تبليغاتX
پنجشنبه سوم دی 1388
دایی امیر، خدا پشت و پناهت+تشکر جمعه شب

روز سه شنبه ظهر ٬به مامان زنگ زدم تا در مورد امیر و جای سربازیش و ....بپرسم٬ که دیدم داره زار میزنه و گریه و ....؟؟؟گفتم مامان چی شده؟؟؟گفت امیر باید فردا صبح زود بره چالوس،تهران نیوفتاده،نیروی ا ن ت ظ ا م ی افتاده(حالا خوبه برادر من تعمیر و نگهداری هواپیما خونده، ولی انگار این روزها نیروی ا ن ت ...بیشتر به نیروی جوان نیاز داره تا نیروی هوایی و ....؟؟؟)،من بدون امیر چی کار کنم؟؟؟چراغ خونه ام بدون امیر خاموشه،باباتم که دوباره خوابیده خونه و تمام کاراش رو امیر انجام میداد و نمیذاشت من زیاد دولا راست بشم(مامانم کمر و زانوش خیلی خرابه،کمرش رو که عمل نمیکنند چون میگن 50 درصد ممکنه قطع نخاع بشه،زانوهاشم کاملا پرانتزی شده و باید عمل کنه،دیگه بهش آخرین فرصت رو دادم،حالا که تونسته 15 کیلو وزنش رو کم کنه،اردیبهشت به محض تعطیل شدن هستی،یکی از زانوهاش رو عمل کنه و یکی دو ماهی بیارمش خونه ی خودمون و مثل تخم چشمام ازش مواظبت کنم تا حالش خوب بشه،اون یکی رو هم تابستان عمل کنه)من به عشق امیر غذا میپزم و ....کلی باهاش حرف زدم ولی چون هستی فرداش امتحان داشت ٬تصمیم نداشتم برم خونه شون،به محمود زنگ زدم و گفتم شب از دانشگاه یه چیزایی برای امیر بخره و بره خونه ی مامان(فکر نمیکردیم قبل از تعطیلات بره برای همین جمعه٬ بهش تو راهی و تو جیبی نداده بودم)اما هر کاری کردم دیدم نمیتونم ندیده بزارم بره،تند تند کارامو کردم،ساعت 2:30 تو مدرسه ،جلسه با معلم زبان هستی بود که رفتم و مثل همیشه شنیدم که درسش عالیه ولی شیطون و ....هستی رو برداشتم و اومدم خونه،حاضرش کردم و ازش قول گرفتم خونه ی مادر جون درساش رو بخونه،آژانس خبر کردم که خدا لعنتش نکنه،5 دقیقه دیگه شد 45 دقیقه بعد،چون محمودم میخواست بیاد ،با ماشین خودم نرفتم که شب با یک ماشین برگردیم،مخصوصا که الان مدتهاست هر دو بنزین آزاد میزنیم،بیشتر از پولش، از اینکه تو کشور منبع نفت و گاز زندگی کنی و اونوقت به جرم وارداتی بودن ماشینت ،کارتت رو بسوزونن،و هر بار تو پمپ بنزین به متصدی بگی کارت آزاد بزار و پول زحمت کشیده رو،تو جیب یک مشت بنزین فروش بریزی ،ناراحتم میکنه،برای همین من هیچ وقت خودم بنزین نمیزنم و ترجیح میدم این من نباشم که...سوئ تفاهم نشه و بیاید بگید...؟؟منظوری نداشتم فقط دلم میسوزه از اینهمه نعمتی که به مردم خودمون روا نمیدونند و ...؟؟؟همه ی خواننده های وبلاگ هستی، میدونند که ماشین من، وارداتی نیست ولی بنزینش به دو تا ماشین، که یکیش هفته ای سه بار باید تا ا....دانشگاه محمود بره و برگرده اونم تو این ترافیک،نمیرسه و همون یکی دو هفته ی اول تمومه،حالا خوبه من جز دو سه روز تو هفته٬ اونم مسیرهای نزدیک خونه مون جایی نمیرم(ببخشید از کجا به کجا رسیدیم٬دلم پر بود)؟؟خلاصه رفتیم خونه مادر جون و کمی از گریه و زاریش کم کردیم،دایی امیر هم کچل کرد و اومد خونه،محمود و داداش رضا اینا هم اومدند،موقع خداحافظی یهو دیدیم صدای گریه داره از اتاق امیر میاد؟؟امیر در حالی که هستی تو بغلش بود و گردنش رو چسبیده و گریه میکرد،اومد بیرون،اونم چه گریه ای؟؟؟مگه ساکت میشد؟؟؟همه با هم یک صدا ٬گریه مون در اومدبه زور ازشون عکس انداختم و امیر تا دم ماشین هستی رو آورد،تا خود خونه٬ بچه بغض داشت و کلی صحبت کردیم تا فهمید سربازی چیه و ....

منتظر ماشین آژانس در لابی

قربون اون قد و بالات شیطون کوچولو

طفلی داداشی نمیزاشت با کله کچل ازش عکس بندازم اما من؟؟؟

چه جوری کله ی دایی شو نگه داشته؟؟همش دستشو میکشید رو سر امیر

روز چهارشنبه یعنی دیروز،به مامان زنگ زدم که جاش خالی نباشه بگم که دیدم صداش در نمیاد،میگفت همین الان دلم براش تنگ شده،دلم میخواد همش بخوابم تا نبودش رو نفهمم و ....،آخه داداش امیر خیلی بچه ی آروم و به درد بخوریه؟؟پارسال از زمانی که پدر بزرگم تابستون مریض شد تا اسفند که فوت کرد و تو اوج مریضیش،زخم بستر گرفت و باید پ و ش ک میشد،به جز 3 تا پسراش و خاله ام که از همون موقع نوبت گذاشتند،هر شب یکی میموند خونه ی عزیز و آقاجون(الانم همچنان ادامه داره و پیش عزیزم میمونند)تا به کارهای آقاجون برسه که عزیزم که وضعش از مامانم خیلی خرابتره کمتر اذیت بشه،تنها جوونی که دلش اومد همون کارا رو روی بابابزرگ انجام بده امیر بود،که به جای مامانم میرفت و کارایی برای آقاجون میکرد که محبوب همه دلها شد(دایی ها و عزیز و ...)الانم تنها نوه ایه که هفته ای یکشب رو پیش عزیز میمونه،برای همین عزیزمم تو این دو روز .....از طرفی تمام کارهای خونه رو امیر انجام میده،از ظرف شستن(هر وقت میریم خونه شون نمیزاره هیچ کدوم ظرف بشوریم) و جارو برقی گرفته تا خونه تکونی عید و شیشه و پرده و خرید و ....منم هر بار خونه عوض کردم یا محمود ماموریت رفته یا خودمون سفر رفتیم،آوردمش خونه مون که خیلی تو همه چیز بهمون کمک کرده(محمود هم خیلی خیلی دوستش داره) برای همین هستی ،بین تمام عموها و عمه ها و خاله و داییش،امیر رو بیشتر دوست داره(خاله بیتا ناراحت نشیا؟؟)،از وقتی هم یادش میاد امیر رو خونه ی مامان دیده و....تا عصر٬ چند بار به مامانم زنگ زدم ولی حوصله نداشت تا اینکه شب که زنگ زدم دیدم انگار دنیا رو بهش دادند و گفت امیر لباس و کفش و وسایلش رو گرفته و برگشته(اینقدر خوشحال بود که انگار سربازیش تموم شده و اومده) تا سه شنبه صبح که باید اونجا باشه(خداییش مسخره ها)،منتهی به همه کفش سایز 42 دادند که برای امیر و خیلی ها کوچیک بوده که گفتند برید گمرک عوض کنید؟؟؟طفلی از صبح رفته ولی چون تجربه نداشته به گفته ی بابام، انگار کفش چرمی رو داده،یه پولیم روش٬ اونوقت کفش پلاستیکی بهش انداختند؟؟؟خلاصه که داداش امیرم، باید دو ماه بره چالوس ،از شانسشم هوا سرد و جاده ها، اونم جاده چالوس خطر ناکه و نمیتونه تند تند بیاد و برگرده؟؟؟؟داداش رضا که تو تابستون٬ اون سه ماه اول رو گذروند(بندر انزلی) و بعدش معاف شد(پسر بزرگ و پدر 59 سال به بالا)،خیلی هم از امیر منظمتر و بهداشتی تر بود،وقتی برگشت 15 کیلو وزنش تو 3 ماه کم شده بود و مثل مداد،تازه هم سینه اش تا مدتها عفونت داشت و سرفه میکرد و هم گال که یک بیماری پوستی خیلی بد هستش از پادگان گرفته بود(تازه اینا مهندساشون بودند)،که تا مدتها خارش شدید و التهاب داشت و کلی دکتر رفت تا خوب شد،مامانم هم بیشتر از این چیزاش نگرانه؟؟؟

دایی امیر دوستت داریم و برات یک دنیا ٬سلامتی و موفقیت آرزومندیم،سرباز ته تغاریه خونه ی ما؟؟

مواظب خودت باش و زودی برگرد پیش خودمون

پی نوشت 1:این چند روز،احتمالا سه تایی چرخی تو شهر بزنیم تا هستی دسته ببینه،هر شب نمیدونم صدا از کجا میاد که خیلی کنجکاوش کرده و همش دلش میخواد بره بیرون،زمان ما تاسوعا عاشورا همش تو تابستون بود٬ ولی زمان هستی همش تو پاییز و زمستون؟؟؟حالا حالاها هم تو زمستون خواهد بود،شاید عاشورا یا شب تاسوعا بردمش خونه ی مامانم تا با دایی امیرش بره دسته ببینه؟؟؟الهی قربون امیر بشم یه چیزی یادم اومد،موقعی که هستی رو باردار بودم،خیلی دلم نذری میخواست ولی کسی دم خونه نمیاورد و همش تو هیات تقسیم میشد،امیر هم اونموقع کوچولو بود(9 ساله)خونه ی مامان بودم که دیدم غذای خودش رو تو هیات ریخته تو کیسه و یواشکی برای من آورده،اینقدر بغضم گرفته بود که برای اینکه ناراحت نشه ٬نشستم و با خودش خوردم

پی نوشت 2:یک دوست عزیزی برام کامنت خصوصی گذاشته بود، که لطفا هستی رو ببرید تلویزیون تا عمو پورنگ رو ببینه،من تهران نیستم و گرنه حتما میرفتم؟؟؟میخواستم به این عزیز٬ بگم که هستی تا حالا سه بار تلویزیون رفته و دو بار هم عمو پورنگ رو دیده و باهاش عکس هم داره،لطفا تینا جون برو به این آدرسهایی که تو آرشیو میدم و ببینش،خرداد 88 که تو سه تا پست دوم،پنجم،بیستم عکساش هست،همینطور مهر 87 پستهای سیزدهم و بیستم،13 تیر 88 رو هم ببین..........

پی نوشت 3:یه چیز جالب؟؟الان که داشتم مینوشتم،محمود از دانشگاه رسید و دو تا عطر(اشانتیون)زنونه و مردونه با یک کاغذ توش رو بهم داد،زودی عکس انداختم و گفتم،چه جوری از دانشجو عطر قبول کردی؟؟گفت،دانشجوم عطر فروشی داره٬ بهم گفت عطر چی دوست دارید٬ تا براتون اصلش رو بیارم؟؟چند وقت پیش بهش گفتم برام اشانتیون خوش بو بیار،اونم پولش رو نگرفت،دستش درد نکنه ٬خداییش خیلی خوش بو هستند ولی من ناشیگری کردم و موقع باز کردن در یکیش،کلیش رو ریختم رو بلیزم و الان سردرد گرفتم از خوش بویی زیاد...

فکر کنم مردونه زنونه نداره؟؟؟

چه دانشجوی با احساسیدنیایی داریم با نامه هایی که آخر ورقه های امتحانشون مینویسند؟؟استاد مادرم مریض بود نتونستم این درس رو بخونم؟؟استاد خانومم زایمان کرد بچه گریه کرد نتونستم...؟؟استاد اگر پاس نکنم مشروط میشم؟؟استاد کارم سنگینه نمیتونم درس بخونم؟؟؟استاد شما رو خیلی دوست دارم و میدونم دل منو نمیشکنید و ....خلاصه جیگرمون کبابه موقع نمره دادناین یکی رو که حتما باید هواشو داشته باشم

پی نوشت ۴:امروز یک تمیزی کلی خونه رو انجام دادم٬پنجشنبه آینده مهمون دارم و از حالا شروع کردمحالا خوبه فقط خواهر برادرای خودم هستند و رو در واسی ندارمالبته بدون امیر عزیزم٬ که نذاشتند مهمونی خواهر کوچیکه شرکت کنهاز تی کشیدن پشت مبلها گرفته تا خاک گیری بوفه و ....۵ ساعتی یکریز کار کردم و الان جنازه ای بیش نیستممحمود و هستی هم٬ استاد بهم ریختن و زحمت هدر دادن

پی نوشت ۵:خدا حافظ تا دوشنبهبعد از تعطیلات٬امیدوارم عزاداریهاتون٬نذرهاتون قبول باشه و تعطیلات خوبی رو پشت سر بگذارید

بعدا نوشت جمعه شب:امروز از صبح خونه نبودم و الان که اومدم٬ایمیل فرنوش عزیزم رو دیدم که قالب وبلاگ هستی رو درست کرده بود٬تندی گذاشتمش و خوشحال شدمفرنوش عزیزم٬نمیدونم چه جوری ازت تشکر کنم خانومی گل٬که به این سرعت برام همه چیز رو درست کردیبه خدا شرمنده ام از وقتی که گذاشتی و روز تعطیلی نشستی و وبلاگ هستی رو درست کردیفقط میتونم بهترین آرزوها رو تو این شب عزیز برات داشته باشم و از خدا بخوام که دلت رو٬ مثل دل من شاد کنه و همیشه خودت و خانواده ی عزیزت در صحت و سلامت کامل به سر ببریدمن و هستی ازت ممنون هستیم و خیلی دوستت داریم

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت 22:5
دوشنبه سی ام آذر 1388
شب یلدا و باز هم تنهایی +عکس و ....

ساعت الان 8:30 شب هستش،امروز از وقتی از کلاس رسیدم خونه،یعنی حدود 1:30 ظهر ،خریدامو گذاشتم تو آشپزخونه و شروع کردم به آشپزی و آماده کردن یک سفره ی کوچک شب یلدا، تا اگرچه تنها هستیم ولی دل هستی شاد بشه ،از دیروز هم تا 10 دی امتحان میان ترم داره و فردا دیکته،غذا سوپ و لازانیا درست کردم،انار دون کردم،آجیل ریختم تو ظرف ،شمع روشن کردم،قرآن و حافظ و آینه و ...هستی رو فرستادم حموم و موهاشو درست کردم،تازه خودم ساعت 8 رفتم برای لباس و آرایش،اونوقت محمود ساعت 7 اس ام اس زده که من هنوز جلسه هستم و امشب دیر میام،وقتی اومدم بیرون زنگ میزنم ٬که هنوز نزدیک 9 زنگ نزده،اصلا امروز نتونستم باهاش حرف بزنم، حتی برای تور دبی،منشیش با من هماهنگ کرد و من بدون صحبت با محمود اوکی دادم برای رزرو،خواهری امشب خونه ی مادر شوهرش رفته و برادر بزرگه خونه ی مادر زنش،برادر کوچیکه یعنی دایی امیر هستی٬ خودش رو آماده میکنه ٬تا فردا بره برای تقسیم سربازی(دعا کنید تهران بیوفته چون مامانم خیلی بهش نیاز داره)منم که معلومه مثل همیشه؟؟؟؟با این حال٬ با اونکه چند روز میشه پام خیلی شدید درد میکنه،از ظهر تا حالا تو آشپزخونه بودم تا یک شب خوب رو سه تایی در کنار هم داشته باشیم(همین الان زنگ زد که دارم میام ولی من مینویسم همچنان)مامان و بابای خودم هم٬ مریض هستند و تازه اونجا بودیم(جمعه)و راضی به زحمتشون نشدم....دلم میخواست بگم همشون بیان خونه ی خودمون٬ولی چون همیشه تولد خودم یک هفته بعد از شب یلداست و دعوتشون کردم برای پنجشنبه ی بعد٬دیگه راضی نمیشدن بیان و .....

چند تا عکس از هستی و خودم انداختم٬ که عکسهای هستی رو ،برای ثبت شب یلدای سال 88 اینجا میزارم،دروغ نگم کمی دلم گرفته٬ ولی چه میشه کرد زندگی در جریان خواهد بود؟؟؟؟؟؟؟(تازه الان لازانیا رو گذاشتم که بپزه،بعدا شاید تو همین پست عکس آماده اش رو همراه سوپ گذاشتم)

 

عاشق موهاش شده خانومی

قربون اون موهای قشنگت

سفره ی ساده ی مامان نوشین٬البته هنوز هندوانه نرسیده

اینم لازانیای نپخته

قربونت برم شب یلدات مبارک

میگه چرا ما جایی نمیریم؟؟؟

بفرمایید انار

میدونم الان کسی توی نت نیست و همه سرتون شلوغه٬امیدوارم شب یلدای خاطره انگیزی در کنار عزیزانتون داشته باشیدخیلی خیلی دوستتون دارم و براتون بهترینها رو آرزومندم

یلدا مبارک دوستان عزیزماین کارت تقدیم به تک تکتون

هنوز نرسیده ها(ساعت ۹:۲۵ شب)

پی نوشت ۱۰:۳۰ شب:محمود ساعت ۱۰ رسید خونه و گفت٬امروز روز آخر سفر کارفرما بود(ایتالیا)و از صبح تا ۹:۱۰ شب تو جلسه بودیم و نمیتونستیم بیایم بیرون٬اما برای رسیدن به شما عجله کردم(تازه عجله کرده و گرنه احتمالا صبح میومده خونه) و جلوی در شرکت تصادف کرده و دهن ماشین را سرویس نمودمکمی ناراحت بود(تا حالا ماشینش رو جایی نزده بود) ولی وقتی من مثل خودش گفتم فدای سرت٬ مال دنیا ارزش ناراحتی نداره٬کلی آروم شد و تمام ظرفها رو هم ٬بعد از مدتها شستدستت درد نکنه عزیزمواقعا خسته بودم٬هر چند میدونم تو هم ...

حالا نوبت عکسهای بعد از اومدن محمود هستش

سفره با هندوانه ی باباییخودش بریده مدل دار

هستی با سفره ی هندوانه دار

سوپ نوشین خانوم ٬که خیلی مورد پسنده پدر و دختر واقع شد

سفره ی کوچک شب یلدای ما

اینم برشی از لازانیاخوشمزه بودا ولی چون سس سفید نریختم٬ به نظرم کمی سفت تر از همیشه اومدخانوم خونه و بقیه ی خانومای کدبانو٬ لطفا در مورد گذاشتن یا نذاشتن در ظرف لازانیا٬یا فویل گذاشتن و نذاشتن٬همینطور درجه و مدت پخت٬نرم و خشک نشدنش ٬توضیحات لازم را بفرمایید که به زودی مهمون دارم

خدایا شکرت که هر سه مون در کنار هم هستیم٬خانواده ی کوچک ما رو٬ در پناه خودت نگه دارخدایا دوستت دارم و ازت به خاطر داده ها و نداده هات سپاسگزارم 

توجه توجه:فعلا مجبور شدم قالب وبلاگ هستی رو عوض کنم٬چون خیلی از قالبها با برنامه ها و کدهای هستی نمیخونه٬قالب وبلاگ پرشینش رو اینجا هم گذاشتم٬ تا ببینم چی میشه و کی کمک میکنه تا قالب وبلاگ هستی رو درست کنیم؟؟؟من که خودم عمرا نمیتونم؟؟؟من دلم میخواد قالب وبلاگ هستی ٬همون قبلی باشه ولی فعلا چاره ای نیست؟؟؟؟

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت 23:6