پنجشنبه بیست و سوم مرداد 1393
آخرین پست مرداد ماهی ما ا ا ا
سلامی گرم و سوزان تو این روزهای بسیار داغ مرداد ماهی خدمت دوستان عزیز وبلاگیمون

روزها تند تند و پشت سر هم داره میگذره و خودمونم نمیدونیم کجای زندگی هستیم و چیکار داریم میکنیم

هستی خانوم مشغول رفتن و اومدن به کلاسهاش هست و مدام غر میزنه که چرا ما سفر نمیریم،کلا ما از وقتی هستی مدرسه میره دوبار در سال سفر میریم،یکبار هفته ی دوم عید و یکبار اواخر شهریور ماه ،که دلیل اولش اینه که من آدمی نیستم که تو فصل درس و مدرسه هستی رو ببرم سفر و دوم اینکه اصلا هوای گرم تیر و مرداد ماه رو برای سفر نمیتونم تحمل کنم و ترجیح میدم زمانی سفر کنیم که بتونیم بیشترش رو از فضای باز و خوبی هوا لذت ببریم که خدا رو شکر محمود کاملا با من هم نظر هستش و مشکلی نیست ،فقط هستی خانوم یکم بی قراری میکنه که خب اونم باید خودش رو با شرایط موجود وفق بده ،حالا تا شهریور ماه ببینیم خدا چی میخواد و قسمتمون چی هست، فعلا تا 22 شهریور که فاینال زبان هستی خانوم هستش از سفر خبری نیســـــــت مگه اون چند روز آخــــــــــر ...

 http://hastiyemaman.persiangig.com/khat%20faseleha/1433557253.gif

شنبه بابای گرامی یک عمل کوچیک داشت ،که البته فکر میکردیم کوچیکه، ولی خیلی اذیت شد و استرس کشیدیم، مخصوصا شب اول که قلبش دچار مشکل شد و شبونه کلی دم و دستگاه بهش وصل کردن و بعد از نوار قلب، رضا رو که همراهش مونده بود با نمونه خونش فرستادن بیمارستان قلب تا جواب و تست سکته رو براشون ببره و تا جواب حاضر بشه که دو ساعتی طول کشید و نیمه های شب بود،خیلی استرس کشیدیم و دست به دعا (چه لحظه ی سخت و دردناکیه لحظه ای که حس میکنی فقط حس میکنی داری عزیزی رو از دست میدی اونم کسی که از بدو تولد باهات بوده و کنارت،حالا هر چقدر اخلاقش تند و ارتشی ،حالا هر چقدر باهاش تفاهم نداری و ....)،رضام با وایبر باهام در تماس بود از بیمارستان و با فرستادن عکسای بابا و دم دستگاههای رو سینه و دماغ و ... دیوونم کرده بود، هر چی هم میگفتم میخوام بیام بیمارستان میگفت نمیزارن یه همراه بیشتر بالا باشه و منم الان تو بیمارستان قلبم و کارت همراه پیشمه و ... روی حرف رضام که نمیشه حرف زد ،من از صبح پشت در اتاق عمل بودم تا ساعت 5:30 عصر که بابا رو تحویل رضا دادیم و بدو بدو با بیتا خودمون رو رسوندیم خونه ،که هستی کیفش رو برداره و به کلاسش برسه ،دست خاله بیتا که ما رو رسوند درد نکنه، همچین رسیدیم که هستی رو پرت کردم سر کلاس(ماشین هممون پلاک فرده جز ماشین بیتا و محمود که محمود صبح رفت بابا رو رسوند بیمارستان و بستریش کرد و .... )،خداییش با این سیستمی که تو بیمارستانهامون داریم خدا هیچ کسی رو راهی بیمارستان نکنه،از ساعت 11:30 توی مانیتور پشت در اتاق عمل نوشته بود بابام تو ریکاوری هستش (اسامی بیمارهای تو اتاق عمل که یا در انتظار عمل یا در حال عمل یا ریکاوری و یا در حال انتقال به بخش نوشته شده بود)،هی گذشت هی گذشت ،همه ی مریضا عمل شدن ریکاوری رفتن منتقل شدن ،موند همش سه چهار تا مریض، که بابام هنوز جزی ریکاوری بود،کلافه بودم و عصبی ساعت نزدیک 2 بود ،من و رضا و هستی منتظر ،هی رضا میرفت میپرسید پس بابام چی شد که میگفتن الان میاد،زنگ زدم به مامانم که مگه دو ساعتم ریکاوری میشه ؟نکنه به هوش نمیاد ،اونم تو خونه نگران که هر وقت اومد بهم خبر بده ،خدا رو شکر گوشی هم کلا پشت در اتاق عمل آنتن نداشت و باید با تلفن خود بیمارستان تماس میگرفتیم،رضا رو ساعت یک فرستادم بره بانک و کارشو جمع و جور کنه بیاد ،خیلی کلافه بود و باید میرفت که بتونه تا پنج برگرده،ساعت 2 دیگه کم آوردم رفتم اونجایی که هی درو باز میکردن میگفتن همراه فلان بیمار و ... گفتم آقا یه کلام بگید پدر من به هوش اومده یا نه مگه دو سه ساعتم ریکاوری میشه؟؟ گفت خانوم اوناهاش دارن میارنش ،بابامو آوردن دیدم خدا رو شکر کاملا به هوشه فقط میگه چرا پاهام حس نداره،پرستاره هم میگه نگران نباشید تا یکی دو ساعت دیگه خوب میشه،تازه اونجا فهمیدم بابامو اصلا بیهوش نکردن که بخواد به هوش بیاد ،از کمر بی حسش کرده بودن ولی زورشون اومده بود تو دو ساعت یه کلام به ما بگن پدر شما به هوشه و نگران نباشید فقط منتظریم تخت تو بخش خالی بشه که منتقلش کنیم،یعنی دلم میخواست جیغ بزنممممممممم ،جالب بود که هستی تو کیفش یه کارت تلفن داشت و تونستیم به موبایل محمود زنگ بزنیم و خبر بدیم و بگیم یه سر بیاد بیمارستان ،اونم اومد و برای من و هستی ناهار آورد و داروهای بابا رو چک کرد که اگر چیزی لازمه خودش بره بگیره و دوباره رفت سر کار ،بیتا و سمیرا هم اومدن و ... ،خدا رو شکر اون شبم گذشت و بابا فرداش مرخص شد و رفت خونه و منم مشغول پذیرایی از عیادت کننده های بزرگ خانواده ،هنوز درد داره و کلی باید بگذره و استراحت کنه تا روبراه بشه ولی بازم خدا رو شکــــــــــــــــــر ،ممنونم از تمام دوستانی که اونشب در جریان بودن و کنارم، تا اون دو سه ساعت رو بتونم تو اون شرایط بگذرونم و با دعا و آروم کردنم نقش مهمی برام داشتن ،چقدر خوبه آدم حتی یک نفرو داشته باشه که بدونه همدرد واقعیشه،چیزی که اینروزها خیلی کمیابه ...

 http://hastiyemaman.persiangig.com/khat%20faseleha/1433557253.gif

پی نوشت ر م ا ن ی : چند شبه وقت نکردم به همون دلایلی که گفتم کتاب بخونم ،ولی از اون پست تا این پست، پارلا و همسفر گریز رو که از برترین های سایت 98 هستن خوندم و الانم طواف و عشق تو دستمه ،همشون برای یکبار خوندن خوب بودن و قشنگ ،همین http://hastiyemaman.persiangig.com/khat%20faseleha/1433557253.gif

 خدایا
فقط تو می دانی که در این شبهای پر تکرار چه آرزوها به سر دارم
آرزو دارم که سر بر زانویت بگذارم
دیگر دنیایم بس است
دیگر عذابم بس است
خسته ام
خسته از نامهربانی این چرخ فلک
دستم را بگیر که دیگر طاقت ماندن ندارم ...

 http://hastiyemaman.persiangig.com/khat%20faseleha/11111111111111111.jpg

 در هیاهوی زندگی
دریافتم چه دویدن هایی که فقط پاهایم را از من گرفت
درحالیکه گویی ایستاده بودم!
چه غصه هایی که فقط به سپیدی مویم حاصل شد
درحالیکه قصه کودکانه اى بیش نبود!
دریافتم کسی هست که اگر بخواهد میشود
و اگر نخواهد نمی شود!

به همین سادگی ...

خدایا مرا ببخش
بخاطر تمام درهایی که کوبیدم و خانه تو نبود ... 

http://hastiyemaman.persiangig.com/khat%20faseleha/33333333333.jpg

 خاطرات را باید سطل سطل از زندگی بیرون كشید!!!
خاطرات نه سر دارند، نه ته!!!
بی هوا می آیند تا خفه ات كنند!!!
میرسند گاهی وسط یك فكر،
گاهی وسط یك خیابون!!!
و گاهی حتی وسط یك صحبت سردت میكنند!!!
رگ خوابت را بلدند!
زمینت میزنند!!!
خاطرات تمام نمیشوند،
تمامت میكنند!!!

http://hastiyemaman.persiangig.com/khat%20faseleha/222222222222222.jpg

به ســــــلامتی اونی که ..
وقتی میــــدونه
رو چیزی حساسی
یا
از کاری بدت میـــاد
حواسش هست که ناراحتت نکنه ... !!

اوففففففففففففف یعنی یه همچین کسی هم وجود خارجی داره ؟؟؟؟؟

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت 18:3
جمعه دهم مرداد 1393
بله برون دایی امیر و غرغر نامه ی مامان نوشین
سلام به دوستان خوب و مهربونمون ، امیدوارم تعطیلات عید فطر بهتون خوش گذشته باشه و حسابی استراحت کرده باشیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد

ما هم تعطیلات، مثل همیشه در شهر و دیار خود سیر کردیم و جای خاصی نرفتیم، اولین روز عید که سه شنبه بود ، بله برون داداش کوچیکه و ته تغاری خونه ی مامانم بود که خدا رو شکر به خیر و خوشی گذشت و داداشی امیر ما هم نامزد کرد و کمی تا قسمتی عیالوار شد، که از همینجا،به امیر و سمیه ی عزیزم باز هم تبریک میگم و آرزوی خوشبختی و سلامتی و آرامش براشون دارم

http://hastiyemaman.persiangig.com/image%2016/keykkk.jpg

کیک و کله قند و سبد گل (که انگشتر نشونم وسط گلهاست )

سبد تزیینی که پارچه و چادر و شال و قرآن توش بردیم تو عکس نیست

http://hastiyemaman.persiangig.com/image%2016/halgheee.jpg

عشقتون جاوید

http://hastiyemaman.persiangig.com/khat%20faseleha/1379935945.gif

بقیه ی روزهای تعطیلی هم به خرید و مهمونی و تیاتر و سفره خونه و ... گذشت ، ای بد نبود اینم تنوعی بود برای خودش ، انشالا خدا بخواد مثل هرسال اواخر شهریور ماه یه سفر بریم و بیایم، چون من سفر تو گرمای تیر و مرداد رو اصلا دوست ندارم و اذیت میشم ، اهالی خونه هم معمولا باهام همکاری میکنن و اصلا و ابدا غــــــــــــــــــــــــــــــــــــر نمیزنند

http://hastiyemaman.persiangig.com/khat%20faseleha/1379935945.gif

از حال و احوالات هستی خانوم هم باید بگم که کلاسهاش رو میره و میاد ، آزمونهای کلاس هفتمش هم شروع شده که امروز دومیش رو داد و به گفته ی پشتیبانش پاسخ نامه ش گم شده بود و بعد از کلی گشتن و اذیت شدن بالاخره پیدا شد و الان اس ام اس اومد که خانومی شگفتی آفریده و ترازکل 7091 آورده و رتبه ی کل 90 که چون هنوز تو سایت نیومده فقط همینقدر از تو اس فهمیدم

کلاس ر ق ص ایرانی و عربی هم چهار جلسه از هر کدومش گذشت و به قول هستی اونیم که خودمون بلد بودیم از یادمون رفت و حسابی تو مراسم دایی امیرش قاطی کرده بود ، البته رقص چاقوش عالی بود و فقط خودش با چاقو رقصید و کلی شاباش جمع کرد ، ولی خب خودش هنوز راضی نیست و نهضت همچنان ادامه خواهد داشت ...

آهان اینم بگم که از وقتی که خانومی مانتو شالی شده ، به معنای واقعی منو کچل کرده و از قبل هم بیشتر با من در رقابته برای مانتو و شال پوشیدن ، در عرض دو ماه ،پنج شش تا مانتو و شال خریده و تمام شالهای منم میکنه سرش و میاره مچاله و گوله شده میزاره تو کمدش منم که حساسسسس ، بهش گفتم شال هم مثل لوازم شخصی میمونه و موی سر هر کسی ممکنه مشکلی مریضی شپشی (به خدا چند بار کوچیکتر بود تو مدرسه شون زیاد شده بود خب میترسم دیگه ، فقط مونده شپش بگیرم ) داشته باشه که به بقیه سرایت میکنه، این شد که شالهامون رو از هم جدا کردیم از هر رنگی یکی بهش دادم ، بماند که مدام غر میزنه خوشگلاشو خودت برداشتی و ... محمود که میگه شال فروشی اندازه شما شال نداره و تا نزدیکه شال فروشی میشیم چپ چپ نگامون میکنه ، با تمام اینا بازم به مال خودش قانع نیست و همش در حال کش رفتنه، نه فقط شال و روسری ، هیچ چی از دستش در امان نیست ،همش تو اتاق منه و سرش تو کمدا و کشوهای من، از کلیپس و گل سر و سنجاق سر و کش و لاک و ... گرفته تا بدلیجات و عطر و اسپری و ... که از نظر من اینا همشون وسایل شخصی و خصوصی هر کسیه و هستی هم، خودش از همه ی اینا بهترینشو تو اتاق خودش داره و جرات نداره کسی بهشون نزدیک بشه یا ازش قرض بگیره(خدا اون روزو نیاره من چندباری قرض خواستم پشیمون شدم)، تازه میفهمم مامانم از دست من و بیتا چی کشیده، البته من کمتر ولی بیتا بیشتر بهش ناخونک میزد چون بزرگترم بود ، حالا کاش سلیقه داشت دلم نمیسوخت ولی لاک رو برمیداره درشو خوب نمیبنده دو روزه خشک میشه ، استون رو یکبار مصرف میکنه کل شیشه میپره، هر چیزی رو برمیداره یا سر جاش نمیزاره یا اینقدر بد میزاره که کل کشو بهم میریزه و قاطی میشه، شال و روسری ها تند تند چروک میشه و ... هر کاریم میکنم جواب نمیده، یعنی من از بچگی همه ی اینا رو بهش تذکر دادم و ازش خواستم و بارها هم تنبیه شده ،ولی تا امروز به نتیجه ی دلخواهم نرسیدم و علنا کم آوردم از بس دنبال هستی و پدر بزرگوارش راه رفتم که اینا بریزن، هم بزنن ،نیمه کاره رها کنن ،بخورن ،بپاشن، جابه جا کنن ، من پشت سرشون جمع کنم و غر بزنم و ... بدبختی اینه که اصلا نمیتونم بیخیال بشم و بزارم همونجوری بمونه مجبور میشم خودم دست به کار بشم، چیزی که تحملش برام خیلی سخته ریخت و پاش و بهم ریختگی و بی نظمیه، شده دو سه نیمه شب پاشم تمیز کاری و مرتب کردن، اینکارو انجام میدم ولی اونجوری نمیتونم یه جا بشینم یا بخوابم و اهمیتی ندم دست خودمم نیست ، همین نتونستنم یکجورایی باعث سواستفاده ی بعضیا شده ...

http://hastiyemaman.persiangig.com/khat%20faseleha/1379935945.gif

 پی نوشت ر م ا ن ی : تو این مدت  سقــــــــــــــــــــــــــوط آزاد و  غـــــــــــــــــــــــــــــرور تلخ رو خوندم که اولی قشنگ و دومی هم بد نبود ، دیگه گناه خوندنش با خودتون 

 http://hastiyemaman.persiangig.com/khat%20faseleha/1379935945.gif

این خیره ماندن ها به ساعت های دیواری

تمرین برای روزهاییست که می دانم

“نمی آیی” . . . 

 http://hastiyemaman.persiangig.com/image%2016/saaaaattttttttt.jpg

 یه آدمایی هستن
نه میشه درکشون کرد
نه میشه ردشون کرد
همینطوری تو زندگیتن
گند میزنن به آرامشت
گاهی با بودنشون
گاهی با نبودنشون ...

 http://hastiyemaman.persiangig.com/image%2016/0.157148001313307463_parsnaz_ir.jpg

 اغلب فکر می کنیم؛
اینکه به یاد کسی هستیم؛
منتی است بر گردن آن شخص؛
غافل از اینکه اگر به یاد کسی هستیم؛
این هنر اوست نه ما؛
به یاد ماندنی بودن؛
بسیار مهم تر از به یاد بودن است؛
به یادتم، خوبم ... 

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت 18:22