم به بیمارستان کشید و هنوزم نفهمیدم چرا،
و وقتی تو فرودگاه دیدمش با گریه بهم گفت خواب دیدم تو مریضی،چرا اینقدر لاغر شدی؟؟؟؟
باور کنید من بدنم مثل سنگه و خیلی سخت وزن کم میکنم (دو سال ورزش و رژیم همیشگی هیچ وزنی ازم کم نکرد،البته قدم بلنده و به قول مربی ورزشم چربی ندارم و همش عضله س و بهم میاد)خلاصه دو بار تو عمرم وزنم کم شد یکبار موقعی که هستی چهار ماهه بود و محمود دو ماه ماموریتی به آلمان رفت (تازه ٬تنها کسی بود که با این هزینه زیاد ٬تو ۲۰ نفر ٬اجازه دادن یکهفته بینش بیاد و برگرده )و من 8 کیلو وزنم کم شد و از گلوم هیچی پایین نمیرفت،یکبار هم که مامانم رفت مکه و 3 کیلویی لاغر شدم،
و الانم احساس میکنم دوری مامانم رو که خیلی بهم احتیاج داره و روم حساب میکنه رو حتی یک ماهم نمیتونم تحمل کنم و میترسم مریض و افسرده بشم و هیچ کاریشم نمیشه کرد ،مامانم هم که محمود به شوخی اون روز بهش گفت با نوشین خداحافظی کنید دارم میبرمش لندن،انگار مامانم بی حس شده بود و نمیدونم چه جوری بقیه کارای نذریشو کرد ولی اصلا راضی به دوری من نیست و از اون روز چند بار با گریه بهم اینو گفته.
2.وضعیت زندگیمون اینجا به کلی عوض میشه و باید همه چیز رو که خیلی هاشو یکسال نیست عوض کردم(تلویزیون،سینمای خانگی،فرشها،سرویسهای خودم و هستی،مبلمان و......)به امید خدا رها کنم و خونه هایی که داریمو بفروشیم و یه خونه دیگه بخریم(اینجا مستاجریم)که تمام وسایلمون جا شه و جا به جا شیمو.......خیلی کارای دیگه.![]()
3.هستی امسال مدرسه میره و این جابه جایی وقتی برگردیم(چون من اصلا حاضر نیستم برای همیشه تو کشور غریبه زندگی کنم)ممکن هستی رو عقب بندازه.![]()
4.با اونکه من آدم خیلی مذهبی ای نیستم و شاید بعضی چیزها رو مثل حجابم رعایت نکرده باشم ولی اصلا با فرهنگ غربی سازگاری ندارم و نمیتونم خیلی چیزهارو تحمل کنم و دو باری هم که به ترکیه و تایلند رفتم ٬برای برگشتن لحظه شماری میکردم و وقتی تو خیابون میرفتیم همش به محمود میچسبیدم و از آدمای غریبه ترس داشتم و فاصله میگرفتم و ........![]()
5. اونجا محمود باید سخت درس بخونه (دکترا اونم به زبان انگلیسی حتما خیلی وقت میبره)،اونم محمود که من همیشه از درس خوندنش عاجز میشم(خیلی میخونه و به هیچ چیز دیگه توجه نداره)و به همین دلیلم بوده که تا حالا هر وقت گفته دکترا ،من یه جوری نظرشو عوض کردم،چون قراره ما با هم زندگی کنیم و از اون لذت ببریم و خدا هم که به ما عمر نوح نداده و معلوم نیست چند سال بعد از دکترا گرفتن آقا تو چهل سالگی میخوایم زندگی کنیم.
و مسلما من اونجا روزهای خیلی تنها و سختی خواهم داشت و اصلا هم حوصله درس خوندن رو دیگه ندارم،
اون موقع که برای فوق خوندن و کار کردن اشتیاق داشتم ،باهام مخالفت نکرد ولی هیچ همکاری هم نکرد و گفت بخون و برو ولی هستی و کارات به خودت مربوطه(خوب یعنی بشین سر جات)حالا که بعد از هفت سال به این وضعیت عادت کردم و راضی هم هستم ،یه روز میاد میگه شرکتمون نیرو با رشته شما برمیداره ،نمیای سر کار؟؟
(چیزی که یه روز آرزوشو داشتم و خیلی دلم میخواست تو شرکت خودشون کار کنم ولی میگفت زن و شوهر یه جا کار نکنن، بهتره)
یه روزم میاد میگه تو لندن ادامه تحصیل بده
(انگار من مسخره ام و هر وقت آقا دلش خواست باید پاشم درس بخونم و برم سر کار،
انگار من نباید آمادگی روحی داشته باشم،منی که 7ساله تا هر وقت دلم خواسته صبح خوابیدم و با بچم حال کردم ،حالا موقع مدرسه رفتنش از ساعت 2 تا 6 بعد از ظهر علاف مهد کودکا بکنمش.
)میترسم برم و طاقت نیارم و اون وقت دیگه احتمالا باید خودم برگردم و اون بمونه تا درسش تموم شه که اینم اصلا نمیتونم تحمل کنم و مثل خ ر تو گل میمونم،نه راه پس دارم و نه راه پیش.........
5.میترسم زندگیم و شوهر و بچم از دستم درآن،تو رو خدا مسخره ام نکنید ،
تازه میخواد اول چل چلی
بره دانشگاه اونم تو لندن با اونهمه ........![]()
با اونکه بهش خیلی اطمینان دارم و تو این هفت سال هیچ چیز بدی ازش ندیدم و واقعا به من عاشقانه علاقه داره ،ولی بازم دلشوره دارم،شاید به خاطر این که من زیاد کتاب و مجله(خانواده و روزهای زندگی)میخونم و هر بار هم کلی از زندگی های خوبی نوشته که با رفتن به خارج خراب شده و همیشه هم زنها بیشتر آسیب دیدن.![]()
6.ممکنه محمود اونجا کارش تثبیت شه و دیگه نخواد برگرده ،اونوقت تکلیف من چیه؟؟؟یا باید خودم تنهایی برگردم و یا بسوزم و بسازم....![]()
7.داییم روز جمعه میگفت:آقا محمود کی به حرف زن گوش میده(مثلا دایی بزرگمه با اونهمه تحصیلات)و همچین موقعیتی رو از دست میده؟؟؟
و یواشکی بهم گفت:دایی جون 5 ساعت درس و کاره ،بقیه اش عشق و حاله......
موضوع مهم اینه که من اصلا اهل خیلی تفریحاتم نیستم و دو باری که رفتیم سفر ٬به جز یه د ا ن س ی ن گ تایید شده توسط دوستای محمود شبا هیچ جا نمیرفتیم و مثل بچه های خوب سر ساعت 12 شب که اینجا هم خواب نیستیم ،اونجا خواب بودیم تا صبح زود با تور به گردش بریم و جاهای قشنگ رو ببینیم ،در صورتی که خیلی ها اینقدر دیر میخوابیدن که تا فردا ظهرش نمیتونستن بیدار بشن،باور کنید هیچ جای دیدنی هم نتونستن ببینن جز........![]()
البته سوئ تفاهم نشه٬من اصلا منظور بدی نسبت به عزیزانی که اونجا زندگی میکنن ندارم و میدونم هر کس اهل چیزی باشه ٬اینجا هم موقعیت کم نیست ولی چون از اول هم خارج زندگی کردن رو دوس نداشتم همه اینها بیشتر به چشمم میاد
آدمهای زیادی دیدم و شنیدم که به خاطر خارج زندگی کردن همه زندگیشونو میزارن و حتی از همسراشون جدا میشن(چه زن٬چه مرد)شاید اگه منم عشق خارج بودم راحت تر میتونستم قبول کنم ولی چه کن