تبليغاتX
سه شنبه نوزدهم آبان 1388
فقط برای همسرم محمود ...+پی نوشت

هیچ تعهدی نداده بودم که هیچ وقت تو این وبلاگ،برای خودم و ...ننویسم،برای همین ٬هر کسی فقط دلش میخواد از هستی تو این وبلاگ بخونه،این پست رو نخونه ٬چون اصلا دلم نمیخواد بیاید و تو کامنتها بهم بگید ٬چرا تو وب هستی ؟؟؟برای خودت وب بزن و ....اینو گفتم که همین الان٬ تکلیف خودتون رو بدونید و خدای نکرده خسته نشید،این پست رو فقط و فقط برای محمود عزیزم مینویسم که میدونم میاد و اینجا رو میخونه....

دیشب وقتی بهت زنگ زدم و گفتم،دیدی به شما مردها خوبی نیومده؟؟؟و تو گفتی،چی شده عزیزم؟؟(هنوز بعد از 9 سال ،همیشه تو حرفات، با عزیزم و جانم با من حرف میزنی و اینقدر به این موضوع عادت کردم که اگر صدات کنم و نگی جانم،فکر میکنم حتما از من ناراحتی؟؟؟)گفتم،من میدونم با پست جدید و کارای دانشگاه ٬خیلی سرت شلوغه و همش تو جلسه و بدو بدو هستی،برای همینم ملاحظه ات کردم تا بیشتر به کارات برسی،حتی تا وقتی کار واجب ندارم٬ دیگه بهت زنگ هم نمیزنم که مزاحمت نباشم،ولی مدتهاست ساعت خونه اومدنت از 8 شب،داره به نزدیک 10 میرسه و این خیلی بده؟؟من میدونم تو به خاطر اضافه کاری نیست که تا اونموقع میمونی ،چون خودتم میدونی هیچ وقت٬ برام مهم نبوده که به خاطر یکم پول بیشتر ،یک لحظه از خونه بیشتر دور بمونی،اینم میدونم فقط به خاطر مسئولیت بیشتر و انجام دادن کارها(مسئولیت پذیری زیاد)و راه انداختن کارهای شرکت به نحو احسن،اینهمه به خودت فشار میاری؟؟؟ولی من و هستی به وجودت تو خونه بیشتر نیاز داریم و نمیتونیم همه ی نیازهامون رو، تو یک روز جمعه با بدو بدو(گردش و خرید و مهمونی و خونه ی مامان اینا و ....)کردن انجام بدیم،چند روز پیش٬ هستی میگفت: چرا بابای رویا و مهرانا باهاشون ریاضی کار میکنه٬ ولی بابای من٬ که خودش استاده....اومدم بهت گفتم و تو با تمام خستگی باهاش ریاضی کار کردی،وقتی 10 شب میرسی خونه ٬مسلما خیلی خسته تر هم هستی و نمیشه چیزی ازت خواست؟؟تمام حرفهامو گوش دادی و گفتی،باشه عزیزم از فردا سعی میکنم زودتر بیام خونه،با اونکه میدونم امکانش در شرایط فعلی٬ برات سخته ولی همینکه٬ اینقدر قشنگ و با مهربونی باهام حرف زدی کلی خوشحال شدم و تلفن رو قطع کردم....ساعت 9:30 که در رو برات باز کردم و دسته گلی رو٬ که خیلی دوست دارم دستت دیدم،از اینکه با اونهمه گرسنگی و خستگی ٬رفتی گل فروشی و ....خیلی خوشحال شدم و بوست کردم،تو هم گفتی٬ برای عذر خواهی از دیر اومدن هام،وقتی کارت روی گل رو٬ خوندم(تقدیم به همسر مهربانم)هم بینهایت لذت بردم و هم خجالت کشیدم و پیش خودم فکر کردم،آیا من واقعا مهربانم؟؟؟هستی٬ زودتر از من دوید و گل رو ازت گرفت،تو بهش گفتی٬ این گل برای مامانت هستش ٬که خیلی زحمت برامون میکشه،هستی دلخور شد و گفت ٬چرا برای من نخریدی؟؟؟تو گفتی٬ من برای شما روز کودک و دانش آموز و ....کادو میخرم ٬ولی این برای مامانت هستش،شوهرها ٬برای خانومشون٬ باید تند تند گل بخرند و ازشون تشکر کنند ولی تو بچه ی منی و نباید خودت رو با مامان مقایسه کنی؟؟؟خیلی خوشم اومد که ایندفعه٬ فقط برای من گل خریدی و اینجوری هستی هم ٬فهمید که جایگاهش با من فرق داره و باید به زحمتای من ارزش بیشتری بزاره،هستی روی کارت رو خوند و آورد داد به من و رفت کاردستی امروزش رو ٬به تقلید از تو، کادو داد به من و تشکر کرد،و این برای من٬ یعنی همه چیز....گفتی گلفروش گفته٬ این گل 10 تا 15 روز میمونه٬ ولی من بهت نگفتم که مهم نیست چند روز یا چند ثانیه بمونه،مهم اینه که تاثیرش٬ تا زمانیکه قلبم میزنه برام میمونه....ولی هنوز فکر میکنم ٬اگر من مهربانم پس تو چی هستی؟؟؟زمانیکه هر شب از خواب ناز٬ بیدارت میکنم و میگم،محمود اونوری شو ٬خر و پف میکنی،تو همون خواب ٬میگی چشم عزیزم و جا به جا میشی،هنوز نیمساعت نشده که باز تکونت میدم،محمود تو رو خدا اینوری بخواب(از بس بد خواب هستم ٬تو هم میدونی تا خوابم ببره،یکجورایی جون میدم و اکثر اوقات نردیک 4 و 5 خوابم میبره و خیلی به خر و پف حساس هستم و امکان نداره خوابم ببره)باز خودتو تکون میدی و میگی ای وای بازم خر و پف کردم ،نیمساعت بعد ....بارها میشه 5 تا 6 دفعه بیدارت میکنم٬تا خوابم ببره٬ ولی تو٬ تا امروز نشده یکبار از دستم عصبانی بشی و همون خوابالو٬ با چشم و عزیزم ٬خودتو اینور و اونور میکنی،امروز صبح هم که داشتم هستی رو حاضر میکردم،گفتی مثل اینکه دیشب خیلی اذیتت کردم ،ببخشید خانومی ٬نمیدونم چرا تازگیها بیشتر خر و پف میکنم؟؟؟اما من میدونم چرا؟؟چون همیشه٬ وقتی خیلی خسته بودی خر و پف میکردی و الان مدتهاست که خیلی خسته میخوابی....حالا من مهربانم یا تو؟؟ که اگر دنیا دنیا٬ از کار بیرون خسته باشی،باز هم وقتی به خانه می آیی ،با روی باز و اخلاق خوشت ما رو شرمنده میکنی،من اصلا نتونستم تا امروز مثل تو باشم و وقتی خیلی خسته باشم روی رفتارم اثر میزاره،اما باید خیلی بیشتر٬ سعی کنم تا شرمنده تو نباشم،برای من٬ قابل درک نیست که همیشه همه میگن ٬یک مادر بچه اش رو بیشتر از شوهرش دوست داره،چون واقعا برای من ٬با تمام عشقی که به هستی دارم و تمام زندگیم رو وقفش کرده و خواهم کرد،اینجوری نیست و اگر تو رو بیشتر از هستی دوست نداشته باشم،کمتر هم ندارم،خودت حساب کن که چقدر برام عزیزی و هنوز بعد از اینهمه سال ،در خلوت خودم از خدای مهربون بینهایت سپاسگزارم که تو رو٬ سر راهم قرار داد و نمیدونم تو پاداش کدوم کار خوب من بودی،هنوزم از اینکه ٬بهت فشار نیاوردم تا برام عروسی بگیری و با یک مشهد رفتن٬ پا تو خونه ی پر از عشقت گذاشتم٬ خوشحالم و نه تنها پشیمون نیستم٬ بلکه به وجودت،به زحمتکش بودنت ،به نجابت و وقارت،به ادب و بزرگ منشیت،به خاکی بودن و خوش سفر بودنت و به تمام خوبیهای دنیا٬ که در تو وجود داره٬ افتخار میکنم،تمام دل شکستنها و کوتاهیهای خانواده ات رو ٬که بارها و بارها٬ اشکم رو غیر مستقیم در آوردند و ....فقط و فقط٬ به خوبیهای خودت میبخشم و به خاطر تربیت و زحمتی که برای تو کشیدند تا اینگونه بزرگ شوی،درس بخونی،ازدواج کنی و منو خوشحال و خوشبخت کنی،همیشه ازشون ممنون و سپاسگزارم،بارها به خودت هم گفتم،هر وقت عمرم به پایان برسه،و با خاک هم آغوش شوم،جز دلواپسی های یک مادر برای فرزندش،آرزو به دل٬ هیچ چیز نخواهم بود و تو همین 9 سال، به اندازه ی یک عمر، خوشبخت و خوب در کنار تو زندگی کرده ام ....چند وقت پیش٬ بهم گفتی همونطور که بهت قول داده بودم٬ میخوام امسال دهمین سالگرد ازدواجمون رو(14 شهریور 89)برات جشن بگیرم،هر جور که تو بخوای،میخوام از یک عروسی با شکوه تر و قشنگ تر باشه،میخوام لباس عروسی بپوشی،میخوام بهترین عکاس و فیلمبردار و هتل و شام و کیک 7 طبقه و .... تو لایق بهترینها هستی و من میخوام خوبی و بزرگواریت رو جبران کنم و اصلا هزینه هاش برام مهم نیست....با اونکه هنوز تایید نکردم و فکر میکنم با اون پول خیلی کارهای دیگه هم میشه کرد،ولی دروغ چرا ؟؟خیلی وسوسه شدم و بیشتر از 10 سال قبل ،دلم خواست لباس عروسی بپوشم و در کنار تو ٬که امروز عاشق ترت هستم، در جشنی زیبا و به یاد ماندنی،دهمین سال یکی شدن و عاشقیمون رو ،ثبت کنیم،هر چند امروز٬ 10 سال از اون روزها مسن تر هستم و شاید خیلی کارها٬ از نظر دیگران٬ از من گذشته باشه،حیف و حیف که٬ بیشتر شک و تردیدم ٬به خاطر چشم حسودان و بد خواهانمون .....

حالا تو بگو عزیزترین عزیزم،که تو همسر مهربانی هستی یا من؟؟؟؟

اینم کاردستی هستی٬که تقدیمش کرد به من

محمود جان،از دیشب با اون کار قشنگت،بیشتر از همیشه دوستت دارم و بهترین آرزوها رو ٬برای تو  بهترین ٬دارم،امیدوارم همیشه سالم و موفق٬ در کنار من و هستی عزیزمان باشی و من هم بتونم ٬ذره ای هر چند کوچک،بیشتر از قبل مهربان باشم.....

امروز از صبح ،یک حسی داشتم که٬ اگر نمیومدم و نمینوشتم، از هیجانی که درونم بود،منفجر میشدم،مدام گلی که برام خریدی،جا به میکنم و باهاش حرف میزنم و ناز و نوازشش میکنم،انگار امروز،همش تو با منی و در کنار من ....چقدر امروز ٬با انرژی و حوصله ی بیشتری٬ با هستی رو برو شدم٬چون اونم تکه ای از وجود تو و خوبیهای توئه٬که امروز اینو بیشتر حسش کردممن چقدر به این دسته گل و توجه٬محتاج بودم؟؟؟نه؟؟و تو٬چقدر خوب و به موقع٬این رو فهمیدی....

پی نوشت 1:از شما دوستان عزیزم هم ٬خواهش میکنم بهم نخندید و درکم کنید(دوست نداشتید کامنت هم نزارید)،بالاخره لازمه که آدم گاهی خودش رو٬ تخلیه کنه و از احساسش هم حرف بزنه ....هر چند به مذاق بعضی ها ٬خوش نیاداز حالا میدونم چه کامنتهایی خواهم داشت....ولی در حال حاضر٬ فقط محمود برام مهمه و بس ٬که با خوندن این مطلب ٬بدونه چقدر من قدرش رو میدونم و دوستش دارم٬هر چند نتونتم همیشه اینارو٬ بهش بگم

پی نوشت ساعت ۱۰ شب:وای الهی بمیرم که باعث خجالتت شدم امروز٬وقتی امشب محمود اومد خونه٬گفت ٬خانومی ایندفعه که خواستی بوسم کنی٬ لطفا حواست به یقه ی پیراهنم باشهامروز تو جلسه ی مهمی بودم که یکی از همکارها با خنده گفت٬مهندس جاش رو یقه ی لباست موندهنفهمیدم منظورش چیه؟؟رفتم دستشویی و دیدم بله ه ه ه دیشب که برات گل خریده بودم٬ تو هم بوسم کردی٬رژ لبت خیلی تابلو جاش رو یقه ی لباسم مونده و ...با کلی زحمت پاکش کردم و با خجالت٬ از دستشویی اومدم بیرون٬همکارم هنوز لبخند به لب داشتبهش گفتم خانومم دیشب هیجانزده شده بود و ...

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت 17:6
شنبه شانزدهم آبان 1388
ادامه ی ماجرای هستی و مدرسه

به دلایلی صلاح دونستم پست قبلی رو حذف کنم(البته حذف که نه، ثبت موقتش کردم)،و بابت راهنمایی ها و کامنتهای مفیدتون بینهایت تشکر می کنم،خدا رو شکر که ،ما اینهمه دوست خوب و با تجربه داریم تا در شرایط مختلف راهنماییمون کنند،به وجود تک تکتون که اینهمه وقت گذاشتید و با کامنتهای طولانیتون ، دلگرممون کردید ،افتخار میکنم.....

در مورد مدرسه ی هستی که نوشته بودم،منتظر نتیجه ی جلسه ی امروز صبح،بین نماینده ی مادرها با مدیر مدرسه بودم، که میخواست هم حرفهای همه رو ،بهش بزنه و هم اگر بتونه یک جلسه برای مادرها با مدیر بگیره ،در هر صورت٬ تو این هفته حتما میخواستم٬٫برم مدرسه٬ ولی دارم سعی میکنم کمی با تدبیر عمل کنم و خودمو جلو نندازم ،چون خیلی از بچه ها که درسشون هم به پای هستی نمیرسه،مشکلاتشون خیلی بیشتر از هستی هستش (چرا من خودم رو خراب کنم؟؟ هزار ماشالا هستی خودش، به همه چیز گند زده )،خدا رو شکر هستی من٬ روحیه ی خیلی خوبی داره و مشغول درس خوندن و 20 گرفتن هستش،ولی پنجشنبه کاری کرده که هاج و واج موندم ،هم کیف کردم هم ....معلم که خودش خوب میدونه نسخه اش پیچیده است،سر کلاس به بچه ها گفته،کی دلش میخواد من تا آخر ماه برم و یک معلم جدید براتون بیاد؟؟ (خداییش شعور یک معلم رو داشته باشید؟؟ )اولین کسی که با شهامته تمام٬ دستش رو بالا میکنه٬ هستی بوده ،بعد از اونم ٬فقط یکی یواشکی دستشو بالا میبره (بقیه از ترسشون چیزی نگفتنا و گرنه من میدونم چند تاشون هر روز با گریه میان مدرسه )که خانوم از اون یکی میپرسه چرا؟؟؟اونم میگه،خانوم شما اخلاقتون خیلی بده... وقتی هستی، اینو برای من گفت ٬کلی با هم خندیدیم ،دروغ نگم از شهامت و اعتماد به نفسش که خدا رو شکر اصلا به من نرفته ،لذت بردم و خوشحال شدم٬ بدون اینکه بترسه حرف و احساسش رو بیان کرده ولی از طرفی ٬مسلما براش عواقب خوبی نخواهد داشت؟؟؟ نمیدونستم چی بهش بگم؟؟؟؟بهش بگم٬ باید دروغ میگفتی و دستت رو بالا نمیبردی؟؟؟ و همیشه نمیشه و نباید حقیقت رو گفت؟؟؟ یا میگفتم کار خوبی کردی٬ تو کلاس 21 نفره٬ تنهایی دستت رو بالا بردی و از این به بعد تکلیفت معلومه؟؟؟ معلم ٬تا حالا نمیدونست ازش خوشت نمیاد اینجوری بود ٬حالا که میدونه ازش بدت هم میاد ....امیدوارم موفق بشیم و بتونیم عوضش کنیم و گرنه دختر کوچولوی من ،کمی کارش با این معلم سخت خواهد شد؟؟؟ خداییش از همین سوال مسخره ای که کرده و بچه ها رو آلت دست٬ قرار داده معلومه چه معلم دلسوزی هستش؟؟؟ و اگر باور کرده٬ کسایی که دستشون رو از روی ترس بالا نبردن،بیشتر از هستی شجاع من ،دوستش دارند واقعا براش متاسفم....

ساعت 1:30 ظهر امروز بود که، همون مادری که گفتم ٬بهم زنگ زد و گفت ٬از ساعت 9 صبح تا همون موقع مدرسه بوده،اول دو ساعتی با مدیر در مورد تک تک رفتارها و نحوه ی تدریس معلم صحبت کرده،که مدیر تمام حرفها رو توی کاغذ نوشته ،اسمی از کسی نبرده ٬ولی هر چی که ما در مورد بچه هامون بهش گفتیم،به مدیر منتقل کرده،اونم گفته ٬توی مدرسه اول بچه ها برای من اهمیت دارند ٬بعد معلم(تمام اولیا بچه ها، از مقاطع راهنمایی و دبیرستان، خیلی خیلی راضی هستند و مسلما برای مدیر، خیلی مهمه که ،بچه های دبستانش رو، راضی و قوی در درس، پیش ببره تا سالهای بعد هم....ضمن اینکه مدرسه، فضای آموزشی خیلی خوبی داره و ما کلا از خود مدرسه راضی هستیم ،در ضمن به خونه خیلی مسیرش نزدیک هست ،که این خیلی مهمه)،و بدون اینکه از اون مامان اسمی ببره،همون نوشته ها رو توسط ناظم میرسونه به دست معلم و یک جلسه ی فوری با تمام معلم های دبستان تشکیل میده(اون مامان هم توی دفتر مینشینه تا دورادور از ماجرا باخبر بشه)معلم هم بعد از خوندن نامه،میاد داخل جلسه و میگه،من میدونم این جلسه برای من تشکیل شده،من توی کلاس چند تا شاگرد بیش فعال و خیلی شیطون دارم(دکتر هم هستند این خانوم)،چند تا هم توی درس ضعیف هستند،چند تا هم ....مدیر میگه،اولا من طرفم همه شما بودید و چون اولین سال هستش که به این مدرسه اومدید،با اونهمه سوابق کاری درخشان٬ من هنوز به اون شناختی که میخوام نرسیدم و باید بیشتر در موردتون بدونم،معلم وظیفه داره به تک تک بچه ها درس رو تفهیم کنه و ارتباط خوبی با همه داشته باشه،نباید نسبت به اعتراض یا نظر اولیا، به هیچ وجه حساسیت نشون بدید،و نسبت به اون بچه یا اولیا جبهه گیری کنید،من خیلی برای این مدرسه زحمت کشیدم و نمیزارم شما با رفتارتون مدرسه رو زیر سوال ببرید(چند سال پشت سر هم ،مدرسه درجه یک ، رتبه یک ،از طرف آموزش پرورش انتخاب شده،که اکثر اولیا مثل ما، برای همین اونجا ثبت نام کردیم)بعد هم حسابی، به مدیر آموزشی که خیلی زن با تجربه ای هم به نظر میاد،میتوپه که وظیفه ی شما اینه که، مدام به کلاسها سر کشی کنید،درس رو از بچه ها بپرسید و ببینید یاد گرفتند یا نه؟؟؟از پشت در کلاس نحوه ی آموزش و اخلاق معلم رو چک کنید و ....به معلم هستی هم گفته،من کلاس شما رو رها نخواهم نکرد،یا سعی کنید تغییری توی رویه ی آموزشی و اخلاق خودتون بدهید، یا شما را به خیر و ما را به سلامت...خلاصه جلسه با معلمها تا ساعت 1 طول کشیده،مدیر هم از همون مامان که عضو انجمن هم هستش،خواسته که تنهاش نذاره و تو شناخت و ارزیابی معلمها بهش کمک کنه و دوباره اگه مشکلی بود حتما خبرش کنه،البته اون مامان گفته که نماینده ی مامان 21 دانش آموز دیگه هم هست و خودش نذاشته همه ی ما٬ بریم مدرسه و خودش برای حفظ آرامش مدرسه و ...اقدام کرده که مدیر هم از این هماهنگی خیلی خوشش اومده،مامانه که میگفت ٬مدیر خیلی پیگیری کرده و گفته مطمئن باشید همه ی اولیا رو راضی نگه میدارم و هر کاری لازم باشه میکنم،مامانه گفته،الان شما معلم خوب سراغ دارید که اگه این رفت(فکر نکنم بمونه)جایگزین کنید؟؟؟مدیر گفته خیالتون راحت باشه،همین الان 2 ،3 تا کاندید خوب دارم(مدرسه ی هستی فقط یک کلاس دوم داره،برای همین عوض کردن کلاس نداریم)...با وجود تمام این حرفها فعلا لزومی نمیبینم برم مدرسه،حرف خاصی ندارم که بخوام بزنم و منتظر میمونم تا ببینم چی میشه؟؟؟هستی هم که اومد خونه، بازم باهاش صحبت کردم و ازش خواستم معلمش رو، دوست داشته باشه و با ادب و درس خوندن خودش، معلم رو خوشحال کنه،سر کلاس دختر مرتب و آرومی باشه و به درس گوش بده،هیچ حرفی خارج درس و مدرسه با بچه ها نزنه و ....(زبونم مو در آورده الان)کلا هستی و خود من،مدرسه اش رو خیلی دوست داریم و با کلی وسواس انتخابش کردیم،برای همین دلم نمیخواد با یک معلمی که ازش راضی نبودیم،سریع مدرسه رو عوض کنم،اگر مدیر باهامون همکاری کنه،چرا باید به فکر عوض کردن مدرسه باشم؟؟؟کی مدرسه های دیگه رو تضمین کرده؟؟مگه همین معلم، 30 سال تو مدارس دولتی درس نداده؟؟پس این مشکل ٬ربطی به دولتی و غیر انتفاعی بودن نداره،تازه توی غیر انتفاعی به خاطر همون مسئله ی مالی به خانواده ها بیشتر باید بها بدهند تا مدرسه در سالهای بعد ریزش پیدا نکنه،و گرنه من خودم از تمام معلمهای دبستانم، فقط معلم کلاس چهارم رو ،دوست داشتم،نه معلم ٬عوض میکردند و نه ...

پنجشنبه شام،خونه ی دایی وسطی دعوت داشتیم(بازم پاگشای داداشی و سمیرا جون)که چون محمود دیر رسید خونه،از همه دیرتر رسیدیم،شب خوبی بود،زندایی هم خیلی زحمت کشیده بود...بعد از ظهرش، یکی از کتابهای زبان هستی،که بغل دستگاه بخور بود٬ به طور نا معلومی خیس و داغون شد(طفلی بچه ام تقصیر نداشت و هنوزم نمیدونیم چه جوری بدون اینکه دستگاه آب داده باشه کتاب اونجوری شد؟؟؟)،اصلا نمیشد بهش دست زد،گذاشتمش روی شوفاژ حمام که خشک بشه ولی بعد از دو روز ....

کتاب خیس و مچاله شده ی هستی من

برای اولین بار٬به خواست خودش٬موهاش رو یکوری درست کردم ٬که به نظر همه بهش میومد

هستی در حال خواندن کتاب٬ برای پسر خاله هاکیان میگفت٬ایول هستی

جمعه ظهر،اول من و محمود نیم ساعتی رفتیم خرید و یک سر هم ٬به شهر کتاب زدیم و خدا رو شکر کتاب زبان هستی رو(البته مجبور شدیم مجموعه کاملش رو بخریم،حالا خوبه کتاب و دفترهای دیگه اش اینجوری نشد و گرنه ....)پیدا کردیم و براش گرفتیم که خدای نکرده کتاب خیس و پاره،انگیزه اش رو برای خوندن درس زبان از بین نبره...بعد اومدیم خونه و سه تایی رفتیم کن سولوقون،ناهار اونجا خوردیم و ساعت 5 اومدیم به طرف خونه،تا بستنی بخوریم ، کتاب جدید رو بدیم جلد و سیمی کنند،ساعت 7 رسیدیم خونه،وسایل رو ٬جا به جا میکردم و به هستی دیکته فارسی و انگلیسی میگفتم،محمود هم براش ساعت درست کرد(اینقدر وقت گذاشت که انگار ساعت رو میخوان ببرن موزه٬دو سه لایه مقوا٬حتی پایه هم گذاشت که مثل قاب عکس قشنگ وای میستاد)ساعت 10 هستی خوابید و .....

زود رفت کنار اجاق نشستهمون جا کلی ازش علوم پرسیدم

خانوم عاشق دیزی٬فقط خودش دیزی سفارش داد و خداییش تا آخر ...

گوشتش رو هم٬ خودش کوبید

اینجا میگفت٬بزارید منم فقط یکدونه بکشم که چون اصلا نذاشتم کلی حرصمون داد

دست بابایی درد نکنه ٬که همه ی کاراش بیسته

پی نوشت 1:کادوی من و بابا محمود٬به مناسبت روز دانش آموز٬برای بهترین و شیرین ترین دانش آموز دنیا

مداد نوکی ۷ دهم و سی دی خروس جنگی ٬که هستی خیلی دلش میخواست ببینه ولی ...

اینم کادوی بابا محمود٬ که از مال من با احساس تر بود

توجه توجه:همچنان روزهای جمعه٬بعد از خبر سراسری شبکه یک سیما(حدود ۲:۱۵ ظهر)٬هستی رو ٬تو تیتراژ برنامه ی جمعمون جمعه نشون میده٬ماشالا بچه ام کلی تو این چند ماه بزرگتر شده نه؟؟؟

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت 19:43